The first 200 lines.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
خب...
ربوده شدن لیسی کویین...
پایانی که امیدوار بودیم
نداشت.
کارآگاه، لیسی کویین زنده است؟
نه. نه، خواهش میکنم. خواهش میکنم!
نه، فقط بگویید زنده است یا نه.
خواهش میکنم.
بگویید.
دیگر هیچکس میان ما قرار نمیگیرد.
از حالا تا آخر عمر، فقط من و تو هستیم.
از این خوشم نمیآید، گابی.
همانجا بمان.
اگر سِر حتی حس کند تنها نیستم،
ممکن است بیدرنگ لیسی را بکشد؛
اگر تا حالا نکشته باشد.
باید مثبت بمانی، باشد؟
یک چیزی درست نیست، دان. حسش میکنم.
تو هم آن خانه و آن همه خون
و ساندویچ مسموم را دیدی. میخواهد لیسی از سر راه برود.
تا مدرک قطعی نداشته باشیم، لیسی زنده است
و سِر اوضاع را تشدید نکرده.
برای همین اینجا هستم.
این همان جایی است که آن حرومزاده مدرک را میگذاشت...
اوه.
خدای من. خدای من.
گابی، با من حرف بزن. چی شده؟
سِر بازی را به مرحله دیگری برد.
جای تو بودم دوباره امتحان نمیکردم.
چه کار میکنی، کریستین؟
با ماشینم چه کردی؟
جواب سؤال را با سؤال دادن بیادبی است.
بهتر از این تربیتت کرده بودم.
میخواهم کمک کنم.
به چه کسی؟
بیش از بیست سال است به گابی و دوستانش
درد و آسیب روانی تحمیل کردهای.
کافی نیست؟
طوری از گابریل حرف میزنی که انگار میشناسیاش.
نمیشناسی.
محال است پیوند ما را درک کنی...
ـ هذیان میگویی، هیو. ـ چرا؟
چون هیچوقت ندیدی کسی به من اهمیت بدهد؟
چون مادر عزیزمان تو را دوست داشت و از من بیزار بود؟
خب، برادر کوچکم، حالا ورق برگشته.
من محبوبم.
حالا هدفی دارم.
گابریل به من نیاز دارد.
و میدانم او تو را احضار نکرده؛ پس چه کسی کرد؟
ـ یک کارآگاه از پلیس دیسی. ـ آها.
چکمهسنگین.
میخواهد قهرمان باشد و قلب گابریل را به دست آورد.
اما در حد او نیست. یک پتروویچِ بدلی
هیچوقت نمیتواند تحتتأثیرش بگذارد.
این رمان داستایفسکی نیست.
این زندگی واقعی است.
هیو، خواهش میکنم.
میدانم خوبی درونت هست؛ چون همان خوبی مرا نجات داد.
وقتی خانه آتش گرفت، یادت هست؟
مرا نجات دادی.
سعی کردی مامان را هم نجات بدهی.
میدانم در باطن واقعاً که هستی.
آن دختر بیچاره را آزاد کن.
تو همخون منی.
اما گابریل خانواده من است.
و حضورت حالا دیدار دوبارهمان را عقب میاندازد.
نمیخواهی روی دیگرم
را ببینی، برادر کوچکم.
وقت آن است که واشنگتن را ترک کنی،
وگرنه پشیمان میشوی.
بسیار خب، میشود... برگردیم؟
میشود دوباره بگویی؟ یعنی او...
ماشینت را دستکاری کرده بود؟
فقط دینام خراب شده بود.
اما آنقدر بههم ریخته بودی
که مدتی فکر کردی چیز دیگری است.
راستش دیگر نمیدانم چه چیزی را باور کنم.
دههها بود برادرم را ندیده بودم.
برادرت شیطانصفت است.
یا نشانهها را ندیدی یا نادیدهشان گرفتی،
اما سِر یکشبه اینطور نشد.
ـ متأسفم. ـ کارهای برادرت
تقصیر تو نیست.
اما اینکه بیست سال پیش، پس از فرار گابی،
برای کمک به پلیس جلو نیامدی، تقصیر توست.
میدانم.
اگر آن زمان حریم خصوصی و سلامت روانم را مقدم نمیدانستم
و برای ردیابیاش کمک میکردم،
حالا در این وضعیت نبودیم.
برای همین اینجایی؟
از روی عذاب وجدان؟
تا حدی، بله.
و چون یکی باید از طرف خانواده ایونز
بابت آنچه بر سرتان آمده از همه شما عذرخواهی کند.
چیزی گفت که نشان بدهد
لیسی هنوز زنده است؟
نه. اما با اینکه برادرم از خیلی کارها برمیآید،
یک چیز هست که نیست:
قاتل.
چی...
چی؟
من چه چیزی را نمیدانم؟
چه کسی مادرتان را کشت؟
از چه حرف میزنی؟ مادرم در آتشسوزی مرد.
نزدیک بود همهمان را بکشد.
معلوم شد چند بار با چاقو به او زده بودند.
پلیس دیسی دلایلی دارد که باور کند سِر او را کشته
و بعد با آتشسوزی ردش را پوشانده.
چی...
ـ کریستین. ـ من...
ببخشید، نمیتوانم...
تو تنها کسی در این اتاقی
که بعد از گابی بیشترین شناخت را از سِر دارد.
چه بخواهی چه نه، کمک میکنی لیسی را پیدا کنیم.
چه بخواهی چه نه.
میگویی او در نوجوانی همخون خودش،
مادرمان را کشته؟
متأسفم، گابی.
امیدوارم دوستت را پیدا کنی، اما...
متأسفم.
بگذار برود.
یک دقیقه وقت دارد هضمش کند.
واقعاً مطمئنی برمیگردد؟
نه، اما نمیتوانیم...
نه، صبر کن؛ جملهات را تمام کن.
نمیتوانیم کسی را برخلاف میلش نگه داریم؟
و حالا درباره ناپدید شدن بتی کانلی؛
بیوهای که با ایوان ساموئلز،
محکوم پرونده قتل انتقامجویانه پس از رانندگی در مستی، نامزد بود.
او روز مراسم ازدواجش در زندان ناپدید شد،
اما منابع مطلع پلیس
میگویند احتمالاً از ازدواج جا زده.
زن گمشده را میشناسی؟
پائولا دیشب درباره بتی با من تماس گرفت.
بهخاطر لیسی فکر نمیکردم وقت پذیرش پرونده را داشته باشیم،
اما آن عکس را ببین.
زبان بدنش را ببین.
این عکس نمیگوید از ازدواج ترسیده.
پس اگر با میل خودش نرفته...
اتفاقی برایش افتاده.
که نمیخواهی بگویی...
نه، نمیتوانیم تمرکزمان را از لیسی برداریم.
این هم درباره لیسی است و هم نجات جان بتی.
این پرونده درست باب میل سِر است.
خودش را در ایوان میبیند؛ مردی که کسی درکش نکرده
و برای زن محبوبش میجنگد.
دوباره وارد بازی میشود. ـ یعنی میخواهی
این زن بیچاره را طعمه کنی؟
میخواهم جانش را نجات بدهم.
اما اگر این کار سِر را هم به حرکت بیندازد،
بابتش عذرخواهی نمیکنم.
اگر پرونده بتی بتواند سِر را دوباره وارد بازی کند،
شاید نقشه خوبی باشد.
نه، دیگر در زمین آن حرومزاده
بازی نمیکنم، فهمیدی؟
من... میروم خانه زیک.
خودمان لیسی را پیدا میکنیم.
با او برو. مراقب او و زیک باش.
روی پرونده لیسی ادامه بدهید.
از اینکه به جان هم افتادهایم متنفرم.
هر بار یک کار. اول لیسی و بتی را برگردانیم،
بعد با خرابیای که به بار آوردهام روبهرو میشوم.
از لیسی خبری داری؟
نه، اما باید با تو حرف بزنم.
جز لیسی، حرفی با هم نداریم.
درباره بتی کانلی است.
ـ عروس فراری زندان؟ ـ شبکههای اجتماعیاش را بررسی کردم
و فکر نمیکنم از ازدواج جا زده باشد.
او یک فرد گمشده است.
باشد. هرچه داری بده،
از اینجا به بعد خودم... ـ نه، یا با هم کار میکنیم
یا خودم پیدایش میکنم...
و پیش از اینکه بحث کنی،
هر دقیقهای که تلف کنیم، ممکن است زنی بیگناه
در خطر باشد.
نباید تمام منابعت صرف پیدا کردن لیسی شود؟
نباید؟
فکر میکنم این پرونده توجه سِر را جلب کند.
یا عیسی مسیح، گابی. جدی میگویی؟
برای برگرداندن لیسی هر کاری میکنم،
تو هم همینطور؛ چه اعتراف کنی چه نه.
باشد. در پرونده کمک میکنم.
اما یک چیز را روشن کنیم:
اگر درباره لیسی یا بتی نیست،
هیچ کاری با تو ندارم.
پائولا سعی میکند از پسر بتی اظهارنظر بگیرد.
میگوید دو روز است از مادرش خبر ندارد.
راحت میشود بررسیاش کرد.
تا برگردیم باید سوابق تلفن را داشته باشیم.
چرا یک بسازوبفروش موفق
عاشق یک قاتل میشود؟
شاید تو بتوانی روشن کنی چرا آدمها
چنین انتخابهای بیپروایی میکنند.
نباید کل وجود یک آدم همیشه
با بزرگترین اشتباهش تعریف شود.
اشتباه؟ یک زن را کشته.
ایوان از کوره دررفت
بعد از اینکه رانندهای مست دخترش را کشت.
از شدت سوگ و خشم، به خانه آن مرد رفت.
No comments yet. Be the first to leave one.