The first 200 lines.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
چهلهزار سال پیش، در میانهٔ قارهٔ اروپا،
کسی عاج قدیمی ماموتی را برداشت و چیزی خارقالعاده ساخت.
بیشتر هنرمندان مطرح آن زمان چیزهایی را تصویر میکردند
که در دنیای واقعی میدیدند،
اما پیکرتراش باستانی ما چیز دیگری تراشید.
یکی از قدیمیترین موجودات خیالیای است که تاکنون پیدا کردهایم؛
بدن انسان
با سر شیر.
احتمالاً نخستین ترکیب اینچنینی نبود،
و قطعاً آخرینش هم نشد.
ما گونهای خلاقیم.
چه دنبال راهی باشیم که سیب را سریعتر پوست بکنیم،
چه ماشین چمنزنی بهتری طراحی کنیم،
یا در تیکتاک ویدئوها را به هم بدوزیم
و کلاژی مضحک و بیپایان بسازیم،
همهٔ ما مدام ایدههای قدیمی را از نو ترکیب میکنیم تا چیزی تازه بسازیم.
اما آثار هنری و جهشهای علمی
چیزی فراتر از این کارهای معمولی دیده میشوند.
معمولاً سازندگانشان را به چهرههایی افسانهای تبدیل میکنیم.
فکر میکنیم بهنوعی با ما فرق دارند،
یا جنون هدایتشان میکند یا موهبتی پنهان نصیبشان شده.
اما خلاقیت رازآلود نیست.
بیشتر شبیه عضله است و میشود تمرینش داد.
در دههٔ ۱۹۲۰ چند سوررئالیست در پاریس راهی برای تمرینش پیدا کردند.
وقتی در آپارتمان یکی از دوستان دور هم بودند،
بازی محفلیای اختراع کردند به نام «جسد نفیس».
نفر اول هرچه به ذهنش میرسید میکشید،
بعد کاغذ را تا میزد و به نفر بعد میداد.
هرکس به نوبت چیزی عجیب به آن اضافه میکرد،
در حالی که جز تکهای باریک از بخش قبلی را نمیدید،
تا صفحه پر میشد و آن را باز میکردند،
و هیولایی شگفتانگیز و نامتجانس آشکار میشد.
این بازی کوچک واقعاً چیزهای زیادی دربارهٔ سازوکار خلاقیت میگوید.
پس بازی کنیم.
آنچه امروز خواهید شنید
چیزی کم از معجزه نیست.
فراتر از صداهای رسمی و متعارفی
که موسیقی میدانیم.
چاک بری پدر راکاندرول بود.
در موسیقیاش ترکیب بوگیووگی، ریتماندر بلوز و کانتری را میشنوید.
در دههٔ ۵۰ مردم چیزی دقیقاً شبیهش نشنیده بودند.
دو دهه بعد یکی از ترانههای بری
روی صفحهای طلایی حک شد
و با کاوشگر وویجر به فضا فرستاده شد؛
نمونهای درخشان از موسیقی مدرن که میخواستیم موجودات فضایی بشنوند.
تا آن زمان ستارههای اولیهٔ راکاندرول کاملاً جا افتاده بودند.
و روی زمین گروههای راک بیشماری بودند
که تقریباً شبیه هم دیده و شنیده میشدند.
آدمهای دیگری هم زیاد بودند
که کپی و تقلید میکردند و من فکر کردم:
«شاید حسابی خوش میگذرانید و حتی موفق هم شوید،
اما از این راه چیز تازهای نمیسازید.»
دیوید برن میخواست متفاوت باشد.
گروهش، تاکینگ هدز، موسیقیای مینیمال و عجیب میساخت.
در سال ۱۹۷۹ داشتند روی آلبوم سومشان کار میکردند
و با تهیهکنندهٔ افسانهای برایان اینو همکاری میکردند.
او تازه سه آلبوم نوآورانه با دیوید بویی ساخته بود
و بعدها با یوتو و کلدپلی هم جادو کرد.
برایان معتقد است ترفندهای کوچکی وجود دارند
که میشود با آنها خلاقیت را تحریک کرد.
راههایی برای بههمزدن الگوهای همیشگی.
مجموعهای کارت یادداشت داشت که اسمشان را «راهبردهای مایل» گذاشته بود،
و هنگام ضبط بهتصادف یکی را بیرون میکشید
تا همکارانش را از بنبست خلاق بیرون بیاورد.
روی یکی نوشته بود: «یک پیوند حیاتی را قطع کن.»
روی دیگری فقط نوشته بود: «آب.»
و یکی هم میگفت: «باغبانی، نه معماری»،
که تقریباً خلاصهٔ فلسفهٔ خلاقیت اینو است.
چیزی میکارید
و میبینید چطور رشد میکند،
بهجای اینکه از اول همهچیز را محدود و تکتک جزئیات را تعیین کنید.
شاید برایان اینو بعضی از این روشهای اخلال در فکر را صورتبندی کرده باشد،
اما فکر میکنم مردم همیشه چنین کارهایی میکنند.
«اگر این را دو برابر سریعتر اجرا کنیم چه؟»
«اگر به سبک کانتری اجراش کنیم چه؟»
«اگر واژهها را زیرورو کنم
و بند آخر را ببرم اول چه؟»
برای یک ترانه، اینو و برن جدا از هم بخشهایی نوشتند
و بعد آنها را به هم پیوند زدند؛
نوعی «جسد نفیس» موسیقایی.
برای ترانهای دیگر، اینو پیشنهاد داد بهجای نوشتن متن،
شعری بیمعنا از شصت سال قبل را اقتباس کنند.
گاجی بری بیمبا گلادریدی، لائولا لونی کادوری.
این واژهها را شاعر آلمانی، هوگو بال،
در میانهٔ جنگ جهانی اول ساخته بود.
از جنگ وحشتزده بود
و میخواست مردم را شوکه کند تا پوچی همهچیز را ببینند،
پس به راهاندازی جنبش هنری دادا کمک کرد.
این هوگو بال است که یکی از شعرهای بیمعنایش را اجرا میکند.
همین پوچی هدف کار بود.
این چیزهای بیمعنا بیهوده نبودند.
در واقع کمک میکردند مردم از تفکر ملیگرایانه
و دامهای ذهنی خطرناک فاصله بگیرند.
چند دهه بعد شعر بال تبدیل به متن یک ترانهٔ راک شد.
و موسیقی ترانه هم از منبع دیگری آمد.
کاملاً اتفاقی بود.
در یک فروشگاه صفحه در میدان تایمز خرید میکردم.
بخشی داشتند که آن زمان «بخش بینالملل» نامیده میشد.
فقط بهخاطر جلدشان چند صفحه برداشتم،
به خانه بردم و واقعاً ذهنم منفجر شد.
تصادفی به موسیقی پاپ آفریقایی برخورده بود.
از سازهایی استفاده میکردند که برایم آشنا بودند،
اما به شیوهای متفاوت.
آفروپاپ بعضی عناصر موسیقی غربی را
با ریتمها و ملودیهای امبیرا ترکیب میکند؛
پیانوهای شستیداری که قرنهاست وجود دارند.
گیتاریستهای آفریقایی الگوی زخمهزدنشان را اقتباس کردند.
در این قطعهٔ سال ۱۹۷۴ میتوانید بشنوید.
برایم
فوقالعاده الهامبخش شد.
تاکینگ هدز آلبوم تازهشان را در سال ۱۹۷۹ منتشر کردند
و قطعهٔ اول «آی زیمبرا» نام داشت.
بازتاب آفروپاپ را در آن میشنوید.
و بعد واژههای هوگو بال.
دو منبع الهام از دو قارهٔ متفاوت
با هم ترکیب شدند و چیزی کاملاً تازه ساختند.
منتقدان آن را بهترین آلبوم سال
و جهشی کوانتومی برای گروه نامیدند.
من معمولاً باور دارم – و شاید اشتباه کنم – که...
من معمولاً باور دارم همه خلاقاند،
و خیلی دوست دارم علوم اعصاب این را تأیید کند،
اما شاید هنوز کمی تا آن زمان فاصله داشته باشیم.
سؤال اصلی را پرسیدید؛ حالا میرسیم به مغز.
انسان مغزی دارد که توان تخیل به او میدهد.
FILAMINGO-MID
ترجمه و زیرنویس توسط اپلیکیشن فیلامینگو مترجم: ZIMO
آلبرت اینشتین یک بار به دوستی گفت:
«میخواهم سوزانده شوم تا مردم برای پرستش استخوانهایم نیایند.»
اما وقتی درگذشت، پزشکی که کالبدشکافی را انجام داد مغزش را برداشت.
مغز را نگهداری کردند، برش زدند و در موزهها به نمایش گذاشتند.
دانشمندان با وسواس تکتک چینوچروکهایش را بررسی کردند،
تا ویژگیای پیدا کنند که توضیح دهد
چطور آن همه ایدهٔ انقلابی به ذهنش رسید.
اما بعضیها میگویند مغز اینشتین در واقع کاملاً معمولی به نظر میرسد.
اگر تفاوتی در مغز اینشتین ببینید،
لزوماً معنایش این نیست هرکس همان ناهنجاری را داشته باشد
نابغهای مثل او میشود، چون هر مغزی کمی متفاوت است.
تازه خلاقیت بیشازحد پیچیده است
که در یک گوشهٔ خاص مغز یا حتی یک نیمکره جا بگیرد.
اینطور نیست که تمام فکر منطقی در نیمکرهٔ چپ باشد
و تمام فکر خلاق در نیمکرهٔ راست.
این افسانه است. خلاقیت وقتی شکل میگیرد
که نواحی مختلف با هم ارتباط برقرار کنند.
بهویژه دو شبکهٔ مهم.
یکی از آنها «شبکهٔ حالت پیشفرض» نام دارد،
که معمولاً وقتی فعال است که توجهمان به درون معطوف باشد،
وقتی ذهن را آزاد میگذاریم، مثلاً هنگام خیالپردازی.
همان موقع است که ایدههای واقعاً خلاق و جالب به ذهنتان میرسند.
اما وقتی روی کاری تمرکز میکنید،
و فکرتان را جهت میدهید...
شبکهٔ دیگری در مغز فعال میشود
به نام «شبکهٔ کنترل اجرایی»،
که چیزهایی را که ساختهاید ارزیابی میکند.
پس به شبکهٔ اول نیاز داریم
تا ارتباطهای تازه و خودجوش بسازد،
و به دومی تا قضاوت کند کدام ایده ارزش دارد.
در مغز آدمهای بسیار خلاق، این دو شبکه پیوند بیشتری دارند.
بیشتر با هم حرف میزنند.
گاهی اگر فقط میخواهید ایدهها جاری شوند،
کمک میکند مدتی کار دیگری انجام دهید؛
هر کاری که اجازه دهد ذهنتان پرسه بزند.
یا شاید کمی مست شوید.
یک پژوهش نشان داد این کار میتواند بینش ناگهانی را آسان کند.
خواب هم واقعاً میتواند کمک کند.
صبح روز بعد بیدار میشوید
و انگار بخشی از جواب را پیدا کردهاید.
من اغلب به ضمیر نیمهآگاه یا ناخودآگاهم اعتماد میکنم.
میگویم: «کمی به آن اعتماد کن؛ ببینیم کجا میرود.»
کل ایده این است که رها کنید، حس خود را از دست بدهید
و بگذارید ناخودآگاه هدایت را به دست بگیرد.
میشود گفت باید خودتان را در موسیقی و لحظه گم کنید.
بوم.
در سال ۲۰۱۱ پژوهشگران مغز رپرها را تماشا کردند
وقتی بداههخوانی میکردند.
همانطور که انتظار میرود، شبکهٔ پیشفرضِ خیالپردازی فعالتر بود.
بخشهایی از شبکهٔ اجرایی کمتر فعال بودند، اما نه کاملاً.
فقط کلمات تصادفی نیست،
پس هنوز مقداری کنترل اجرایی لازم است تا جریان را زیر نظر بگیرد.
الهامِ خیالپردازانه ممکن است مثل یک بذر باشد،
اما بعد باید آن بذر را پرورش داد
تا به چیزی واقعی تبدیل شود.
این واقعاً نوعی کار است.
تمرکز میخواهد.
باید در برنامهتان زمان مشخصی کنار بگذارید
تا شبکهٔ اجرایی ایدههای بد را هرس کند
و بهترینها را دنبال کند.
وگرنه فقط کسی هستید با تخیلی مهارنشده.
همهٔ ما زمانی همان آدم بودهایم.
هیچ کودک خردسالی از انجام کاری خجالت یا بازداری ندارد.
چه ساز بزند،
روی چیزی ضرب بگیرد یا ترانهای بسازد.
اما ساختههای نخستین ما چندان خوب نیستند.
باید مهارت فنی و زمینهٔ فرهنگی یاد بگیریم
تا چیزهایی بسازیم که با زمانه ارتباط بگیرند یا نیازی اجتماعی را حل کنند.
درست است که با رشد مغز،
رفتارها و فکرهایمان را تا حدی فیلتر میکند
تا مطمئن شود منطقیاند و معنا دارند،
و با هنجارهای اجتماعی هماهنگاند،
که خوب است.
No comments yet. Be the first to leave one.