The first 199 lines.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
«شاید دشوارترین چیزی
که انسان ناچار است با آن روبهرو شود،
تفکر طولانی و متمرکز باشد.»
این جمله را هوگو گرنزبک در سال ۱۹۲۵ نوشت.
او مخترعی پرکار
و یکی از پیشگامان داستانهای علمیتخیلی بود.
و هر طرف را که نگاه میکرد، حواسپرتی کمین کرده بود.
صدای خیابان که از پنجره میآمد،
صدای کوبیدهشدن دری در جایی،
زنگ تلفن یا زنگ در.
پس گرنزبک «عایق» را اختراع کرد.
کلاهخودی چوبی که ۹۵ درصد صدای بیرون را حذف میکرد،
با دو پنجرهٔ شیشهای کوچک جلوی چشمها
و لولهٔ اکسیژنی که اگر نفسکشیدن سخت میشد، بهراحتی وصل میشد.
راهحلی بینقص نبود،
اما برای مشکلی کاملاً واقعی ساخته شده بود:
چطور در دنیای مدرن و شلوغ تمرکز کنیم؟
صد سال گذشته و مشکل فقط بدتر شده.
کلاهخودهای عایق جایشان را به هدفونهای حذف نویز دادهاند،
ردیابها و مسدودکنندههای دیجیتال،
و صنعتی کوچک اما پررونق از استادان بهرهوری
که میگویند میشود ذهن را هک کرد و به بهترین عملکرد رساند.
اما حواسپرتیها هم پیچیدهتر شدهاند.
و هر روز مقاومت بیهودهتر به نظر میرسد.
پس باید چهکار کنیم؟
چطور تمرکز کنیم؟
جک را میبینیم که با تمام توجهش به معلم گوش میدهد.
او میداند دقت، صبر
و توجهش به جزئیات کوچک
بسیار ارزشمندند.
فقط... چند دقیقه طول میکشد.
بهخاطر اینترنت و اینهمه... نمیگویم عامل حواسپرتی،
بلکه گزینه، دامنهٔ توجهشان خیلی کوتاهتر شده.
اگر با دقت نگاه کنید،
روح مهارت و ظرافت هنوز از بین نرفته.
جاهطلبی شمع موتور انسان است؛
نیرویی که کارها را به حرکت درمیآورد.
شمع موتور تازه لازم دارید؟
چقدر خوب میتوانید تمرکز کنید؟
یک آزمون سریع انجام بدهیم.
وظیفهتان این است که افراد جلوی تصویر را نادیده بگیرید
و تا جای ممکن دقیق بشمارید
مرد پشت تصویر چند بار روی ترامپولین میپرد.
آمادهاید؟
شروع.
FILAMINGO-MID
ترجمه و زیرنویس توسط اپلیکیشن فیلامینگو مترجم: ZIMO
چند پرش شمردید؟
اگر گفتید ۱۱،
تبریک، درست است.
اما...
گوریلی را دیدید
که آرام نوکپا وارد کادر شد و دوباره بیرون رفت؟
نسخهٔ نخست این پژوهش در دههٔ ۹۰ با گوریلی خیلی بزرگتر انجام شد
و حدود نیمی از شرکتکنندگان اصلاً آن را ندیدند.
یعنی اگر بیشازحد متمرکز باشید،
متوجه اتفاقهای اطرافتان نمیشوید.
اغلب برای خودمان این داستان را تعریف میکنیم
که تمام دنیای اطرافمان را میبینیم.
اما در واقع دنیایی که میبینیم با چیزی شکل میگیرد که به آن توجه داریم و...
شاید فکر کنید میتوانید این قسمت را تماشا کنید
و همزمان به دوستی پیام بدهید و شام بپزید،
اما نمیتوانید.
مغز ما برای چندکارگی ساخته نشده.
نوشتن مقاله هنگام حرفزدن با تلفن
و در همان حال نگاهکردن به صندوق ایمیل، ناممکن است.
اصطلاح «چندکارگی» از دنیای رایانه آمده،
و در دههٔ ۱۹۶۰ ساخته شد
تا ماشینهایی را توصیف کند که ظاهراً دو یا چند کار را همزمان پردازش میکردند.
اما حتی بیشتر رایانهها هم واقعاً چنین کاری نمیکنند.
فرض کنید چهار یا پنج برنامهٔ مختلف باز دارید.
رایانه واقعاً همه را همزمان اجرا نمیکند.
خیلی سریع بینشان جابهجا میشود.
البته این جابهجایی را خیلی سریع انجام میدهد.
معمولاً.
مغز ما هم همینطور است.
همهٔ چیزهایی که میخواهیم رویشان تمرکز کنیم مثل برنامههای مختلفاند،
حتی چیزهای درون ذهنمان، مثل فهرست کارهای فردا.
شاید تصور کنید این برنامهها را همزمان اجرا میکنید،
اما در واقع بینشان جابهجا میشوید،
و ما به اندازهٔ رایانهها در این کار خوب نیستیم.
مدتی طول میکشد تا ذهن واقعاً کاری را رها کند.
و در این فاصله نمیتوانیم کاملاً روی چیز دیگری متمرکز شویم.
پس کلید تمرکز این است که فقط یک برنامه
تا جای ممکن طولانی اجرا بماند.
توجه پایدار، بهویژه به مفاهیم انتزاعی،
چیزی نیست که لزوماً بهطور طبیعی برای انسان آسان باشد.
پژوهشها نشان میدهند هر بار حدود ۹۰ دقیقه از پسش برمیآییم.
پیشرفت بشر از بسیاری جهات داستان دنبالکردن همین فرصتهای کوتاه است؛
برای طراحیکردن و بعد ساختن،
برای تولید دارو و نظریه و نوشتن رمانهای بزرگ.
در دههٔ ۱۹۸۰، آیبیام این پیام را تبلیغ میکرد
که فناوری میتواند کمک کند انواع کارها را کارآمدتر انجام دهیم
تا مجبور نباشیم اینهمه کار کنیم.
آیبیام همیشه دنبال راههای تازه است
تا کارهای سخت را آسان کند،
تا مردم به کارهای مهمتری برسند؛ مثلاً برای شام به خانه بروند.
بابا!
قبلاً دستکم هفتهای یک بار پشت میزم ناهار میخوردم.
دیگر نه.
طبیعتاً آیبیام یکی از نخستین شرکتهایی بود
که ایمیل را به کار گرفت.
بهجای تلفکردن وقت با تماسهای بیپاسخ و فکس،
کارمندان آیبیام میتوانستند فوری پیامی بفرستند
که همان لحظه به مقصد میرسید.
معجزه بود.
تقریباً.
ظرف سه چهار روز سرور را از شدت کار از پا درآوردند.
ما فقط دستگاه فکس را با ایمیل عوض نکردیم.
از نظر ارتباطی کاری کردیم شبیه اینکه
ناگهان هر هفته صدها یا هزاران فکس بفرستیم.
وقتی مردم توانستند همان لحظه به هم دسترسی پیدا کنند،
انتظار پاسخ فوری هم پیدا کردیم،
و نوعی انقلاب در شیوهٔ همکاری مردم شکل گرفت:
پیامهای سریع، رفتوبرگشتی و بدون برنامه.
همان انباشت پیامها.
آن یادآورهای قرمزی که میگویند هر لحظه عقبتری.
رشتهای از ایمیلها که آنقدر طولانی است
که دنبالکردن گفتوگو شبیه امتحان مثلثات میشود؛
امتحانی که همیشه باید فوری تحویلش بدهی.
هیچکس واقعاً فکر نمیکرد این ایدهٔ خوبی باشد.
هیچکس هم از قبل برایش برنامه نریخته بود.
این نوع ارتباط بیشازحد، انگار خودبهخود شکل گرفت.
بعضی از برنامههای مدیریت زمان
از نزدیک با این مشکل آشنا هستند،
چون ردیابی میکنند دهها هزار نفر
واقعاً وقت آنلاینشان را چطور میگذرانند.
رسکیوتایم گزارش داده کاربر معمولی آن
هر شش دقیقه ایمیل یا پیامرسانی مثل اسلک را چک میکند.
بیش از یکسوم کاربران هر سه دقیقه یا کمتر این کار را میکنند.
مسئله این است که مدام صندوق پیاممان را چک میکنیم،
نه بهخاطر ضعف اراده،
نه از روی عادتی بد و نه چون معتاد شدهایم.
چک میکنیم چون شرکتهایمان آن را ضروری کردهاند.
و ما موجوداتی اجتماعی هستیم.
ذهنمان برای زندگی و کار گروهی ساخته شده
و برای ناامید نکردن گروه از هیچ تلاشی دریغ نمیکنیم.
من همیشه صندوق ایمیل را چیزی میبینم که دانشمندی دیوانه میساخت
اگر نقشهاش برای تسخیر دنیا
به پرتکردن حواس مردم تا جای ممکن نیاز داشت.
وقتی صندوق ایمیلتان را باز میکنید چه میبینید؟
اینجا سؤال مبهمی از رئیستان هست که جوابدادنش سخت است.
اینجا درخواست تنظیم جلسهای است و نمیدانید چه ساعتی مناسب است.
اینجا همکار عصبانیای است؛ یا از متنش چنین به نظر میرسد.
پشتسرهم با مسائلی روبهرو میشوید که همان لحظه حلشدنی نیستند.
میدانیم اشکالی ندارد بعداً جواب بدهیم،
دستکم در بخش منطقی ذهنمان.
اما بخش عمیقتر ذهنمان میگوید:
«نه، آدمهایی به ما نیاز دارند و داریم نادیدهشان میگیریم.»
فیسبوک اواخر دههٔ ۲۰۰۰ قدرت این موضوع را کشف کرد.
مهندسان دیدند بسیاری از نظرها شکلهای مختلف «این را دوست دارم» هستند.
پس در سال ۲۰۰۹ آن را به یک دکمه تبدیل کردند
و اتفاقی غیرمنتظره افتاد.
مردم زمان خیلی بیشتری در فیسبوک ماندند.
وقتی واکنشنشاندادن به یک پست اینقدر آسان شد،
پستهای مردم واکنشهای بیشتری گرفت.
دکمههای مشابه در دیگر شبکههای اجتماعی هم همهگیر شدند.
«فقط این آیکن را بزنم، آن بازخورد را میگیرم.»
نادیدهگرفتنش برای مغز انسان تقریباً ناممکن است.
اگر دانشمند دیوانهای بودم و میخواستم دستگاه آخرالزمانی حواسپرتی بسازم،
ایمیل و اسلک اولین ایدهام بودند،
و چیزهایی مثل توییتر و فیسبوک دومین ایده.
اما در اینترنت استادان بهرهوری زیادی هم در حال مقابلهاند
با روشهایی که اغلب خیلی پیچیده به نظر میرسند.
– میخواهم دربارهٔ قانون ۸۰–۲۰ حرف بزنم. – روش پومودورو.
سامانهٔ زمانبندی بلوکی؛ ذهنتان را منفجر میکند.
– نقاط اصطکاک ایجاد کنید. – قورباغهتان را قورت بدهید.
اما پشت این اصطلاحات،
بیشتر توصیهها به چند ایدهٔ ساده برمیگردند؛
مثلاً برای روزتان ساختار بسازید
تا کمتر به این فکر کنید که باید چهکار کنید
و بیشتر خود کار را انجام دهید،
منظم استراحت کنید تا انرژیتان تجدید شود،
و کاری که استادها اسمش را میگذارند...
– دستهای. – دسته.
ایمیل را دستهای چک کنید.
یعنی روزی یکی دو بار ایمیلتان را چک کنید
نه هر چند دقیقه.
پژوهشها نشان میدهند این کار میتواند کمی بهرهوری را بالا ببرد،
اما اگر شخصیت مضطربتری داشته باشید، ممکن است استرستان را بیشتر کند.
این توصیهها مشکل حفظ تمرکز را جادویی حل نکردهاند.
مشکل عمیقتر از این حرفهاست.
طبق بعضی گزارشهای خبری،
مسئلهٔ اصلی این است که دامنهٔ توجه ما از اساس آسیب دیده.
حالا دامنهٔ توجه انسان از ماهی قرمز هم کوتاهتر است.
دامنهٔ توجه ماهی قرمز...
که نه ثانیه است؛ مال ما هشت ثانیه.
داریم راه را اشتباه میرویم.
اما اگر واقعاً دنبال منبع این ادعا بگردید،
بهسختی پژوهشی پیدا میکنید که تأییدش کند.
پیشتر هم شکلهای دیگری از این وحشت را دیدهایم.
وقتی تلویزیون فراگیر شد، مردم میترسیدند مغزمان را فاسد کند.
چند دهه قبلتر، همین حرفها را دربارهٔ رادیو میزدند.
و چند قرن قبل از آن،
سر کتابهایی غوغا به پا شد که چاپخانههای نوظهور بیرون میدادند،
و میگفتند فقط حواس دانشپژوهان کمتشخیص را پرت و ذهنشان را تباه میکنند.
ممکن است امروز حواسپرتتر باشیم، اما اندازهگیریاش دشوار است.
پژوهشگران ظرفیت حافظهٔ کاری را یکی از شاخصهای تقریبی توجه میدانند،
No comments yet. Be the first to leave one.