Oz

Oz

Download Farsi Persian Subtitle

Season 6

Release info

Oz S06E05 4giveness 1080p HULU WEB-DL AAC2 0 H 264-pawel2006
A Commentary by warez
Translated subtitle from English to Persian فصل 6 قسمت 5 Oz زیرنویس فارسی سریال

Tags

webdl
Published on: 2025-11-21
Downloads: 14
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

یه مرد خردمند یه بار گفت:

«زندگی ماجرایی در بخشش است.»

شاید شما بانجی جامپینگ از روی یه پل تو نیوزلند

یا مجردی‌پارتی‌ها تو وگاس رو یه چند پله بالاتر

تو نردبون ماجراجویی بذارید،

اما به خطراتش فکر کنید.

شما ممکنه تا قله‌ی پشیمانی بالا برید،

فقط برای این‌که توسط قربانی‌ای که حاضر به بخشش نیست، ساقط بشید.

حالا به پاداش‌ها فکر کنید.

شانسی برای ترمیم اون زخمای کثیف،

آشتی کردن با کسی که دوستش دارید.

هوم. حالا که فکر می‌کنم،

بخشش شاید بانجی جامپینگ

و مجردی‌پارتی‌ها رو محو کنه.

‐ اشکال نداره. استراحت کن.

کاتلر خودکشی کرده، ها؟

‐ ریموندو اینو میگه و منم مخالف نیستم.

‐ فکر نمی‌کردم مخالف باشی. ‐ خب، حالا چی، وِرن؟

بازم باید یکی دیگه خودکشی کنه

تا من یکم احترام ببینم؟

‐ عیسی مسیح، رابسون، منظورتو رسوندی، باشه؟

دهنتو ببند و کمکم کن.

و... یک!

بیا! یالا!

‐ میگل، بشین.

‐ چی کار کردم؟

‐ خب، این چیزیه که من دارم ازت می‌پرسم.

در مورد رابطه‌ت با ولفگانگ کاتلر بهم بگو.

‐ کاتلر؟ اون یارو نازی؟

ما رابطه‌ای نداشتیم.

کله‌تخم‌مرغی یه نژادپرست فرصت‌طلب بود.

‐ پس تعجب می‌کنی

اگه تو وصیت‌نامه‌اش چیزی برات گذاشته باشه؟

‐ چیزی برام گذاشته؟ مثلاً چی؟

‐ مثلاً تمام چیزایی که داشت.

‐ چی؟

‐ تو تنها ذی‌نفع تمام اموال دنیوی اونی،

هم اینجا تو اُز و هم بیرون زندان.

خونه‌اش، ماشینش،

حتی موتورسیکلت هندی ساخت ۱۹۴۲‌اش.

‐ بزن بیرون از اینجا.

‐ وصیت‌نامه امضا و محضری شده.

‐ داری کس می‌گی؟

من به زور با اون کثافت حرف زدم،

فقط چند بار سر تمرین.

همین.

اون یارو زن، بچه، خانواده، چیزی نداشت؟

‐ زن داشت، بچه نه.

‐ آخ. این دیوانگیه محضه.

‐ خب، ما سلولش رو جمع کردیم و وسایلش رو گذاشتیم تو یه جعبه.

حالا باید تصمیم بگیری چی رو می‌خوای نگه داری.

‐ من قرار نیست وسایل یه مرده رو زیر و رو کنم.

وای خدایا.

‐ حدس می‌زنم باید تا زندگی پس از مرگ صبر کنیم

تا بفهمیم چرا کاتلر باید بلند می‌شد و اموالش رو

می‌داد به یه لاتین کثافت.

‐ هی، منم به اندازه تو گیجم.

آخه، می‌دونم شماها خیلی وقت با کاتلر بودین.

اون هیچ‌وقت در مورد من چیزی نگفت؟

‐ آره، تو خواب شبش.

اسمتو زمزمه می‌کرد. گمشو برو.

‐ الان بهت پیشنهاد می‌کنم آلوارز، وگرنه راهی پیدا می‌کنم

که بعداً مجبور بشی انجامش بدی.

تو تمام وسایلش رو به اسم زنش بزنی.

‐ من به این فکر کردم.

‐ فکر نکن، لاتین عوضی. انجامش بده.

‐ می‌دونی چیه؟ شاید باید

تمام دارایی‌هاش رو به تو بدم، روبی.

چون تو قبلاً ک*ونت رو بهش دادی.

‐ عوضی.

دلت برام تنگ شده بود؟ من دلتنگت بودم.

‐ این چند ماه کجا بودی؟

کارها یه کم شلوغ شده بود.

اما حالا برگشتم سر خط.

لعنتی، لیز، خوب به نظر می‌رسی.

برام ج*ق بزن، عزیزم. برام ج*ق بزن.

آروم می‌گیری؟ مشکل لعنتیت چیه؟

‐ ولم کن! ‐ حالا بشین!

‐ ولم کن، تو جاکش!

‐ چی صدام کردی؟

‐ جاکش!

‐ دیگه هیچ‌وقت منو این‌طوری صدا نکن، هیچ‌وقت!

‐ رابسون، مشکلت چیه؟ ‐ من جاکش نیستم!

‐ ‐ لعنتی!

لعنت!

‐ تو یه رستوران چینی هستم.

کوکی شانس من میگه:

«هرکس که انتقام بخواهد، باید دو قبر بکند.»

‐ من از غذای چینی متنفرم.

‐ خفه‌شو هَنک. ‐ «خفه‌شو هَنک.»

‐ برادرم یه آدم مزخرفِ آزاردهنده‌ست، اما می‌بخشمش.

چرا؟ چون فقط دو راه داریم.

ببخشیم یا با مرگی آهسته بمیریم.

یکی از این پژوهش‌هایی که دکترا انجام دادن نشون میده که به دوش کشیدن

بار خشم و تلخی

می‌تونه تو رو در معرض خطر بیماری روانی قرار بده.»

برای افسردگی و اضطراب و همچنین سکته مغزی

بیماری‌ها و حملات قلبی.

‐ کی می‌دونست؟

بخشیدن برای سلامتی خوبه.

‐ توجه کنید، لطفاً.

ممکنه توجه کنید؟

وقتی آگوستوس هیل مُرد،

فکر کردیم برای همیشه از دستش دادیم، اما ندادیم.

اون یه کتاب نوشت،

درباره زندگی‌اش اینجا،

درباره زندگی شما.

و آخرین اقدام بزرگ کریم سعید

این بود که کتاب آگوستوس رو منتشر کرد.

خب، وقتی کریم مُرد، ممکن بود کتاب هم باهاش بمیره،

اما نمرد.

به خاطر سخت‌کوشی و تعهد این مردا.

می‌خوام همه‌تون در پیروزیشون سهیم باشید.

‐ بفرمایید.

‐ لعنت بهش، بابا.

باشه، باشه.

هی، دیگه با من ور نرو!

‐ رالز، رالز! آروم باش.

تو اصلاً می‌دونی قیمت این دستگاه چقدره؟

‐ هی، من دارم یه کاری رو اشتباه انجام می‌دم.

‐ دست نزن بهش. میرم عارف رو صدا کنم.

ما یه مشکل بزرگ داریم.

یکی از بچه‌ها با یه چیزی مشکل داره

که نتونستم کمکش کنم.

شاید بخوای چند دقیقه بری و یه نگاهی بندازی.

‐ من چند دقیقه وقت ندارم جمال.

داری می‌بینی که، نه؟

‐ اگه یه نفر رو از بیرون استخدام کنیم

برای حسابداری، کمکی می‌کنه؟

‐ و پولشو از کجا بدیم؟

اون رقم پایین سمت راست رو می‌بینی، همونجا؟

این سود ناخالص ما تا الان هست. یک‌پنجم مقداری که باید باشه.

با تمام احترامی که برای کریم سعید قائلم،

قبول کردن کتاب هیل به صورت مجانی، طرح کسب و کار درستی نبود.

‐ اینکه ما حداقل دستمزد رو می‌دیم مشکل اصلیه.

یه سهم کوچیک، که باز هم خیلی بالاتر از

چیزیه که زندانی‌ها معمولاً درمیارن، شاید بهترین راه‌حل باشه.

‐ و کل هدف این عملیات رو از بین ببریم؟

نه.

‐ دقیقاً هدف چیه؟ اداره کردن

یه شرکت موفق یا تحقیر کردن بر ردینگ؟

‐ زندانی شماره ۰۱آر۹۳۴.

رجینالد رالز.

محکوم شده در ۱۰ ژانویه ۲۰۰۱.

حمله شدید.

حکم: ۱۲ سال.

حق آزادی مشروط در ۴ سال دیگه.

‐ اول، بازاریابی تلفنی، حالا صحافی کتاب؟

این دقیقاً اون مدل زندگی زندان نیست

که تو خیابون در موردش می‌شنوی.

‐ خیلی خب، بازی تموم شد.

من شما دو تا رو می‌خوام که برگردین پیش من تو شرکت دگن‌هارت.

پوئت وادارتون کرده این کارو کنید،

که دنبالش برین و واسه مسلمونا کار کنین.

خب، اگه یادتون رفته،

شما به من جواب پس می‌دین.

‐ ما جواب پس می‌دیم؟

کننایاه، ما هنوزم باید به آقای ردینگ جواب پس بدیم؟

‐ شما دو تا مثل جاکشا التماس می‌کردین تو گروه من جا بگیرین.

من بهتون پناه دادم.

من قلق کار رو بهتون یاد دادم.

و این تشکریه که من می‌گیرم؟

‐ خواهش می‌کنم.

ما سربازای پیاده‌ی تو بودیم.

شب و روز دنبال کثافت‌کاری بودیم.

حالا برگشتی و می‌خوای ما کارایی بکنیم

که فقط یه کار کس‌شرِ مزخرفه؟

کون لقّت، پیرمرد.

‐ آره، حرف همینه، رِجی!

‐ خودت می‌دونی، نیگا.

اونو بده به من، بده به من.

بوم!

‐ خب، ردینگ، می‌خواستی منو ببینی؟

راجع به چی؟

‐ خب، وقتی به شما بچه‌ها گفتم تجارت قاچاق رو کنار می‌ذارم،

باور نکردید.

‐ نه، باور نکردیم.

‐ خب، حالا می‌بینید که حرفای من درست و حسابی‌ان.

من وارد این کسب و کار بازاریابی تلفنی شدم

تا پسرام رو از قاچاق کردن دور نگه دارم،

اما جواب نمی‌ده.

و من به کمک شما نیاز دارم.

اگه پوئت، رالز یا هر کدوم از بقیه‌ رو دیدین که دارن معامله می‌کنن،

می‌خوام داغونشون کنید. حسابی داغونشون کنید.

‐ می‌خوای آدمای خودت رو بکشیم؟

‐ نکشید، غیرفعالشون کنید.

تضعیفشون کنید تا مجبور شن برگردن پیش من.

‐ مثل اینکه یه معامله انجام دادی.

‐ هی، من دیگه از جابه‌جا کردن و بلند کردن دستگاه‌های سنگین خسته شدم.

ما باید برگردیم به فروش مواد.

‐ حرفت رو می‌فهمم، رجی، ولی الان وقتش نیست.

‐ لعنتی، دلم می‌خواد اون ایتالیایی رو بزنم زمین.

‐ می‌زنیش، هی، می‌زنیش.

ولی هنوز نه.

باید خیلی نرم بازی کنیم، خیلی نرم.

‐ هی، رفقا!

توپ می‌خواید؟

‐ گور بابات، عمر.

‐ زندانی شماره‌ی ۰۳‌آی‌۴۶۲، لموئل ایدزیک.

محکوم‌شده در دوم فوریه‌ی ۲۰۰۳.

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left