The first 200 lines.
هر آدمی روی این سیاره طوری بزرگ شده که یه چیزی رو باور داشته باشه.
یه نسخهای از حقیقت رو.
در مورد خدا، در مورد اخلاقیات.
مرگ و میر، در مورد هدف زندگی.
ما معمولاً به این باورها میگیم «دین».
و اگه در طول زندگی،
اون باورها از بین برن،
اگه ثابت بشه حقیقت ندارن،
ما دنبال یه دین جدید میگردیم که ازش پیروی کنیم.
و گرایش پیدا میکنیم.
حالا، این گرویدن میتونه ضربهزننده باشه.
نه فقط برای خودمون، روحمون،
بلکه برای اطرافیانمون هم.
‐ میشه توجه کنید؟
همه لطفاً توجه کنید!
در راستای تلاشهای مداوم من برای بهبود کیفیت زندگی شما،
دارم چند تا برنامه جدید رو اجرا میکنم.
از امروز، هفتهای یک بار،
یه ویدیوی آموزشی بهتون نشون میدیم.
به مدت نیم ساعت از زمان تماشای تلویزیون.
بله، بله، و حضور اجباریه.
‐ چرت و پرته! ‐ هی، هی!
میخوام سکوت برقرار شه!
‐ اونجا هم یکی دیگه از ایدههام هست.
حالا، وقتی مقررات رو نقض میکنید،
به جای اینکه بفرستیمتون سلول انفرادی،
میچپونیمتون تو اون قفس،
جلوی دید عموم طرفدارتون.
سؤالی ندارید؟
‐ آقای مکمنس، قربان؟
آلت تناسلیتون چقدر بزرگه؟
‐ کلر، این افتخار نصیب تو میشه
که اولین موجود کثیفی باشی که میره تو قفس.
‐ کلر، دمت گرم!
‐ تو کونی.
‐ هی، کلر، حواست باشه، مرد.
‐ خیلی خب. بقیه بشینید سر جاتون.
اینم اولین ویدیو.
شروعش کن.
‐ زندگی مثل یه خونهست...
مطمئناً میتونی خودت تنهایی رنگش کنی و تزئینش کنی
ولی بعدش فقط خودت ازش لذت میبری.
بقیه نه.
مگه نمیخوای بقیه هم لذت ببرن؟
همکاری برای همینه.
‐ هی، داری میری بیرون؟ ‐ آره.
‐ هی، یالا، به همهٔ اونجا تو «شهر زمرد» بگو
که «الله متعال» هنوز کارش تموم نشده، میشنوی؟
بهشون بگو «الله متعال» برمیگرده.
و قوی برمیگرده. ‐ ساکت شو، کچِم.
‐ حرفم سنده. بذار بفهمن.
‐ بریم. بریم.
‐ من تو رو از انفرادی درآوردم
چون گفتی میخوای تغییر کنی.
‐ آره.
‐ خب، من دارم اون فرصت رو بهت میدم، عمر.
و هر کاری از دستم بربیاد برای کمک بهت انجام میدم.
ولی باید مواد رو کنار بذاری.
‐ آره.
‐ اگه دوباره خرابش کنی،
میفرستمت درست برگردی انفرادی
فهمیدی؟
‐ آره
‐ باشه.
‐ اه، یارو به من گفت مصرفکننده مواد، رفیق
من مصرفکننده مواد نیستم، داداش
حقیقتش، پسر
من بهتر از خیلیا با موادم رفتار میکنم
حالا میخواد برم کمپ ترک اعتیاد
‐ کمپ باحاله، رفیق
کلی فرصت داری در مورد خودت حرف بزنی
‐ خب، من چقدر حبس دارم؟ ۱۷ سال تا ابد؟
تا وقتی که از این خرابشده بزنم بیرون
چیزی واسه جمع و جور کردن باقی نمیمونه
میفهمی چی میگم، پسر؟
‐ میگل آلوارز، فراری
از ندامتگاه ایالتی آزوالد،
پس از شش ماه، دستگیر شده است
مأموران گمرک در نزدیکی نوگالز، آریزونا،
آلوارز را دیشب دیر وقت پیدا کردند
وقتی سعی کرد از مرز مکزیک رد شه.
و اما خبرای دیگه... ‐ آلوارز داره برمیگرده.
‐ خب؟
‐ اون عوضی سعی کرد منو بکشه.
‐ آره، فقط چون تو سعی کردی اونو بکشی.
یا من داستانو اشتباه فهمیدم؟
بیخیالش شو، رفیق.
‐ حالتون چطوره، گلین؟
دلتنگم شده بودی؟
‐ نه.
‐ میدونی، نزدیک بود فرار کنم.
نزدیک بود برسم مکزیک.
‐ ما همونجا پیدات میکردیم.
‐ فکر نکنم.
میدونی، راهمو میکشیدم سمت گواتمالا، نیکاراگوئه.
کلمبیا.
از آند، پیاده میرفتم شیلی.
تا این جرقه کوچیک رو که اسمش «تیرا دل فوئگو» بود، روشن کنم.
درباره تیرا دل فوئگو میدونی؟
‐ اونجا آخر دنیاست. ‐ درسته.
تا اونجا پیش میرفتی که منو بگیری؟
تا آخر دنیا؟
‐ احتمالاً نه.
‐ دفعه بعد.
‐ ببرینش انفرادی.
‐ چه خبره، رفیق؟
‐ راه بیفت.
‐ اون کیه؟
‐ چه فرقی میکنه؟
‐ فقط دوست دارم بدونم سطح خلافکاریش چیه
که همسایهشم.
‐ یه آدم احمقه.
درست مثل خودت.
لعنتی.
‐ میتونی یه چیزی تو غذای آلوارز بریزی؟
‐ مثلاً چی؟ ‐ نمیدونم.
سَمّ موش یا یه همچین چیزی... ببین، حرف من اینه،
اگه بکشیش، عمر، کاری میکنم که گیرت بیاد
هر چقدر ک** و کصکه لازم داری.
هان؟
نظرت چیه؟
‐ نه. ‐ نه؟
چرا نه؟
‐ چون ازت خوشم نمیآد.
‐ از من خوشت نمیآد؟
‐ نمیتونم دقیقاً بگم، انگار
نمیدونم مدل قیافهته،
بوی بدنت، نفست، طرز حرف زدنت...
نمیدونم، ولی میدونی،
یه چیزی توی وجودته
که فقط رو مخمه.
‐ اوه، واقعاً؟
خب، ک** لقّت، حرومزاده.
‐ مقاومت نکن!
‐ یه ۶۶ داریم. کد ۶۶ داریم.
‐ برگشتی؟ ‐ آره.
‐ لعنتی، مشتی، این حتماً
یه نوع رکورد یا چیزیه.
‐ تو آلوارزی؟
‐ آره.
‐ تو بهم مدیونی، رفیق.
‐ برو تو.
‐ کلر؟ ‐ بله؟
‐ هی، چقدر منو دوست داری؟
‐ اوه، خیلی زیاد.
‐ اونقدر که هر چی بخوام انجام بدی؟
‐ آره. ‐ آفرین دختر.
‐ یه لحظه صبر کن. یه لحظه صبر کن.
تو با هاول خوابیدی؟
‐ اوم.
‐ همچین خبری رو همینجوری لو نمیدی،
بدون اینکه چند تا جزئیات بگی، اُرایلی.
‐ ما شاید پنج بار توی دستشویی زنونه
کنار اتاق مصاحبه سکس داشتیم.
و اون عجیب شد.
‐ منظورت از "عجیب" چیه؟
عجیب، مثلاً "عجیبِ مالکیتطلبانه"؟
‐ آره.
واسه همین وقتی مکمانوس برگشت و کنترل "اِم سیتی" رو گرفت
و اونو فرستاد واحد جِی،
من، دست کم، راحت شدم.
از اون موقع تا حالا زیاد ندیدمش.
‐ احترامم بهت ۶۹ درصد بیشتر شد.
اما بهم بگو، از یه آدم حقه باز به یه حقه باز دیگه،
تو با هاول خوابیدی واسه سکس
یا واسه اینکه مجبورش کنی کارای کثیف دیگه بکنه؟
‐ فقط سکس.
شاه.
‐ لعنتی.
‐ برای من چشمک نزن!
‐ چی؟ ‐ کلر!
‐ اون حرومزاده داره بهم چشمک میزنه!
ببرینش سلول انفرادی!
‐ این مزخرفه!
‐ ببرینش انفرادی.
‐ مینئو. ‐ جو.
‐ باشه، باشه.
ولی تو باید مدارکش رو پر کنی.
‐ مینئو!
چی؟
ای ک**ی آشغال!
‐ رایان!
دلت برام تنگ شده بود؟
‐ یا مسیح!
‐ دکتر نیتن، خوش اومدی.
‐ ممنون، خوبه که برگشتم.
‐ اوه، نه.
میخواستم اینا رو قبل از اینکه برسی بذارم روی میزت.
‐ اوه، پیت.
سلام.
‐ وای، عالی به نظر میرسی.
‐ ممنون، حالم عالیه.
میدونی، دوباره جون گرفتم.
آمادهام با تمام وجود برگردم سر کارم.
‐ گوش کن، شیش ثانیه تا شروع جلسه گروهی وقت دارم،
پس بیا بعداً همدیگه رو ببینیم و پروندههای فعلی رو بررسی کنیم.
باشه؟
خوش آمدی.
‐ ممنونم.
‐ دکتر نیتن، بهت نیاز داریم.
No comments yet. Be the first to leave one.