The first 200 lines.
قدرت موسیقی
چه یک کنسرتو، چه یک ترانه، چه رپ
موسیقی ما رو تحریک میکنه
آره، ما رو تحریک میکنه
ویلی شکسپیر گفت
"اگه موسیقی غذای عشقه، پس بزن."
‐ هی!
قرار بود حرفای خداحافظی رو بزنید
لبهاتونو برای حرف زدن استفاده کنید
‐ عوضی
‐ شما دخترا یه دقیقه وقت دارید
‐ هی، عوضی
‐ کریس، بیخیال
ولش کن
خیلی حرفا دارم که قبل رفتن بگم
‐ ببین، باید بهت بگم
تو کتم نمیره
که تو داری آزاد میشی
‐ باور کن، خودم هم کاملاً باورم نمیشه
تا وقتی که اولین مارتینیم رو بنوشم
‐ توبی، من، آ...
من، آ...
‐ چی؟ ‐
خوشحالم
بالاخره میتونی یه مدتی رو با بچههات بگذرونی
‐ بیخیال. واقعاً چی تو ذهنته؟
‐ منو فراموش نکن
‐ هرگز
و حالا که بیرونم
تلاشمو برای لغو حکم اعدامت دو برابر میکنم
بیشتر از قبل میبینمت
‐ با این حال، اگه مردم منو فراموش نکن
‐ تو نمیمیری
‐ وقتی تو میگی، تقریباً باورم میشه که راسته
‐ راسته
‐ وقت!
وقت!
‐ عوضی
‐ آااخ! ‐ کریس، نکن!
کریس!
‐ لعنتی
‐ هی، چیزی برای من داری؟
‐ نه
‐ رزیم رو دوست دارم
‐ کونی!
‐ ممنون
‐ شهردار لوئن
‐ ورنی
میدونستم کی سروکلهت پیدا میشه
‐ از دیدنتون خوشحالم، قربان
‐ اون نامه برای منه؟
‐ اوه، بله
خب، راحتید؟ هر چی لازم دارید، دارید؟
‐ آره، آره
‐ حسابی منو ترسوندید
خب، وقتی شنیدم نزدیک بود خفه شید و بمیرید
دکتر کی مرخصتون میکنه؟
‐ فردا برمیگردم بخش جی
ای خدا
‐ قربان؟
‐ یه نامه پر از نفرت دیگه
یه سیاهپوسته عوضی میگه من خیلی راحت خلاص شدم
میگه یه پسرعمو اینجا تو آزوالد داره
که میخواد سوراخ سوراخم کنه
سوراخ سوراخ کردن یعنی چی؟
‐ کشتن
‐ حرامزاده سیاه
‐ نگران نباشید، عالیجناب
نمیذارم اتفاقی براتون بیفته
‐ اوه آره، واقعاً؟
خب، از اون چیزی که من شنیدم، آریاییها تو آزوالد
یه مشت آدم بیعرضه هستن
اون پسره که منو از خفه شدن نجات داد، بیچر
شنیدم داری سعی میکنی سوراخ سوراخش کنی
حدود شیش سال لعنتی، و تمام چیزی که نشون دادی
فقط اون زخم کوچیکه بالای چشمته
‐ من که پسر و پدرش رو کشتم
‐ تو چی هستی، احمقی؟
این جور مزخرفاتو با صدای بلند میگی؟
میدونی ورنی، باید بهت بگم
هیچوقت فکر نمیکردم از اون باهوشها باشی
تو جمع
همیشه یه غرور گنده داشتی که هیچ پشتوانهای نداشت
همیشه نقشههای گنده داشتی اما هیچ جربزهای براشون نداشتی
لعنتی
اگه بابات نبود
اصلاً تو رو آدم حساب نمیکردم
تو باعث شرمساری این برادری هستی
‐ من جربزه دارم
‐ بلندتر بگو، پسر، صداتو نمیشنوم
‐ هیچی، قربان
‐ ملاقاتت با شهردار چطور بود؟
‐ گور پدرش
‐ خب، از آشناییت خوشحال بودم
‐ تو هم همینطور، یود
تو هم همینطور، یود؟
‐ خب، الان که اینقدر سرحال و شنگولی
مطمئن نیستم باید بارتو سنگین کنم
با این اطلاعات کوچیکی که تازه فهمیدم
من میدونم کی پدرتو کشته
‐ کی؟
‐ فرنکلین وینتروپ.
به دستور ورن شیلینگر.
‐ میدونستم.
لعنتی.
‐ فکر کردم شاید الان بخوای حقایق رو بدونی،
در صورتی که قبل از رفتن تصمیم بگیری کاری انجام بدی.
‐ مثلاً چی؟
‐ شیلینگر پدرت رو کشت.
ویلسون لوئن مثل پدر شیلینگره.
وقت تقاصه.
‐ پس گفتم: "رانی، به نانسی بگو خودشو جمعوجور کنه."
‐ و کرد؟
‐ عمراً! وقتی صحبت از اون زن شد،
اون سخنگوی بزرگ کاملاً لال شده بود.
‐ خیلی خوش گذشت، شهردار.
اما من یه جلسه دارم اونور، لاردنر.
‐ آره، منم باید برم.
‐ جیمی، میشه فقط دو دقیقه دیگه بمونی؟
‐ آه، آره.
‐ دوباره میبینمت.
‐ آه، امیدوارم، عزیزم.
حرومزاده عوضی.
تو به من قسم خورده بودی که هیچوقت نمیذاری حتی یه روز زندان باشم.
‐ ویلسون، اونا داشتن شهر رو به آتیش میکشیدن.
‐ اشتباهه.
اونا داشتن شهر خودشون رو میسوزوندن.
محلهشون، کسبوکارشون.
‐ خشونت داشت اوج میگرفت، پخش میشدــ
‐ پس تو گارد ملی رو فرستادی،
گاز اشکآور، گلولههای پلاستیکی.
کاری که نمیکنی اینه که به یه دوست مادامالعمر خیانت کنی.
کاری که نمیکنی اینه که یه مرد رو تحقیر کنی،
مخصوصاً وقتی اون مرد از همه اسرار خبر داره.
من عفو خودمو میخوام، جیمی، و همین امروز لعنتی میخوامش.
من یه شب دیگه تو این لجنزار نمیمونم.
میفهمی چی میگم؟
برام مهم نیست چه طوفان سیاسیای به پا کنه.
اگه عفو منو ندی،
یه کنفرانس خبری میذارم و رسواییها رو افشا میکنم، جیمی.
رسواییهای فساد، کثافتکاریهای رشوه،
رسواییهای تقلب در انتخابات.
وقتی کارم تموم بشه، تو درست کنار من میشینی،
تو واحد جِی، پارچیزی لعنتی بازی میکنی.
‐ باشه.
یه راهی پیدا میکنم.
‐ آره، تو همیشه پیدا میکنی، جیمی. واسه همینه که تو مرد منی.
‐ پری.
یه کاری هست که میخوام برام انجام بدی.
چیزی که به احتیاط فوقالعادهای نیاز داره.
‐ خب، رسیدیم به اینجا.
‐ بله.
اما من خداحافظی نمیکنم چون این خداحافظی نیست.
شرکای حقوقی پدرم، به یاد اون،
تصمیم گرفتن برای زندانیها کارهای وکالتی رایگان انجام بدن.
با اینکه من از وکالت محروم شدم،
من دفتر رو هماهنگ میکنم.
‐ عالیه.
‐ خوشحالم، توبیاس.
خوشحالم که یه چیز خوبی از دل
این همه غم و غصهای که کشیدی، بیرون میاد.
‐ میخوام از هر دوی شما تشکر کنم که همیشه کنارم بودین.
خیلی ممنون.
ممنون.
اوه.
فردا میبینمت.
‐ توبیاس، فردا برنگرد.
پیش خانوادهات باش.
وقت بذار با بچههات بازی کن.
‐ و مادرم رو آروم کن.
‐ بهت قول میدم، بیچِر،
اون کسی که پدرت رو کشته پیدا میکنم.
‐ آره، اوهوم.
‐ هی، بیچِر، اینجا رو امضا کن.
باشه. آزادی بری.
‐ آزادم برم.
آزاد.
آزاد.
‐ به سلامت.
هیل: "یه خوبی موسیقی اینه که،
"وقتی بهت میخوره، دردی حس نمیکنی.
پس با موسیقی بهم ضربه بزن."
باب مارلی.
‐ ویلسون لوئن مرده.
‐ آه. خب.
‐ آه، خب.
‐ آه، خب.
‐ برام عجیبه بعضی از کتابهایی که زندانیها میخونن.
یعنی، هنری جیمز؟
اونا تو دانشگاه به زور جیمز رو بهم خورانده بودن.
‐ منم فکر کردم عجیبه که پابلو رزا بخواد امانت بگیره
"سفیران" رو.
۱۸ سالشه.
به خاطر قتل یه همکلاسی افتاده تو.
‐ خوشحالم که داره افق دیدشو گسترش میده.
‐ کتاب رو برگردون.
‐ اون خونه؟
‐ با همون کوبیده تو سر همسلولیش.
‐ پابلو روزا، هان؟
تو کدوم بندیه؟
No comments yet. Be the first to leave one.