The first 200 lines.
‐ در ابتدا کلام بود
و کلام نزد خدا بود و کلام خود خدا بود
پس، از لحظهٔ اول، همه چیز کلامه
همه چیز دربارهٔ ارتباطه
چند میلیون هزاره گذشت تا سر و کلهٔ آدم پیدا شد
خدا میخواست با یکی گپ بزنه
معلوم شد که آدمیزاد بیشتر از اینها رو میخواد
آدمیزاد صفحهٔ شایعات رو میخواد و سکس تلفنی
بازپخش "ساینفلد" و حراجیهای فضای مجازی
آدمیزاد برنامهٔ خودش رو برای ارتباط داره
و اختراعاتی که بهش کمک کنن
و خدای بیچاره
‐ هنوز کسی رو نداره که باهاش حرف بزنه
‐ ممنون که انقدر سریع خودتو رسوندی
‐ خب، بگو ببینم چی شده؟
‐ حدود یه ساعت پیش
مردی که خودش رو خبرنگار جا زده بود
‐ برای دیدن کریم سعید وارد اتاق ملاقات شد
‐ اسلحه کشید بیرون
‐ سعید رو با شلیک کشت
‐ اوه، خدای من
‐ گمشو بیرون، مرد!
‐ کارت خبرنگاریتون میگه اسم شما لموئل ایدزیک هست
آیا در واقع این اسم واقعیتونه؟
‐ کی میتونه همچین اسمی رو از خودش دربیاره؟
آره
ایدزیک
‐ من کارآگاه مکگوری، ادارهٔ قتل هستم
باید چند تا سؤال ازتون بپرسم
‐ من کردمش
من کریم سعید رو کشتم
دیگه چی مونده؟
‐ حاضرید اعترافنامه رو امضا کنید؟
‐ بله
شما کلمات رو بنویسید و من امضاش میکنم
با بهترین خطی که بلدم
‐ بعد از اینکه حقوق قانونیتون رو بهتون گفتم
میخوام اتفاقی که افتاده رو تعریف کنید
‐ این تمام چیزیه که میگم
مجبور بودم بکشمش
قبل از... تاریکی شب
‐ لئو، همین الان از یه شبکه تلویزیونی محلی تماس گرفتن
که میخوان مرگ سعید رو تأیید کنیم
‐ لعنتی! چه جوری این خبر انقدر سریع پخش شد؟
‐ حدس میزنم مسلمونها باهاشون تماس گرفتن
‐ خب، فعلاً به اون شبکه زنگ نزن
‐ گفتن دارن یه ماشین خبری میفرستن
‐ خب، نذار وارد محوطه بشن
بگو توی اون زمین خالی، اون طرف بلوار مونرو پارک کنن
‐ خب، اون یکی نسبتاً راحت بود
‐ ایدزیک گفت چرا سعید رو کشت؟
‐ نه
نه، فقط داشت حرف میزد
دربارهٔ تاریکی شب... هر کوفتی که هست
من میبرمش اداره
‐ و منم میفهمم چطور یه مرد مسلح گه خورده
که بیاد تو اوز
طبق دفتر ثبت، شما لموئل ایدزیک رو وارد کردید
‐ اینطور به نظر میرسه، قربان
‐ و شما برای اسلحه، اونو حسابی چک کردید؟
‐ از دستگاه فلزیاب رد شد
مثل همهٔ بقیه
‐ و دستگاه آژیر نزد؟
‐ نه، قربان. حتماً متوجه میشدم
‐ بریز، من دوبار مجبور شدم به خاطر مستی حین خدمت
تنبیهت کنم
بوی الکل از دهنت میاد
‐ زن من سرطان داره ‐ ببین، اهمیت نمیدم!
تو یه کار داری، یه مسئولیت
و تو شکست خوردی
نتیجهاش این شد که یک نفر مُرد
‐ یه زندانی
‐ این کاریه که میخوام بکنی
لباس فرمتو عوض کن
و بعد گمشو بیرون از زندان من!
‐ با این وضعی که پیش میره، این زندان دیگه زیاد مال تو نمیمونه
‐ یا عیسی مسیح، چه کوفتی داره اینجا اتفاق میافته؟
شهردار لووِن، هریسون بیچر، شیبتا، کِرک
حالا هم کریم سعید، همه در عرض چند هفته کشته شدن
‐ به نظر نمیرسه بین این مرگها
ارتباطی وجود داشته باشه
‐ این قرار بود حالمو بهتر کنه؟
‐ برای پرونده ویلسون لووِن، مظنونی دارید؟
‐ اون شب ۱۱ نفر توی بخش بودن
همهشون مظنونن
سختی کار اینه که لیست رو کوچیک کنیم
‐ ببین، فقط یه نفر رو انتخاب کن، هر کدوم از این آشغالها رو
‐ جناب فرماندار، شما واقعاً پیشنهاد نمیکنید که این کارو بکنم
‐ من پیشنهاد میکنم کارت رو انجام بدی، مکگوری، و سریع
قبل از اینکه به رئیس پلیس بگم
یه شرلوک دیگه رو مسئول کنه
‐ خب، کارآگاه، حالا چی؟
‐ نمیدونم
جواب ساده اینه که یه سیاه پوست لووِن رو کشته
ولی حسم میگه این اتفاق نیفتاده
این موضوع ربطی به تبعیض نداره
این؟ این شخصیه
یه نفر به یکی پول داده که لووِن رو بکشه
‐ آره، ولی کی؟ و چرا؟
‐ دستگاه چاپ، دنیا رو برای همیشه تغییر داد
و به نفع آدمها.
انجیلها به جای لاتین، به زبان عامه چاپ شدند.
خدا رو از قرون وسطی نجات داد.
از گوشههای تاریک.
برای آدمهای معمولی مثل من و تو.
ولی تصور کنید گوتنبرگ پیر امروز تو یه دکه روزنامه فروشی باشه.
فکر میکنه باعث افتخارش بوده که راه رو برای "جاگز" باز کرده،
"های تایمز" و "سرباز شانس"؟
‐ آه! خب، ببین کی برگشته.
‐ اون کامیونهای خبری بیرون چه خبره؟
‐ اوه، میدونی. همون چرت و پرتهای همیشگی.
اشیاء فلزی.
ازش رد شو.
اومدی کیو ببینی؟
‐ موکلم، کریس کِلِر.
‐ موکل؟
الان اسمش اینه؟
مشروب، مواد، اسلحه یا مواد منفجره همراهت داری؟
‐ نه. ‐ خیلی خوب، اینجا رو امضا کن.
شماره تأمین اجتماعی اونجا، رنگ مورد علاقهت هم اونجا.
یه کمی شوخی، روز رو قابل تحمل میکنه.
میخوای بری تو یا نه، بیچِر؟
‐
‐ توبیاس؟ ‐ هی.
توبیاس، یه خبر... یه خبر خیلی بد دارم.
کریم سعید مرده.
چی؟
پرونده قتل برایس تیبتس؟
یه شاهد پیدا شده.
تصورشو بکن.
‐ خب، امروز میخوایم اون درخواستو ثبت کنیم.
تا حکم اعدامت برگرده.
توبی، واقعاً فکر میکنی شانسی هست؟
منظورم با این شاهد عینیه؟
خب، ببین، اون کلید کاره.
همش واسم سؤال بود که چرا جری هیکین چهار سال صبر کرده.
با مقامات تماس بگیره.
بعدش، اون شرکت حقوقی شروع کردن به زیر و رو کردن...
‐ هیکین رو موقع فروش کرک گرفتن.
آره، بابات بهم گفت. ‐ پارسال.
و برای سومین بار گرفتنَش.
سه تا سوء سابقه، مگه نه؟
خب، به امید معامله، میره پیش افبیآی.
میگه دیده تو جسد برایس تیبتس رو کجا انداختی.
حالا اینکه دیده یا نه، اصلاً مهم نیست.
چون به نظرم همدستت، مأمور تیلور،
کمک کرده بیشتر جزئیات رو جور کنه.
توی اولین صحبت هیکین با افبیآی،
اون هیچ حرفی از چراغ قوه نمیزنه.
فقط بعدش به دادستان
چراغ قوه رو به ماجرا اضافه میکنه.
که مزخرفه، نه؟
چون تو باید متوجه میشدی اگه یکی
داره با چراغ قوه بهت نور میندازه.
مخصوصاً وقتی داری جنازه دور میندازی.
‐ ای وای خدا، این همون چیزیه که من هی به مکلین میگفتم.
‐ در کل، تهش اینه که
اون میتونه به شرط محکومیت تو، با دادستان معامله کنه.
و به همین خاطر ما میتونیم بگیم
که هیکین کل ماجرا رو سرِ هم کرده.
یا مأمور تیلور این ماجرا رو براش تعریف کرده.
شهادت شاهد غیرقابلاعتماد بهعلاوه سوء رفتار دادستانی
مساوی است با لغو رأی.
محشره. -
‐ میتونین اون خندههای خرکیتونو تموم کنین؟
‐ آره، بهتره برم دادگاه.
‐ هی، تمامش حرف زدن راجع به این مزخرفات قانونی بود.
ولی خودت چطوری؟
بابات رفت، حالا هم سعید؟
هی، اشکالی نداره.
متأسفم.
بگو چه حسی داره.
آزاد بودن؟
اِم... خب، اِم...
باغ وحش... زمین فوتبال...
ما دائماً بیرونیم، میدونی؟
وقت گذروندن واقعی با بچههام.
‐
‐ میدونی، چیزای کوچیکه.
مثلاً کمک کردن بهشون تو تکالیف مدرسهشون.
رفتن به جلسات انجمن اولیا و مربیان
معلم هالی یه زن خیلی بامزه و باهوشه
عاشقش میشی. اون، آ...
کاری میکنه که از خنده روده بر بشم
‐ خوشحالم برات، توبی
خوشحالم برات
‐ هی، به شما دو تا چی گفتم؟
ممنوع لُپ گرفتن!
‐ وقت رفتنه
منو از اینجا ببرین بیرون
منو از لوپرستی دور کنین، لعنتی
‐ ممنونم، افسر
صبح بخیر. ‐ سلام، دلبر
‐ آها، پس امروز اون حال و هوا رو داری، هان؟
بسیار خب، آ... طبق یک قانون جدید ایالتی
هر شش ماه یک بار باید سلامت روانیِ
هر زندانی در بخش اعدامیها رو بررسی کنم، و نوبت توئه
خب، سلامت روانیت چطوره؟
‐ خب، بیچِر اینطور فکر میکنه که
روزهای من در بخش اعدامیها به شماره افتاده
No comments yet. Be the first to leave one.