The first 200 lines.
پس از یک هفته بستری بودن،
لیسی کویین بالاخره به خانه برمیگردد؛
پایانی خوش برای تجربهای هولناک.
بس کنید. نظری ندارم. نه...
هوم.
بله، بله.
FILAMINGO-INTRO
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
هنوز باورم نمیشود پیش ترنت اعتراف کردی.
اگر نمیکردم، درست مثل سِر میشدم.
صحبت از بیش از بیست سال زندان است، گابی.
برای آرامش روحم باید مجازاتم را بگذرانم.
پس موزلی و شرکا چه میشود؟
مارگارت و زیک رفتهاند؛ احتمالاً لیسی هم.
موزلی و شرکا هنوز تو را دارد، دان.
ـ این را از کجا آوردی؟ ـ به تو ربطی ندارد.
باید این سرنخ را بررسی کنم.
بسیار خب، برویم.
ببین، پلیس دیسی برای همهمان محافظ گذاشته.
لازم نیست هوای پشتم را داشته باشی.
باور میکردم اگر پلیس
حضورش را جلوی موزلی و شرکا کم نمیکرد.
خودم خواستم. مراجعانمان به حریم خصوصی نیاز دارند.
باشد. بعداً در دفتر میبینمت؟
نمیتوانی تا ابد از لیسی دوری کنی.
میدانم. لیسی کاملاً حق دارد
مثل مارگارت و زیک بابت سِر حسابی با کلمات لهام کند.
حق دارد.
اما فقط میخواهم کمی بیشتر
همان بلای من بماند.
فکر میکنی چقدر وقت داری
پیش از اینکه ترنت بازداشتت کند؟
تا پیدا شدن لیسی مهلتم داده بود،
پس حالا واقعاً زمان علیه من است،
یعنی باید سِر را خیلی زود پیدا کنم.
چه کار کرده؟
و پیش تو اعتراف کرده؟ ـ بله.
نه، گابی موزلی هیچوقت به ربودن یک مرد اعتراف نمیکند.
چی شده، دارد میمیرد؟
میشود لطفاً این حکم بازداشت را امضا کنید؟
لیسی کویین پیدا شده. گابی را بازداشت میکنم.
خدا میداند چقدر وقت است این را از من پنهان کردهای
و تازه حالا مرا در جریان گذاشتهای،
پس قرار نیست هیچ کاری «فقط» انجام شود.
حالا میخواهی ترمز کنی؟
یک سال تمام هر روز التماسم کردی گابی را بازداشت کنم.
اگر موزلی قانون را شکسته باشد، تاوان میدهد.
منظورت از «اگر» چیست؟
گابی موزلی این اعتراف را
در شرایطی بسیار آسیبزا کرده.
همان مردی که در پانزدهسالگی ربودش،
برای دومین بار لیسی کویین را ربوده بود.
حتی تنبلترین کارآموز حقوق
هم این را از دادگاه بیرون میاندازد. بدون مدرک واقعی
یا شکایت قربانی، پروندهای نداری.
ـ سِر... ـ و نمیگذارم
فقط بهخاطر واکنشی احساسی،
حرفهات را به آتش بکشی.
چه میگویید؟
این درباره شکستن قانون است
یا شکستن قلب تو؟
فقط و فقط درباره قانونشکنی گابی موزلی است، قربان.
فقط همین.
پس باید یک پرونده واقعی بسازی.
و بهتر است لعنتی کاملاً مطمئن باشی، ترنت،
چون وقتی این قطار راه بیفتد،
دیگر هیچچیز متوقفش نمیکند.
میدانم تو و مارگارت قصد دارید
حالا که لیسی امن است کنار بکشید، اما...
این مثل یک فرصت دوباره
برای همه ماست.
حالا بیش از هر زمان، لیسی
به ثبات خانواده موزلی و شرکا نیاز دارد،
و قرار است...
اصلاً گوش میدهی؟
ببخش رفیق، بهروزرسانی این سیستم امنیت خانه
واقعاً پدرم را درآورد، اما تمام شد.
هیچکس بدون اینکه بفهمم تا صد فوتی خانهام نمیرسد.
بسیار خب، همه خریدهای لیسی را هم جا دادم،
از جمله یک جعبه چهلودوتایی آبنبات گاشر.
بیخیال، شروع نکن.
فقط تا وقتی جینا برای سر زدن به پدرش به بوستون رفته،
پیش من میماند.
هرچه تو بگویی، رفیق.
اوه، آن دوربین بیرون موزلی و شرکاست؟
بله، فکر کردم حالا که گابی پلیس را مرخص کرده،
آنجا یک جور نظارت لازم داریم.
فکر کنم لیسی هم آنجا احساس امنیت بیشتری میکند.
جینا الان او را آنجا نمیبرد، درست است؟
پزشکها گفتند شاید برای کار کردن هنوز زود باشد.
فکر میکردم فقط ضربه مغزی دارد.
بله، اما ضربه مغزی نوعی آسیب مغزی تروماتیک است.
ممکن است فراموشی، بیخوابی یا بیقراری داشته باشد.
پزشک گفت آماده باشیم
که شاید با لیسی کمی متفاوت روبهرو شویم.
بله.
متفاوت به یک ورم.
عزیزم، دان که درخت نیست.
بسیار خب، شروع کنیم.
مراجع بعدیمان کیست؟
باید دارویت را بخوری.
دیدم.
برای تو آب میآورم.
فکر میکردم پزشکها گفتند کار نکنی.
گابی کجاست؟ دلم برایش تنگ شده.
دیدن من در آن وضع حتماً برای او وحشتناک بوده.
چرا لیسی طوری رفتار میکند
که انگار گابی مسئول بلایی که سرش آمد نیست؟
لیسی عزیزم، گفتوگویی را که گابی
پیش از ربوده شدنت با ما داشت یادت هست؟
بله، خب...
نشاندَمان و گفت...
به ما گفت...
دوباره چه گفت؟
فایل لعنتیام را پس بده.
میدانم. ببخشید.
میخواستم... ـ واقعاً میدانی؟
چون اگر مالوری بفهمد، ممکن است کارم را از دست بدهم.
امشب پسش میدهم، قول میدهم.
فرض میکنم چون تو و ترنت
درگیر یک جور دعوای عاشقانهاید،
با من کار میکنی.
اما هرچه بینتان هست، نمیخواهم هیچ دخالتی در آن داشته باشم.
ـ فهمیدم.
چرا مزاحم این پیرمرد میشوی؟
خودت میدانی؛ چون ظاهراً سِر
سالها پیش از او اتاق اجاره کرده.
بله، وقتی آن آشغال لیسی را داشت،
من هم آقای چوی را دیدم.
و بهخاطر...
زوال عقلش کمکی نکرد، میدانم.
تحقیق کردهام. اما باز هم باید امتحان کنم.
تنها.
اصلاً ترنت کجاست؟
حرفی ندارم.
فکر میکنم درباره سِر و گابی خیلی حرفها داشته باشی.
این دیوار رازها بالاخره فرو میریزد.
فقط سؤال این است: تو هم زیرش دفن میشوی؟
ببخشید، آقا. به کمکتان نیاز دارم.
پدر و مادرم گم شدهاند و...
بیخیال. اشتباه کردم.
هی، صبر کن. باید بروی.
چی؟ این یک پرونده گمشدن است.
هیچجا نمیروم. ـ این ملک خصوصی است
و این شهروند هم آشکارا نمیخواهد تو اینجا باشی.
اسمت چیست؟
جی. جی مککنزی.
جی، بگو چه شده.
آقای چوی، کسی آمده شما را ببیند.
اگر حالش را دارید، میخواهد چند سؤال بپرسد.
زوال عقلش در چند ماه گذشته بدتر شده.
سلام، آقای چوی.
من گابی موزلی هستم.
درباره مردی به نام هیو ایونز آمدهام.
قبلاً این اتاق را اجاره میکرد.
یادتان میآید؟
این چهره آشناست؟
اشکالی ندارد، گرفتمش.
«بیدرنگ بر صخره شرقی
«میدرخشد و به هیئت واقعیاش بازمیگردد.»
«سرافی بالدار:
«شش بال بر تن داشت تا سایهاش کند.»
هیو و دوستش عاشق بودند برای همسرم کتاب بخوانند.
دوستش چه کسی بود؟
کسی بود که شبیه هیو باشد؟
بهتر است ببرمش.
فکر کنم هیجان امروز برایش کافی بود.
دیشب، پدر و مادرم...
کیت و سام؟
بله.
به مهمانی خانه یکی از دوستانشان رفتند
و هیچوقت برنگشتند.
تمام شب تنها در خانه بودی؟
نه، خانه مادربزرگم بودم.
وقتی پدر و مادرم بیرون میروند، معمولاً پیش او میمانم.
مامانم قرار بود ساعت هشت تماس بگیرد، اما نگرفت.
شاید دیر برگشتند و فراموش کردند.
نه، مامانم همیشه ساعت هشت زنگ میزند.
رفتم ببینم ماشینشان در حیاط هست یا نه،
اما نبود.
میدانم اتفاقی افتاده.
ـ گفتم برو. ـ خانم مککنزی دنبال نوهاش بود.
من فقط همراهیاش کردم داخل.
نمیتوانی چنین یادداشتی بگذاری و فرار کنی.
مامانبزرگ، مجبور بودم کاری بکنم.
عزیزم، گفتم پدر و مادرت خوباند.
خیلی بابت سام متأسفم.
نباید وقتتان را تلف کند.
سام؟ فکر کردم اسمش جی است.
اسم پسرم را روی او گذاشتیم.
اما جی صدایم میکنند.
خانم مککنزی، مشکلی ندارم وقتم را بگیرد.
میخواهم حرفش را بشنوم.
پدر و مادرش همیشه همین کار را میکنند.
به مهمانی میروند و بعد میبینی
سر از مالدیو درآوردهاند.
نزدیک بیست سال است ازدواج کردهاند
و هنوز مثل تازهعروسودامادها زندگی میکنند.
مامانم...
بهترین دوستم است.
No comments yet. Be the first to leave one.