The first 200 lines.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
متأسفانه هیچ پیشرفت واقعیای نکرده.
فکر کردم شاید هنردرمانی کمی سرگرمکنندهتر باشد.
اما در هر جلسه،
بلا طوری نگاهم میکند که انگار دارم مجازاتش میکنم.
در جلسات درمان خودم گاهی فکر میکنم
مرور تمام اتفاقهای آن سال اتلاف وقت است.
اما بعدتر...
گاهی حالم بهتر میشود.
چی شده، عزیزم؟
درمانگرم میخواهد بابا به یکی از جلسهها بیاید،
اما قبول نمیکند.
وقتی چیزهای سختی درباره بچههایت میفهمی،
دیگر نمیتوانی نفهمیدهشان کنی...
همانطور که من نمیتوانم این را ندیده بگیرم.
درمانگرش میگوید میلی است
که بلا نمیتواند جلویش را بگیرد.
میخواهد شاد باشد، بعد خطخطیاش میکند.
بلا دوباره شادیاش را پس میگیرد.
قول میدهم.
میشود؟
برای یک نفر دیگر جا هست؟
لیسی.
هنوز حواست به من هست؟
ببخشید. فقط خستهام.
اشکالی ندارد.
میدانم سخت است،
اما اگر فقط بتوانی قدمبهقدم برایش تعریف کنی...
نمیخواهم لجبازی کنم.
فقط... یادم نمیآید.
همهچیز پراکنده است؛ گذشته و حال.
من...
میدانی چیست؟
سِر را فراموش کن. خودت چطوری؟
با این همه تنش در موزلی و شرکا
حتماً سخت است.
موزلی و شرکا خوب است.
واقعاً؟
بسیار خب.
فقط یک سؤال آخر؛ از روی کنجکاوی.
فکر میکنی سِر چطور فرار کرد؟
ببین، میدانم از گابی عصبانی هستی.
اما اگر فکر میکنی او هرگز به سِر کمک میکند،
پس بعد از این همه سال اصلاً نمیشناسیاش.
باز هم ممنون که آن شب لیسی را پیدا کردی.
خواهش میکنم، رفیق.
اما چیزی گفت که چرا
نیمهشب ناگهان رفت؟
نه، فقط گفت خوابش نمیبرد
و باید ذهنش را خالی کند.
خطرناک است.
وقتی سِر هنوز آزاد است... ـ همهمان میدانیم.
لیسی هنوز با علائم آسیب مغزیاش دستوپنجه نرم میکند،
پس عمدی امنیت خودش را به خطر نمیاندازد.
من خوبم. دربارهام حرف نزنید.
از نظر فنی داشتیم دربارهات پیام میدادیم.
فقط نگرانیم، مارگارت.
شاید بهتر باشد کمی کمتر نگران بقیه باشی،
بهخصوص وقتی آشکارا
از خانه خودت فرار میکنی.
اوهاوه.
هنوز به ایتن نگفتهای، نه؟
که به گابی کمک کردی سِر را پیدا کند؟
منتظر وقت مناسبم.
برای گفتن حقیقت وقت مناسبی وجود ندارد؛ فقط بگو.
غافلگیر کردن من شرط بدی است.
فقط خواستم سری بزنم
و بگویم به شهر برگشتهام.
میتوانستی زنگ بزنی؛ و اصلاً هم برایم مهم نیست.
گابی، میدانم رفتنم ناگهانی بود.
فهمیدن اینکه هیو مادرمان را کشته...
هضم همهاش خیلی سخت است.
هرچه به برادرت مربوط است سخت است.
حالا با اجازه،
باید برگردم سر پیدا کردنش.
میدانم.
برای همین برگشتم. ـ کمک لازم داری، گابی؟
در هتل گریسمور ماندهام.
هر وقت خواستی میتوانی پیدایم کنی.
برایم مهم نیست چقدر عادی به نظر میرسد.
هیچ شانسی وجود ندارد
به یکی از بستگان سِر اعتماد کنم.
اگر کریستین میگوید میخواهد برای زمین زدن سِر کمک کند،
از کمکش استفاده میکنم.
ـ تو هم میبینی؟ ـ مثل دژاوو است.
لباسهای چروک، موهای شانهنشده.
دیگر درمانگرش را نمیبیند.
باید با او حرف بزنی.
من آخرین کسی هستم که مارگارت میخواهد ببیند.
خانم موزلی، خدای من. بهمحض اینکه توانستیم آمدیم.
باورم نمیشود بعد از این همه سال
اطلاعات تازهای درباره دخترمان هست.
ممنون که تماس گرفتید.
آقا و خانم دیاز.
از گزارشهای خبری زمان ناپدید شدن
دخترتان در سالها پیش یادتان میآورم.
متأسفم.
موزلی و شرکا هیچوقت روی پروندهاش کار نکرده.
حتماً اشتباهی شده.
نه، هیچ اشتباهی نشده.
سلام. من مارگارت هستم. من تماس گرفتم.
دلیل دارم... نه، مطمئنم دخترتان زنده است.
آدلا دیاز، هفت سال پیش در شانزدهسالگی ناپدید شد،
پس از اینکه با دوستپسرش به مهمانی رفت.
این خانواده را پلیس دیسی و رسانهها بدنام کردند.
درحالیکه همه مشغول
محکوم کردن والدین بودند، دخترشان گم شده بود.
آن زمان پلیس ادعا کرد هیچ مظنون دیگری ندارد.
من میگویم دیازها به دخترشان آسیب نزدند.
مارگارت، بدون اینکه حتی پرونده را با ما مطرح کنی، به آنها زنگ زدی.
همینطور.
اما مطمئنم وقتی یافتهات را بشنویم،
همه همراه میشویم.
دیروز پلیس دیسی یک پسربچه گمشده را پیدا کرد.
در اخبار دیدم.
پسربچه چهارسالهای که نزدیک هیلزدیل سرگردان بود.
هویتش را نمیدانند. ـ درست است.
اتصال لاله گوش،
شباهت چانه و تقارن بینی را ببینید.
اینها ویژگیهای ارثیاند.
این پسر، فرزند آدلاست.
خودت گفتی
«دید مارگارتی» مدتی است درست کار نمیکند.
فقط وقتی گابی دوروبرم باشد.
برای همین زود آمدم تا تنها کار کنم.
بسیار خب، هرطور به اینجا رسیدهاند،
آن والدین برای جواب به ما چشم دوختهاند،
پس آدلا حالا پرونده ماست.
لیسی، به ترنت زنگ بزن؛ ببین پلیس دیسی میتواند
آزمایش دیانای پسر را انجام دهد.
دان... ـ قبلاً زنگ زدم.
دیانای آدلا از قبل
در سامانه ملی افراد گمشده هست،
پس ترنت درخواست آزمایش را داده.
دان، اطراف محل پیدا شدن پسر را پرسوجو کن.
حالا که ممکن است آدلا درگیر باشد،
ببین کسی او را میشناسد یا نه.
زیک، احتمالاً پلیس تصاویر منطقه را گرفته
تا ببیند کسی همراه پسر بوده یا نه.
ببین چیزی از چشمشان افتاده. ـ انجامش میدهم.
لیسی، با خدمات حمایت از کودکان تماس بگیر
و ببین درباره بچه چه دارند.
من باید در پذیرش والدین حضور داشته باشم.
خواهی داشت، اما پیش از صحبت با خانواده دیاز،
یک کار دیگر باید انجام بدهم.
تا مطمئن نشدهایم چه داریم،
هیچ حرف دیگری درباره پرونده نزن.
این والدین بهاندازه کافی رنج کشیدهاند؛
امید واهی لازم ندارند.
حال او چطور است؟
همانطور که خدمات حمایت از کودکان آوردش.
اما یک خبر خوب دارم.
وقتی آزمایشگاه برای دیانای نمونه گرفت، روی کت او خون پیدا کرد.
گروه خونی همین حالا مشخص شد.
با گروه خونی آدلا دیاز یکی است.
از چه مقدار خون حرف میزنیم؟
اگر واقعاً پسر او باشد،
یعنی ممکن است آدلا زخمی شده باشد؟
هنوز تقریباً هیچچیز قطعی نیست، بهخصوص...
اینکه واقعاً فرزند آدلا باشد.
مسخره است. ممکن است جان کسی در خطر باشد.
سلام، عزیزم. من گابی هستم.
میدانی این چه کسی است؟
مامان.
همین تأیید برای من کافی است.
آدلا یک جایی بیرون است و باید پیدایش کنیم.
آدلا دختر خوبی بود...
نمرههای خوب، بازیکن تیم اول فوتبال.
مشکل آن پسر بود.
ـ دوستپسرش، تایلر؟ ـ پولدار و ازخودراضی بود.
فکر میکرد قانون شامل او نمیشود.
گفتیم دیگر نبیندش.
آدلا گفت با دوستانش بیرون میرود،
اما تا ساعت مقرر برنگشت.
فهمیدیم پیش تایلر بوده.
صبح شد...
و باز هم خبری از آدلا نبود.
پس به پلیس زنگ زدیم.
آنها کت او را
یک مایل دورتر از خانه پیدا کردند؟
آدلا همیشه با دوستانش لباس عوض میکرد، پس...
میخواستم بداند کدام مال خودش است.
در درزها دوخت مخصوص میزدم.
تلفن همراه هم داشت، درست است؟
بیست مایل آن طرف شهر پیدایش کردند...
پر از پیامها و پیغامهای صوتی عصبانی من.
همانجا همهچیز عوض شد.
از قربانی به مظنون تبدیل شدید.
حکمی قدیمی پیدا کردند...
از بیستسالگیام بابت کمی ماریجوانا.
و وقتی رسانهها فهمیدند سابقه داری...
حسابی به جانمان افتادند.
الان برمیگردم.
پس رسانهها بیشتر از یک بازداشت بابت ماریجوانا پیدا کردند، نه؟
یک دعوای بار.
حتی متهم هم نشدم.
اما خبرنگارها طوری جلوه دادند
که انگار معتادی خشنم،
عصبانی شدهام و بچهام را کشتهام،
بعد برای پوشاندنش گزارش گم شدن دادهام.
No comments yet. Be the first to leave one.