The first 200 lines.
‐ یه کولاک داره میاد، رفقا.
تُن تُن برف از آسمون میریزه.
و همه چیز رو دفن میکنه.
پیادهروها، ماشینها، خونهها.
زمین یخ میزنه و لیز میشه.
خطرناک.
ولی اینجا تو اوز...
ما حواسمون به هوای بیرون نیست.
اینجا تو اوز همهمون پُرِ گرما و...
راحت و دنجیم.
‐ لعنت بهش.
سیریل، هی، حالت خوبه؟
‐ موهام داره برمیگرده به حالت قبل.
‐ اوه، گه!
نگاش کن!
‐ و پوستم...
دیگه چروکیده نیستم.
‐ بزن بریم، بزن بریم.
‐ خب، هیچکدوم از اون ۹ زندانی دیگه...
اثرات جانبی یا بلندمدتی نشون ندادن...
وقتی اون دارو رو مصرف کردن.
از وقتی که آزمایش رو متوقف کردیم...
بدنشون داره به حالت عادی برمیگرده.
‐ اوه، خدایا شکرت.
‐ صبح بخیر.
‐ صبح بخیر. ‐ قهوه حاضره؟
‐ آره.
‐ عالیه.
امیدوارم کم نباشه.
کانال هواشناسی میگه طوفان بزرگی تو راهه.
با این شانس ما، زیر برف گیر میکنیم و قهوه گیرمون نمیاد.
خبری از مکمنس نشد؟ حالش چطوره؟
‐ آره، تو راه که میاومدم اینجا، سر زدم بیمارستان.
حال روحیش عالیه.
دکتر ناسکا میگه حالش خوبه و احتمالاً هفته دیگه برمیگرده.
‐ خوبه.
‐ وای، چه خبرای خوبی!
‐ دکتر نیتن.
جفری سایتز.
‐ آقای سایتز، از دست من کاری برمیاد؟
‐ من وکیل شرکت داونینگ، مکنالی، ادهما هستم.
شرکت وایگرت، موسسه من رو استخدام کرده...
تا تمام دعاوی حقوقی رو رسیدگی کنه...
در مورد اون چیزی که "قرص پیری" اسمش رو گذاشتن.
‐ دعاوی حقوقی؟
‐ خانواده اون زندانی که مُرد، فرد ویک...
۲۵ میلیون دلار شکایت کردن.
اسم شما به عنوان یکی از متهمین ردیف دوم اومده.
‐ وایسا، من؟
‐ آروم باشید.
مطمئنم خانواده ویک خارج از دادگاه با هم کنار میان.
مشکل جدیتر...
هیئت اخلاق پزشکی ایالته.
گروهی که قطعاً کمتر قابل پیشبینیان.
اونا میخوان یه جلسه تشکیل بدن...
تا مشخص کنن آیا سهلانگاری پزشکی از طرف شما صورت گرفته یا نه...
در طول آزمایشهای دارویی.
‐ منظورتون اینه که...
‐ بله، ممکنه مجوز طبابتتون رو از دست بدید.
‐ شرکت وایگرت میگه شما توی انجام آزمایش بیدقتی کردید.
‐ ۱۵ اینچ برف طی سه روز آینده...
با دمای زیر صفر و بادهایی با سرعت ۳۰ مایل بر ساعت.
ترافیک صبحگاهی افتضاح خواهد بود.
‐ اُرایلی.
‐ هشدار مسافرتی صادر شده.
‐ ملاقاتی داری.
‐ کی؟
‐ نمیدونم، یه زنه.
‐ تو کی هستی؟
‐ اسم من سوزان فیتزجرالد هست.
‐ ما همدیگه رو میشناسیم؟
‐ بله، ولی همدیگه رو ندیدیم...
از وقتی که خیلی بچه بودی.
‐ ببینید خانم، من اهل خاطرهبازی نیستم، پس...
چی میخوای؟
‐ رایان، اومدم چون یه چیزی هست که باید بهت بگم.
و فکر میکنم برات...
فهمیدنش غیرممکن باشه.
‐ امتحان کن.
‐ من مادرتم.
‐ مادر من مرده.
‐ نه. من مادر واقعی توام.
اون زنی که فکر میکردی...
‐ مادر من مرده!
‐ خب، بالاخره!
‐ اه، لعنتی!
‐ حس میکنم از هالووین تو اون تویی.
‐ هی، خیلی فکرم درگیره.
‐ انگار برام مهمه.
‐ میدونی، هاول، تو یه کسکشی.
‐ ببین ما رو، داریم مثل یه زن و شوهر پیر دعوا میکنیم.
میدونی اُرایلی، مشکل همینه.
هیجانش پریده.
‐ یعنی چی؟
چی، چی؟ ما... ما کات کردیم؟
‐ آره، وقتشه برم دنبال یکی بهتر.
‐ اوه، قلبم شکست.
‐ وقتش بود.
دارم از گرسنگی میمیرم.
‐ آلوین، کار تو تمام روز فقط اینه که بخوری.
خب که چی؟
باید هیکل دخترونهمو حفظ کنم؟
‐ هیوز، غذا رسید.
گمشو بابا.
‐ سلام، مو طلایی.
از من میترسی؟
لازم نیست از من بترسی.
من با برادرت رفیق جینگ هستم.
دوست دارم با تو هم رفیق جینگ بشم.
‐ تو نمیتونی این کارو با من بکنی!
ولم کن!
‐ افسر هاول میگه برادرت،
بدون هیچ دلیل و بهانهای بهش حمله کرده.
اون یه ج*دهی دروغگوئه.
‐ در هر صورت، من بهش آرامبخش زدم.
امشب تو بخش میخوابه.
‐ مثل اینکه دوباره رسیدیم به همون مشکل قبلی.
مطمئن نیستم دیگه چه کاری از دستمون برمیاد.
متوجه نمیشم.
‐ داریم فکر میکنیم سیریل رو باید منتقل کنیم
به مؤسسهی کانلی.
دیوونهخونه؟
عمراً! محاله!
‐ تا وقتی مکمنس برنگرده هیچ تصمیمی نمیگیریم.
جان، ببرش بیرون!
‐ گلوریا، نذار این کارو بکنن.
میدونی اون تو زنده نمیمونه.
گلوریا، جدی میگم!
سلام، بابا.
‐ عجب برفی داره میآد! عین جهنمه.
میگن تا پنجشنبه شاید ۳۸ سانتیمتر برف بیاد.
‐ از اینکه زحمت کشیدی ممنونم.
‐ چی شده؟
‐ دژبانها دارن حرف از فرستادن سیریل میزنن
به دیوونهخونهی ایالتی.
‐ خب که چی؟
‐ خب که چی؟
اگه بره اون گنداب به تنهایی،
اون وقت برای همیشه از دست رفته.
‐ چه فرقی میکنه؟
این گنداب یا اون گنداب.
‐ آره، ولی حداقل اینجا توی اُز منو داره.
‐ تو هم که شدی فرشتهی نجات زندگیش، آره؟
خفه شو.
‐ این پسره منه.
تو به خاطر سیریل بهم زنگ نزدی.
یه مزخرف دیگهای تو کلهته.
حالا بگو چیه،
چون میخوام قبل از اینکه جادهها خرابتر بشه برگردم.
‐ سوزان فیتزجرالد.
اومد منو ببینه.
میگه مادر واقعی منه.
‐ اون یه ج*دهی دروغگوئه! یه ج*دهی دروغگوی بدبخت!
میفهمی چی میگم؟
لعنتی، راسته.
‐ باید برم.
درسته، مگه نه بابا؟
درسته!
وظیفهی یه پسر اینه که از مادرش حمایت کنه.
مهم نیست در مقابل کی، حتی پدر خودش.
زنی که فکر میکردم مادرمه،
میدونستم هیچوقت دوستم نداشت.
حالا میفهمم چرا.
‐ و سوزان فیتزجرالد؟
فکر میکنم... اون مامانمه.
میدونی، خودم بیرونش کردم.
و هیچ ایدهای ندارم چطور پیداش کنم.
‐ خب، شاید من بتونم پیداش کنم.
‐ واقعاً؟ وای.
این کارو واسه من میکنی؟
و این مزخرفات در مورد فرستادن سیریل به جای دیگه،
اونم درست میکنی؟
‐ رایان.
نمیتونم قولی بدم.
این تصمیم دست من نیست.
‐ اما از من دفاع میکنی، درسته؟
‐ رایان.
خواهش میکنم.
نذار جدامون کنن.
‐ رایان؟
‐ هی، چطوری قهرمان؟
بهترم. ‐ خوبه؟
میدونم کار درست رو میکنی.
‐ خب، کارت چطوره، کلیتون؟
‐ من خوبم.
‐ و مردهای سلولت، اونا کین؟
اونا پلیسن. یکیشون مأمور مخفی مبارزه با مواد بوده،
اون یکی هم یه دهاتی کلهپوکه از یه شهر کوچیک تو مرکز ایالت.
‐ پس حداقل امنی.
‐ باید دست از نگرانی در مورد من برداری.
من دیگه بچه کوچیک نیستم.
‐ این رو میدونم.
‐ تمام عمرم تو و لئو باهام رفتار کردین
انگار که یه تیکه چینی شکننده بودم،
میترسیدین با کوچکترین لمس بشکنم.
چون بابا اونقدر احمق بود که وقتی من هفت ساله بودم
بذاره کارد بخوره.
‐ کلیتون، اینجوری در مورد پدرت حرف نزن.
‐ من فقط میگم شما زیادی ازم محافظت میکنین.
‐ ترجیح میدادی چی بشه؟
No comments yet. Be the first to leave one.