The first 179 lines.
صورتت!
این که چیزی نیست.
باید چند روز پیش منو میدیدی.
افتخار میکردی.
افتخار چیه عمر، متأسفم.
منم همینطور.
گند زدم، و اینو میدونم.
ببین، اگه بهت بگم چرا داشتم خودمو میفروختم...
یعنی، نباید بری پیش مکمنس، اوکی؟
بهت قول میدم.
ردینگ مجبورم کرد.
یعنی، خواستم به اون مادرخراب بگم نه...
ولی اون اصلاً تو کَتِش نمیرفت نه.
و من زیادی عوضی بودم...
که بیای ازم کمک بخوای، درسته؟
من به اون حرفات نیاز داشتم...
فقط برای اینکه منو سروسامون بدی.
لعنتی، منظورم اینه که، حتی به یه خورده از اون برخورد آیک ترنری نیاز داشتم.
ببین، من پشیمونم، تو پشیمونی.
بریم صفحه بعد، باشه؟
میدونی کنایه خندهدار این قضیه چیه، عمر؟
معتاد، من بودم.
هان؟ مستی قدرتم.
من ۲۴ ساعته مست قدرت بودم.
اینکه ارباب بهبودی تو باشم.
قدرت، به اندازه هر مواد مخدری یه اعتیاد شیطانیه.
میدونی، میخوام منو صدا کنی...
کریم.
پس کریم.
ممنون.
باید بگم فکر میکنم خیلی...
از برنامه متنوع غافلگیر میشی.
و عمر وایت هم حسن ختام برنامهست.
واو، اون اینقدر خوبه؟
من اینو نگفتم.
من فقط...
بیشتر از همه بهش افتخار میکنم چون واقعاً...
جون و دلشو پای این کار گذاشته.
و تا وقتی که این کار رو به سرانجام برسونه...
موفق میشه.
چقدر خوب آواز بخونه مهم نیست.
پس، کاری هست که من بتونم الان انجام بدم؟
در واقع... به یه مجری نیاز داریم.
عمراً! اوه...
من تو جاخالی دادن از میوه گندیده خوب نیستم.
فکر میکنی شوخی میکنم؟
اوباش کولوسئوم تو روم باستان مهربونتر بودن.
نه، چرا موکادا رو امتحان نمیکنی؟
حداقل اون خدا رو پشتش داره.
تو چقدر ترسوئی!
این مزخرفات بلوغ چیه؟
نگران نباش. داری قلق کار دستت میاد.
باشه، بریم.
وایسا، وایسا. فقط یه دقیقه زمان میخوام، باشه؟
لعنتی.
هیچکس حتی اون بیرون نیست، لعنتی...
و قلب کوفتیم داره تند میزنه.
عمر، داری خوب پیش میری.
دلشوره طبیعیه.
خوب یعنی من بدبخت شدم!
لعنتی.
یعنی، این حرومزادهها قراره منو قورت بدن، مرد.
لعنتی، حرومزادهها!
یعنی من میتونم همین الان ببینمشون اون بیرون...
فقط اون بیرونن که کارمو خراب کنن و اینا!
بعد از من تکرار کن.
فاک.
هان؟ - فاک.
فاک.
اونا.
بگو.
اونا.
بگو!
گور باباشون.
خیلی خوب. خیلی ممنون.
باشه، بریم.
شاعر، میتونم یه لحظه باهات حرف بزنم؟
یه کم نصیحت میخوام، مرد.
آخه، میبینم که میری اون بالا، میدونی...
جلوی همه شعراتو میخونی.
آره.
‐ خب، من این برنامه استعدادیابی رو دارم...
‐ اوه، رفیق. - و من دارم کلافه میشم.
‐ بیا، بشین. پوئت جوابو داره.
بشین، بشین، بشین، بشین.
من جوابو دارم.
‐ تو چجوری میری اون بالا رو صحنه، میدونی؟
آروم و از خود راضی و فلان.
انگار صاحب اونجایی و فلان؟
‐ آسونه. یه کلهپاچه تو اتاق سبز
همیشه کار رو راه میندازه.
‐ من نمیتونم برم اونجا، رفیق.
‐ چرا که نه؟ چرا که نه؟
چون مکمانوس و سعید میگن نمیتونی؟
بذار یه چیزی بهت بگم، پسرخاله،
من قبلاً این راهو با اونا دو تا رفتم.
سعید اون چرت و پرتا رو به خورد من میداد که میشم یه نماد.
یه ققنوس که از بالهای شعر برمیخیزه،
از خاکستر یه پاتوق کراک... بابا، گند بزنن بهش!
من فقط دارم از جنگ جون سالم به در میبرم، رفیق.
و من که میرم رو صحنه و اون شعرا رو میخونم،
این یعنی دارم شلیک میکنم.
یعنی وقتی لازم باشه جون میگیرم،
این یعنی دارم زخمامو درمان میکنم.
خب، فقط در صورتی که به دارو نیاز داشتی،
ما اسم اونو میذاریم یه "قول".
‐ فقط در صورتی، باشه؟
‐ و یه چیزو یادت باشه.
چشای همه به تو خواهد بود.
‐ باشه، ممنون، تو فوقالعادهای.
‐ گند زدی!
‐ عیسی مسیح، چه جمعیتی.
‐ میخواستم بگم تصور کن همه لختن،
ولی خب فکر کنم تو خیلی از اونا رو لخت دیدی.
‐ و در آخر، عمر وایت!
تو هم گورتو گم کن!
‐ عمر، گند زدی!
‐ داری پز میدی.
‐ نه، پز نمیدم. - چرا، میدی.
منتظری حرفمو پس بگیرم.
که همیشه رو غیرممکن شرط میبندی و میبازی.
‐ خب، بذار کمکت کنم شروع کنی.
"اشتباه کردم."
‐ تیمی، تو چقدر بانمکی.
کمتر مردی پیدا میشه که اثبات حقانیت خودش رو
تو نسخه زندانی "استار سرچ" پیدا کنه.
‐ باشه، باشه، دارم پز میدم.
ولی، میدونی، بذار خوش باشم.
عمر وایت یه مورد از دست رفته بود ولی من ازش دست نکشیدم.
کنارش موندم و میدونی چیه؟
ارزش همه اون گندکاریایی که جواب نداده رو داره،
که فقط یکی از اونا، فقط یکی، موفق بشه.
‐ هنوزم خودت لباساتو اتو میکنی، نه؟
‐ میدونی که میدونم چی فکر میکنی.
تیم عاشق موارد از دست رفتشه.
‐ عاشق اینم که ذهنمو میخونی.
دوباره امتحان کن.
‐ اوه، چه خبره، رفیق؟
پوئت راه چاره رو داشت یا پوئت راه چاره رو داشت؟
‐ رفیق راه چاره رو پس گرفت.
من اون چرت و پرتا رو لازم نداشتم، پسرخاله.
یعنی، نزدیک بودم، رفیق، ولی بعدش گفتم
"خودتو بی حس نکن. حسش کن."
‐ داری مسخرم میکنی؟ داری مسخرم میکنی، نه؟
‐ نه، اون سینه ها هستن که دارن مسخرت میکنن.
هو هو هو هو هو!
اوه!
‐ "یک بار دیگه با تمام احترام، امام،
"ما نگران اینیم که شما چه کسی رو
برای گذروندن وقتتون انتخاب میکنید."
نزدیک گفتم؟
خودم هم همین فکر رو میکردم.
‐ با همه بلاهایی که عمر وایت سرت آورده بود،
تو این به اصطلاح "حمایت"،
حالا شما دو تا با هم رفیق شدهاید؟
‐ بله، چون جایگزینش برای من تنفرآوره.
‐ یعنی چی؟
‐ یه لکه ننگ بزرگ و ناشناخته
اما چندشآور روی دین ما افتاده،
و این مسئلهایه که من... من تو تعالیمم به شما
نادیدهاش گرفتم.
با وجود ممنوعیت بردهداری در قرآن،
یک سنت پلید وجود داره که تا به امروز ادامه پیدا کرده.
برادران مسلمان ما در شمال
اونا برادران آفریقایی ما رو اسیر میکنن...
جنوب، همه به نام الله.
که مردمی مثل من و تو رو مسلمان کنن.
ولی ما مسلمونهای اینجا چشممون رو روی اون میبندیم.
چون توی اون چارچوب تر و تمیز جا نمیشه.
که مسیحیهای سفید پوست، سیاهپوستها رو به بردگی میگیرن.
بالاخره فهمیدم که، به یه معنا...
داشتم مردم رو به دینمون جذب میکردم.
تا منافع خودم رو تامین کنم.
‐ تو این تلاشهات برای مسلمون کردن آدما رو...
یه نوع بردگی میدونی؟
‐ آره.
تا حدی که کمکم کرده...
تصویر خودم رو حفظ کنم.
و بعضی وقتا اون حد خیلی زیاد بوده.
No comments yet. Be the first to leave one.