The first 200 lines.
‐ حقیقت
سالانه ۲.۵ میلیون نفر تو آمریکا میمیرن.
البته، این...
با تعریف لغتنامهای "مرده" است؛
جسد پلاکگذاری و تو کیسه جسد گذاشته شده.
شایعترین علت مرگ تو آمریکا...
بیماری قلبی.
‐ اما نه هر بیماری قلبیای که لغتنامهای "مرده" حسابت کنه.
بعضیا تو رو میکُشن، ولی زنده ولت میکنن.
آره.
ما کلی مُرده متحرک اینجا تو "آز" داریم.
‐ توبی، بالاخره پیدات کردم.
همه جا دنبالت بودم.
‐ گمشو برو اونور، عوضی.
‐ شنیدم چی داشتی به مردم میگفتی.
واقعاً فکر میکنی بهت نارو میزدم...
فقط واسه اینکه انتقام بگیرم؟
‐ نقش سگ زخمی رو بازی نکن.
من میدونم تو کی هستی.
‐ توبی، من عاشقتم. بهت احتیاج دارم.
فقط داری اوضاع رو بدتر میکنی.
باید باورم کنی. من بیگناهم.
باشه.
فرض میکنیم بهت اعتماد میکنم.
فرض میکنیم عمدی نبوده.
حرف آخر اینه که من باور دارم تو این کارو میکردی.
اینکه از پسش برمیای.
من فکر میکنم تو همچین آدمی هستی.
و از خدا میخواستم کاش میذاشتم تو بخش اعدامیها بمونی.
‐ اوضاع چطوره، کریس؟
‐ برو گمشو.
‐ آها، میفهمم چرا یکم ترش کردهای.
شنیدم تو سالن ورزشی چی شد.
خیلی دلخراشه.
‐ زنده میمونم.
‐ میدونم که میمونی.
تو همیشه همینطور بودی.
یادمه اولین بار که با هم تو لاردنر زندان بودیم...
لعنتی، تو...
چند سالت بود؟ ۱۷؟
اومدی تو اون بند، واقعاً داشتی قیافه میگرفتی.
با خودم گفتم: "این یه کسکشِ کوچولوی خیلی گردنکلفته."
‐ اوه، این دیگه چیه، ورن؟
چرا هوس کردی بری تو گذشته؟
‐ داشتم فکر میکردم که چقدر به هم نزدیک بودیم.
‐ تو ازم محافظت کردی. منم کیرتو خوردم.
قضیه همین بود.
من عاشقت نبودم.
‐ منم عاشقت نبودم.
ولی باید اعتراف کنی.
اون چیزی که بین ما بود، بیشتر از هیچی بود.
‐ خب که چی؟
خیلی اتفاقات گندی از زمان لاردنر بینمون افتاده.
آره، به خاطر بیچر.
حالا که کارش تموم شده.
میگم بیا دوباره با هم دوست باشیم.
دیگه کیر خوردنی در کار نیست.
فقط دو تا رفیق که هوای همدیگهرو دارن.
نظرت چیه؟
‐ باشه.
‐ سرطان
ترسناکترین کلمهی لعنتی تو زبان انگلیسی
و دومین عامل اصلی مرگ و میر.
شاید علامت ماه تولدت باشه ولی به احتمال قویتر...
سرطان از تو میخورَتِت.
میدونی چرا اینقدر کوفتی ترسناکه؟
چون خود اون کلمه یه سرطانه.
فقط فکر کردن بهش میتونه آلودهات کنه.
استرسش میتونه تو روحت پخش شه.
ترس میتونه خودش تبدیل به مرض بشه.
‐ هِی، رِبِیدو، بیا اینجا.
‐ امروز چی میخوای، پابلو؟
‐ میخوام بدونم درد و مرضت چیه، مَرد.
منظورم اینه چرا با خانم سی. مثِ آشغال رفتار میکنی؟
‐ اون آشغال نیست.
‐ درسته، اون یه خانم خوبیه.
داره کمکم میکنه تا این دورانم رو بگذرونم.
و با این حال تو داری لعنتی حالش رو خراب میکنی.
و اون سرطان؟
اصلاً چیز مهمی نیست.
درسته، دیروز بهم گفت.
حتماً نیاز داشت با یکی حرف بزنه.
چون تو داری مثل خواهر کوچیک کثافت من رفتار میکنی.
ماریا وقتی مامانم سرطان سینه گرفت، قاطی کرد.
خب، هشت سالش بود.
و مادرم؟
اون بیماری رو مثل یه سوسک له کرد.
شرط میبندم این چیزیه که میتونی درکش کنی.
‐ استلا.
میتونی یه لحظه بشینی؟
من تو زندگیم با مرگهای زیادی سر و کله زدم.
‐ همهمون زدیم.
‐ ولی برای من، هیچوقت اینجا بیشتر از اون موقع شبیه زندان نبود...
که الکس جونیور داشت میمرد.
‐ من دارم نمیمیرم، رابرت.
‐ تو که مطمئن نیستی.
‐ من از تو خیلی مطمئنترم.
و بهتره روی عذرخواهی کردنت کار کنی.
چون این یکی خیلی لجن بود.
‐ من بیملاحظه و خودخواه بودم، متأسفم.
نمیتونستم با احتمال
از دست دادن یه نفر دیگه، کسی که دوستش دارم، کنار بیام.
‐ تو منو دوست نداری، رابرت.
‐ چرا دوست دارم.
و قول میدم کنارت باشم.
‐ من نمیخوام اینجا باشی.
ببین، خوشحالم میفهمی چی میکشم،
اما نگرانیها و دغدغههای تو
فقط با اعتراف کردن از بین نمیرن.
عمل لامپکتومی من دو روز دیگه است.
هر چقدر هم که از احساساتت ممنونم،
الان اصلاً خوب نیست که اینجا باشی.
‐ آره.
البته، حق با توئه.
اما بذار قبل رفتن یه چیز بگم.
‐ چی؟ دیوونه شدی؟
درخواست انتقال به بخش عمومی دادی؟
خصوصاً اِمرالد سیتی؟
اونجا محل زندگی سعید بود.
مردم اونجا دوستش داشتن.
‐ نه همه.
‐ بهت میگم، ایدزیک، این خودکشیه.
‐ بدترین چیز درباره زندان،
چیزی که توی حساب و کتابم نبود،
اینه که خیلی زود قرنطینه میشیم.
هیچوقت نمیتونم آسمون شب رو ببینم.
هر شب میرفتم رصدخونه.
آره، با تلسکوپ نگاه میکردم
و کُلِ جهان رو میگشتم.
دنبال یه نشونه.
اما هیچوقت چیزی نبود.
همهچی اون بیرون خیلی ساکته.
حتی یه شهاب هم ندیدم.
‐ چقدر روی گستاخی داری.
منظورم اینه که اون آشغال رو بیاری اِم سیتی.
‐ عُمر، هر کی توی اِم سیتیه یه آشغاله.
از جمله خودت!
ببین، با توجه به هر کاری که کردی،
اولیش قتلِ خونسردانهی فلیشیا براون،
دقیقاً نمیفهمم چرا انقدر حق به جانبی.
مکمَنِس، این مرد سعید رو کُشت.
اوه، اوه، باشه قبول، درست میگی،
تو و وزیر همیشه با هم کنار نمیاومدید.
‐ درسته، اما ما به همدیگه احترام میذاشتیم.
بیشتر وقتها.
‐ این توهین به یاد کریمه،
که اونو آوردی اینجا.
‐ همین چند روز پیش التماسم میکردی بذارم ببینیش.
‐ آره، آره، آره ببینمش، ببینمش.
آره، اما نه اینکه مجبور باشم مدام
باهاش توی یه هوای گَند نفس بکشم و گوه، لعنتی!
‐ عُمر، عُمر!
قول میخوام که هیچ آسیبی به ایدزیک نمیزنی.
الان قسم بخور.
‐ نه!
‐ بهانه دستم نده که کونت رو
برای همیشه برگردونم سلول انفرادی!
‐ آره، باشه.
باشه، باشه، باشه!
به ایدزیک آسیب نمیزنم.
‐ خوبه.
حالا، میخوام ببینیش.
‐ ها؟
‐ لیموئیل ایدزیک، عُمر وایت.
عُمر قراره حامی تو باشه.
‐ مکمَنِس ما رو گذاشته کنار هم تا با مغز من بازی کنه.
و شاید با مغز تو هم همینطور.
‐ چرا باید این کارو بکنه؟
‐ اون دنبال اینه که منو برگردونه انفرادی، درسته؟
پس ما رو دوست کرده و این مزخرفات، مرد. میدونی.
میدونه که قراره گند و کثافت کاری دربیاد.
‐ بین ما؟ چرا؟
‐ چون میخوام تو رو خفه کنم، مرد،
بابت کُشتن سعید.
‐ آه، میفهمم.
عالیه.
حالا که زمان داره تموم میشه،
عقربههای سرنوشت دارن کف میزنن.
‐ این کس*شر یعنی چی؟
‐ من فقط برای یه هدف درخواست کردم بیام اِم سیتی.
و فقط یه هدف.
‐ آره، چیه؟
‐ اینکه یکی رو پیدا کنم که منو بکشه.
‐ کارآگاه تارنوفسکی.
‐ سلام رئیس زندان، باعث افتخاره.
‐ چه کاری از دستم برمیاد؟
‐ من از بخش جنایی هستم.
جای کارآگاه مگوری رو در پرونده ویلسون لوئن گرفتم.
‐ جای مگوری؟ چرا؟
‐ او از واحد چرخشی خارج شد.
همیشه این اتفاق میافته.
‐ نه وسط یه پرونده بزرگ.
‐ یه پرونده بزرگ که عملاً تموم شده.
‐ بریم دفتر من.
‐ ویلی برانت به قتل اعتراف کرد.
دیگه چی نیاز دارید؟
‐ برانت انگیزهای برای ترور لوئن نداشت،
به جز پول.
حالا، اعتراف کرده که یه افسر زندان بهش پول داده تا این کارو بکنه.
آدرین جانسون.
No comments yet. Be the first to leave one.