The first 200 lines.
‐ واسه زندون کلی کلمه قلمبه سلمبه دارن.
بند، آب خنک، خود اون خونه بزرگه.
اما از همه بیشتر از "کلینکه" خوشم میاد.
چون این کلمه از...
صدای زنجیرایی میاد که اون قدیم ندیما، یعنی حدود ۱۴۰۰ سال پیش، درست میکردن.
اونا زنجیرای آهنیِ گنده و کوفتی داشتن.
زندونیا اجازه نداشتن حرف بزنن.
واسه همین وقتی تو اون دخمه اینور اونور میرفتن...
تنها صدایی که میشنیدی "کلینک" بود.
‐ گوش کنید!
افراد زیر دارن منتقل میشن...
...از "شهر زمرد".
۹۶جی۳۳۳، گوچیونه.
۹۱اچ۴۸۱، هاردن.
۹۴اس۷۲۷، شیرنر.
وسایلتونو بردارید و دنبال افسر تیتون بیاید.
‐ هوی، برید گم شید، مفلوکا!
‐ هیس!
‐ گمشو بابا!
‐ باید تا ظهر این کوفتی رو درست کنی.
‐ کوئرنس.
چطور میتونی کارهایی که آدهبیسی میکنه رو نادیده بگیری؟
مواد، سکس؟
حتی یه پرده هم جلو سلولش زده که گناهاشو قایم کنه.
‐ من مجبور نیستم به تو توضیح بدم چرا...
...یه کاری رو تایید میکنم.
‐ نه، نداری.
اما من میتونم برم پیش رئیس زندان.
‐ منم میتونم بندازمت توی سلول انفرادی.
‐ میدونی، بقیه هم سعی کردن منو ساکت کنن.
‐ بقیه که من نیستن، سعید.
اگه میخوای بری یه بخش دیگه...
...من میتونم این کارو جور کنم.
اگه نه، کاری که توش ماهری رو انجام بده...
...دعا کن به درگاه الله.
بقیه اوقاتم دهنتو ببند.
‐ عارف.
به بیرون نگاه کن.
نگاه کن!
میبینی چه خبره؟
‐ بله.
‐ پس چطور میتونی همینجوری اینجا بشینی؟
تو گفتی میخوای رهبری کنی.
خب، به نام هر آنچه مقدسه...
...رهبری کن.
‐ باشه، باشه، خداحافظ.
خداحافظ.
‐ نوبت توئه.
‐ من روزهاست دارم تلاش میکنم پنج دقیقه باهات حرف بزنم.
‐ خب، الان داریشون.
با غر زدن هدرشون نده.
‐ اول از همه، وقتی این سیستم جدیدو راه انداختی...
...چرا اسم من جزو سرپرستا نبود؟
جمعیت مسلمونا ۱۸ درصد "آز" رو تشکیل میده.
به عنوان رهبرشون...
...انتظار دارم نوعی نماینده داشته باشن.
‐ میدونم جمعیت مسلمونا زیاده...
...اما به عنوان یه نیرو، همهتون به نظر میاد...
...بیهدفید.
‐ صبر کن، کوئرنس.
تمام قدرت ما رو حس خواهی کرد.
‐ داری منو تهدید میکنی؟
هوم؟
هوم؟
ها؟
ها؟ داری منو تهدید میکنی؟
گورتو گم کن از اینجا.
‐ اما من و سوپریم داشتیم حرف میزدیم.
‐ نمیخوام دور و برش ببینمت.
‐ اما من فقط داشتم به حرفاش گوش میدادم.
‐ این یک دستوره.
‐ بله... قربان.
‐ حالا برو.
باید دعا کنم.
‐ و دقیقاً همون موقع، صدایی شنیدم.
صدایی رعدآسا، با یه لحن دماغی، مثل صدای ایزی ای...
...که میگفت:
"حقیقت سایهای نداره...
...چون نور خورشید رو مثل اسفنجهای لوبیا جذب میکنه.
مثل بانجیجامپ بپر تو پرتگاه...
...حقیقت رو محکم تو مشتت نگه دار."
‐ چی بهت نگفتم کچوم؟
‐ اسمم سوپریمالله است.
‐ اسم تو کوین کچومه.
تو هیچی نیستی جز یه آدم پست و فرومایه.
‐ تو خودت چی هستی، عارف؟
به جز یه... مثلاً کریم سعید؟
‐ دیگه بهت هشدار نمیدم.
‐ آدهبیسی.
‐ خودمم.
‐ باید در مورد این کچوم حرف بزنیم.
‐ اوه، آره، چی در موردش؟
‐ اون برای هردومون خطرناکه.
‐ آره؟ چطور؟
داره از آدمای من و تو کلی آدمو به خودش جذب میکنه.
‐ نگران نباش.
‐ باید باشی.
به زودی دارن از دستورات اون پیروی میکنن.
‐ خب، من و سوپریم با هم تفاهم داریم.
نمیتونی بهش اعتماد کنی.
منظورت چیه؟
باید همون کاری رو بکنی که همیشه میکنی.
وقتی با دشمن روبرو میشی.
یعنی بکشیش؟
فکر میکردم شما مسلمونا مخالف آدمکشی هستین.
آهان، آره، ولی اگه من برای تو بکشمش مشکلی نیست، هان؟
ادیبیسی! نه.
جواب من منفیه.
میخوای بمیره، یه چاقو بردار، هان؟
صبح بخیر.
هی، شان، تو اینجا چیکار میکنی؟
اون آدم جدیدی که مسئول شهر اِم شده، کوئرنز...
خب... من و اون دیگه نمیتونیم با هم کنار بیایم.
اوه، جدی؟ رئیس زندان منو منتقل کرد.
به بخش پذیرش، ولی بهت بگم...
من اصلاً برای کار پشت میز ساخته نشدم.
حدسم؟ تا یکی دو هفته دیگه از اینجا رفتم.
هی، گوش کن.
میدونی چی در مورد ناراحتی از تو گفتم...
چون وقتی منو اخراج کردن تو استعفا ندادی؟
اون حرف مفت بود.
با توجه به رفتار اون موقع خودم...
چطور میتونستم قضاوت کنم...
در مورد کاری که بقیه کردن؟
تیم، تو... چقدر روشنفکر به نظر میای.
خدا رو پیدا کردی؟
بهتر از اون. یه روانشناسِ ارزون.
بیا امشب شام بخوریم.
باشه، ولی مهمون منی.
باشه.
هی، آندرهآ.
الان دیگه صبحه؟
شب آرومی بود؟
اگه دو تا مشتزنی و یه سری تجاوز رو آروم حساب کنی...
آره.
کیا دعوا کردن؟
اون موتورسوار "هوی" و یکی از اون پسرای ایرلندی، "کینن".
کونی!
کونیِ متجاوزِ عوضی!
باشه، باشه، آروم باشین، بسه دیگه!
مارتین، چه خبر؟
همونطور که میدونی از شان مورفی خواسته شده...
از شهر اِم منتقل بشه.
و من تراویس اسمیت رو سرپرست جدید افسرا کردم.
مشکل اینه که بعضی از افسرا به مورفی وفادارن.
پس ازت میخوام این افسرا رو منتقل کنی...
و اینا رو بیاری جاشون.
باشه، انجام شد. اِم، موبِی!
باید همین الان به این انتقالات رسیدگی بشه.
بله، قربان.
خب، مبارزه چطور پیش میره؟
عالی.
من میگم بریم با رئیس زندان حرف بزنیم.
نه، اون سرش تو کون دِولینه.
اون اصلاً به مشکلات ما اینجا توجهی نداره.
باید بریم اتحادیه.
ها؟ واسه چی بریم اتحادیه؟
رفیق ما کوئرنز...
داره همه افسرای شهر اِم رو عوض میکنه...
با آدمای منتخب خودش.
این حقشه.
آره، فقط داره همه سیاهپوستها رو انتخاب میکنه.
اوه.
خب، خبر خوب اینه که...
میتونی بیای تو واحد B پیش من کار کنی.
واقعاً؟
آره، به نیروی کمکی نیاز دارم، باور کن.
میرم پیش گلین، کارای انتقالت رو انجام میدم.
ممنون، تیم. هی، ما یه تیم عالی بودیم، نه؟
آره.
باشه.
من کارای اداریش رو انجام میدم.
خوبه. هی، لئو.
چی؟
اذیتت نمیکنه که کوئرنز داره تشکیل میده...
یه کادر کاملاً سیاهپوست؟
ببین، من بهش گفتم میتونه واحدش رو هر جور که میخواد اداره کنه...
هر جور که میخواد، تا وقتی که خشونت رو کم نگه داره.
اوکی؟ میدونی، از وقتی کوئرنز مسئولیت رو قبول کرده...
هیچ بینظمی مهمی تو شهر اِم نبوده.
آره. این تا کی قراره ادامه داشته باشه؟
سر نبش یه رستوران رومانیایی هست.
آشغالدونیه ولی غذاش عالیه.
مخصوصاً اون "چولاما دِ میِل".
خب، خب، فریک و فرک!
شنیدم شما دو تا "بچهی خوب"...
دوباره دارین تو واحد B با هم کار میکنین.
درسته.
منم همین الان یه حکم انتقال گرفتم.
مثل اینکه رئیس زندان حسابی دستپاچه شده بود.
چون کوئرنز همه افسرای سیاهپوست رو تو شهر اِم گذاشته.
تو قراره تو شهر زمرد کار کنی؟
آره.
زندگی پر از کنایه نیست؟
تو رو خدا گینزبرگ!
دیگه نمیتونم تحمل کنم!
تمام روز، تمام شب با این بالا آوردن...
چرا زودتر نمیمیری؟
یا خدا!
من تازه از دیدن نات گینزبرگ اومدم.
No comments yet. Be the first to leave one.