نخستین 200 خط.
.خورشید داره طلوع میکنه
چیه؟
.هیچی
،تموم شب رو ساکت بودی
.اشکالی نداره که بگی از دستم عصبانی هستی
،عصبانی نیستم
.از دست خودم ناراحتم
تو همیشه در مورد هویت خودت ،شفاف بودی و نشون دادی که
،برای نجات جون آدما حاضری
.از چه خطوطی عبور کنی
.منم قبلا اینجوری بودم
...ولی اخیراً آدمی بودم که
.خط و خطوطم تار و مبهم شده
میخوای بگی تأثیر بدی روت داشتم؟
میدونی من یه صبح رو یادم نمیاد که که از حوزه پلیس شروع نکرده باشم؟
،حتی وقتی هم بچه بودم .پدرم منو با خودش به اداره پلیس میبرد
.درست مثل کاری که پدرش باهاش میکرد
...پلیس بودن یعنی
.چیزیه که هستم
...ولی جنگیدن در سمت حقیقت
.این دیگه... تو خون منه
...من بدون نشان پلیس نمیدونم کیام و
.اینه که منو میترسونه
،خوب
،اگه مجبور بودی خط کاری جدیدی انتخاب کنی چیکار میکردی؟
یه رقصنده کم نظیر و خفن میشدی؟
یه سرآشپز اینستاگرامی؟
.شیپور فرانسوی رو در حد متوسط میزنم
من نوازنده اصلی تو گروه موسیقی دبیرستان بودم
.هر هفته از موقعیتم دفاع کردم و برنده شدم
تو چی، گبی؟
چیزی بود که تو بزرگ شدن دوست داشته باشی؟
.من عاشق اونام
.اون پرندهها سار هستن
روز 153ام، 220 روز مانده به فرار چرا اینجوری میرقصن؟
روز 153ام، 220 روز مانده به فرار .بهش میگن پرواز دست جمعی
نظریه هایی وجود داره، ولی استدلال واقعی .پشت پرواز هماهنگشون، یه راز باقی مونده
در عین حال که جدی هستیم" ،تا همه چی رو کشف کنیم
"نیاز داریم که همه چی مرموز باشه
.والدن"، خیلی خوبه"
همونطور که میدونی " ثورو" دو سال ،به تنهایی تو اون کابین زندگی کرد
...و معتقد بود که .تنهایی یه هدیه باور نکردنیه
.بهش دیدگاه جدیدی نسبت به زندگی داد
.فکر کنم متوجه میشم منظورش چیه
.منم اینجا رو دوست دارم
.خوشحالم که منو آوردی اینجا
خیلی خوشحالم که .زندگی مشترکمون رو قبول کردی
فکر میکنی میتونیم بریم بیرون و ببینیمشون؟
!گابریلا
،گبی
، این یه سورپرایزه
،معمولاً من کسی هستم که میره سراغ مطبوعات .نه برعکس
خودشه؟ کسی که گمشدهها رو پیدا میکنه؟
،منم، گبی موزلی ... خانم
.نوه ام، دینا واگن، گم شده
.و مطبوعات از گزارش درموردش خودداری میکنن
رئیسم فکرمیکنه که داستان دینا هنوز به اندازه کافی .مهم نیست که بعنوان خبر در نظر گرفته بشه
.اون بارداره و هر روز ممکنه بچهاش به دنیا بیاد
.لطفا کمکم کن
. البته که کمکت میکنم
،این عکس دینای یکی دو ماه پیشه
.تو کلاس با بچههای مهدکودکش
.اون موقع شش ماهه باردار بود
.تا نوه ام پیدا نشه نمیتونم استراحت کنم
،ما هم همینطور، ولی برای اینکه دینا رو پیدا کنیم
.به اطلاعات نیاز داریم
خب دینا اینجا تو دی سی زندگی میکنه؟
بله، اون حدود یه سال پیش از منطقه سرخپوستنشین قبیلهمون
.تو ویرجینیا نقل مکان کرد و اومد اینجا
هنوز تو منطقه سرخپوستنشین زندگی میکنین؟
.البته، اونجا خونه منه
.و دینا داشت میومد خونه تا بچهاش رو بدنیا بیاره
...و منم به تازگی همه چی رو
.برای اون و کوچولوش آماده کرده بودم
آخرین باری که با دینا حرف زدی کی بود؟
.دیروز صبح
.تا منطقه ما با ماشین حدود سه ساعت راهه
.و قرار بود تا نیمه شب برسه اونجا
.ولی هرگز نیومد
.شاید برای شب تو یه هتل توقف کرده
،خب باید زنگ میزد
.یا حداقل وقتی زنگ میزدم جواب میداد
.ولی جواب نمیده
از پلیس دی سی خواستین که مرکز رفاهی رو چک کنه؟
.پلیس خودشو درگیر مسائل ما نمیکنه
من به یه لیست از کسانی که دینا تو دی سی
مدتی رو باهاشون گذرونده یا .رفت و آمد داشته نیاز دارم
. لیستی وجود نداره
،فقط یه پسرهست، چارلی راتلج
.اون پدر بچه اس و باهاش زندگی میکنه
ازش خوشت نمیاد؟ .اون پسر یه شیطان سفیدپوسته
...و بارها ازش می پرسه که
.حقوق سرانهاش چقدره
اون چیه؟
این پولیه که از مشاغل متعلق به قبیله .بین اعضای قبیله پخش میشه
و این اواخر دینا و چارلی درمورد پول خیلی باهم دعوا داشتن و
.فکر میکنم که دعوا هم سر اون پول سرانه بوده
.یه چیزی در مورد چارلی پیدا کردم
،ما هر کاری از دستمون بر بیاد انجام میدیم
.تا نوهات و بچه اش رو بیاریم خونه
.متشکرم
میدونی، اگه بخوای منو تا ایستگاه اتوبوس برسونی .دست رد به سینهات نمیزنم
.بله خانم
چی پیدا کردی؟
چارلی چند ساعت پیش با یه ماشین ...تصادف کرده و همین الان
،رسوندنش بیمارستان مموریال تو واشنگتن دی سی
.خوش شانسی ماست
هنوزم نمیتونم درک کنم که چرا .پلیس خودشو درگیر موضوع نمیکنه
.چون دینا بومی اینجاست
.و دقیقا نمیدونیم کجا گم شده
که فضایی برای بحث قضایی با .مجری قانون قبیله اش باقی میگذاره
...و این بحث یعنی
قربانی ناگزیر مورد توجه قرار نمیگیره .و کمکی هم بهش نمیشه
من درمورد اینکه چی باعث تصادف تو شده .سه تا حدس میتونم بزنم
.تکیلا، تکیلا، تکیلا
تو پلیسی یا وکیل؟
آخرین باری که دوست دخترت دینا واگن رو دیدی کی بود؟
پیداش کردین؟
یعنی میگی گم شده؟
!نه
...نه، من
،فقط از دیروز قبل از شیفتم باهاش حرف نزدم
چیکار میکنی؟ .متصدی بار هستم
پس ساقی هستی؟
.کل ماجرای امروزت رو برام شرح بده
،امروز صبح زود از سر کار اومدم خونه
.دینا اونجا نبود
.وقتی تلفنش رو جواب نداد، نگران شدم
،ترسیدم ماشینش خراب شده باشه
،ماشینش یه تیکه آشغاله .با ماشین رفتم دنبالش
...و اون سدان لعنتی
...اوه
...خیلی سریع ترمز کرد
چارلی؟
،اوه، داره میریزه . اوه
.خدای من
پس چارلی رفتارش رو کاملا مثل فیلم "جن گیر" نشون داده؟
.چیزی نمونده بود بریزه رو کفشهای برند گبی
،اون تو شرایطی نبود که حرف بزنه
.خوشبختانه نیازی هم به این کار نداشت
خب روی دست غالبش خراش هایی داشت
،انگار چند بار به چیزی مشت زده باشه
همه جاش پوسته پوسته شده بود پس یه جراحت قدیمی بوده و
. بخاطر تصادف نبوده
به چیزی شبیه یه آدم مشت زده؟
.احتمالاً، یا شایدم دیوار
،یعنی قطعا با مشتش حرف میزنه
.دان، عذر سر کار بودنش رو بررسی کن
،و در ضمن، نذار چارلی از جلوی چشمت دور بشه
.تا اگه بلایی به سر دینا آورده باشه، بدونیم
،از ترنت هم میخوام که بررسی کنه
ببینه تا به حال به دلیل آزار خانگی دستگیر شده یا... آه
چیه؟
،ترنت به سیستم پلیس دی سی دسترسی نداره .چون تعلیق شده
...بذار حدس بزنم
،باید بخاطرهمون فلش باشه
حالش چطوره؟
،داره دیوونه میشه
ولی همچنان میتونیم برای مشاوره .تو این پرونده ازش استفاده کنیم
،ما به نیروی انسانی نیاز داریم
و اونم به یه کار مهمی نیاز داره .که روش تمرکز کنه
.باید ببینم میتونم ازش سابقه کیفری پیدا کنم
.نه، روی گوشیش که بهت دادم تمرکز کن
لیسی، ببین، شیکر میتونه .تو زمینه سابقه کیفری بهمون کمک کنه
.قبلاً تلفنش رو چک کردم
انگار آخرین تبادل پیام بین دینا و چارلی
.کمی داغ شده و جر و بحثشون شده
"تو یه آدم چرند و مزخرفی، چارلی"
من به حمایتت نیاز داشتم" "ولی خودتو گم و گور میکردی
،این یه قرار ملاقات با دکتر بوده"
".تو اولین زنی نیستی که یه بچه لعنتی بدنیا میاری
"به خودت بیا"
وای
.من به اطلاعات اون دکتر نیاز دارم
.وقتی داشتیم صحبت میکردیم برات فرستادمش
متاسفم که تو خونه مزاحمتون شدیم، دکتر پاتر
.ولی در این مورد نمیشد صبر کرد
. من عادت دارم که بیماران همیشه بهم سر بزنن
.پس خوشحال میشم کمک کنم
شما کسی هستین که .به سلامتی بیمارانتون اهمیت میدین
.آه، کار من، زندگی منه
.و بیماران هم مثل خانواده هستن
به همین دلیله که وقتی شنیدم .دینا ممکنه گم شده باشه نگرانش شدم
.تازه دیروزبود که دیدمش
و حالش چطور بود؟
تو اون بازدید اتفاقی افتاد که بنظر برسه چیزی اونو ناراحت کرده ؟
،خوب، دینا ازم پرسید
نظرم در مورد بدنیا آوردن بچه ،تو محله سرخپوستنشین قبیلهام چیه
گفتم ایده خوبی نیست ،که اولش ناراحت شد
،ولی وقتی فهمید که ممکنه چه چیزی به خطر بیوفته
،و خب، اونوقت بهم قول داد
.که بچه رو تو بیمارستان بدنیا بیاره
،بنابراین یه برنامه در دست اجرا داریم
چرا با بدنیا آوردن بچه دینا تو قبیلهاش مخالف بودی؟
...خب، کاش میتونستم بگم، ولی
.این رازداری بین پزشک و بیمار رو نقض میکنه
.البته
،البته احتیاط تو کار ما هم خیلی مهمه
،ولی هردومون یه هدف رو دنبال میکنیم
.و اون، کمک به پیدا کردن دیناست
No comments yet. Be the first to leave one.