Az első 200 sor.
توی یه همچین جای متروکهای بودن...
...آدمو یاد همه فیلمای ترسناکی که دیده میندازه.
آره.
الان دقیقاً همین حسو دارم.
اگه مجبور بشم توی یکی از این ساختمونای داغون بخوابم...
نمیدونم اصلاً دیگه میتونم برگردم خونه یا نه.
خیلی ترسناکه.
ولی یه چیز خوب در مورد آداک،
اینه که مکدونالد داره.
خودم بیشتر اهل برگر کینگام،
ولی بازم باحاله که توی آداک مکدونالد داریم.
اوایل دهه ۱۹۴۰، ارتش آمریکا ساخت
یه پایگاه نظامی عظیم توی آداک.
و بعد از تموم شدن جنگ جهانی دوم،
نیروها شروع کردن به خارج شدن و حضورشون کمتر شد.
و بعد صنعت خرچنگگیری شروع شد.
پدربزرگم "لی" اولین بار وقتی اومد آداک
دوازده سالش بود.
اون یکی از پیشگامان بود.
امیدوارم که درست از همین ابتدا،
همین شروع امپراتوری خانوادگیمون،
بتونم آیندهای رو بسازم.
اوه، اوه!
اصلاً خوب نیست.
اینجوری نمیشه.
خب.
خوب به نظر نمیرسه.
نه، اصلاً خوب نیست.
اونجوری که انتظار داشتیم بالا نمیان.
واقعاً نمیدونم اینجا چیکار کنم.
باید برگردن یه جایی تو آب.
مشکل اینه که نمیخوای خیلی پخش بشی
چون جمع کردن همه چیز خیلی وقت میبره.
منظورم اینه که همه چیز درباره هزینهست، میدونی،
چون قیمت سوخت خیلی بالا رفته.
وقت طلاست، نه؟
آلوشن لیدی.
اون اونجاست.
نمیدونم داره چیکار میکنه.
عوضی!
این چیه دیگه؟
اصلاً خوب نیست.
وضع خرابه.
این خیلی بده، خیلی.
شمارش اول یا این شمارش؟
این آمار افتضاحه، ریک.
هی، سیگ، چطوری مرد؟
آره. - آره، منم چیز زیادی نمیبینم.
پس من فقط، کنجکاوم بدونم اگه چیزی داری...
چیزی واسه گفتن داری، چون تا الان وضع خیلی رقتانگیزه.
یعنی، اصلاً هیجانانگیز نیست.
کلی سبد خالی، چند تا ده تایی، و...
آخ!
میدونی، باید یه جایی اطراف باشن.
خب، پدربزرگت چی؟
اون یه جایی تو آداک داشت، نه؟
یعنی، اون باید یه چیزی بدونه.
آره، پدربزرگم برای مدت طولانی صاحب اونجا بوده،
و فکر نمیکنم کسی برای چند دهه اونجا بوده باشه.
شاید اون یه اطلاعات قدیمی داشته باشه که بتونی پیداش کنی. کی میدونه؟
کی میدونه؟
...ببینیم به چی میرسیم، پس اگه من چیزی پیدا کردم،
تو هم چیزی پیدا کردی، همیشه میتونیم اون اطلاعات رو به اشتراک بذاریم،
اون دادهها رو اگه بخوای.
...چیزی پیدا کنیم، و از اونجا ادامه میدیم.
موفق باشی، میدونم باید یه کمی بگردی،
ولی آره، کی میدونه با چی روبرو میشی.
باشه، سیگ. ممنون مرد.
واقعاً فکر میکنی ایده خوبیه
که با سیگ شریک بشی؟
نه، نه، راستش بهش اعتماد ندارم.
ولی الان، سیگ یه ایده خوب داشت تا ببینه...
...چیزی توی آداک هست یا نه.
چون، اگه چیزی باشه، ارزش داره که بررسی بشه.
هی، حتی اگه کم هم گیرم بیاد، بازم یه چیزی گیرم میاد.
ریک، اون داره اطلاعات جمع میکنه.
ولی در این اثنا،
ما باید ببینیم برای پیدا کردن خرچنگ چیکار میتونیم بکنیم.
من فقط اینا رو میبرم بالا (تپه/ارتفاع)
و یه منطقهای رو پوشش بدم، یه عمقهایی رو بگردم.
ببینیم چی میشه.
بیاین، خرچنگ! بیاین، خرچنگ!
اوه، آخ!
وای!
هو هو!
گرفتمش، گرفتمش.
یه نهنگ دیگه، کلی نهنگ اینجان.
اوه خدای من.
درست همونجاست. - اوه، اوه، خدای من.
بچه کوچولوها رو میبینی؟ - اوه خدای من.
اون درست اینجاست.
نهنگها باهوشن. من خیلی کُندم.
نمیذارن من بهشون بزنم.
خب، گازشو بگیر برامون.
اصلا وقت نداریم.
خرچنگهای خیلی قدیمی توی قایق دارم.
باید تا ۲۲ ساعت دیگه برسیم.
اگه نتونیم بار رو تخلیه کنیم، میریم ته لیست،
نیم میلیون دلار از دست میدی،
اگه تخلیه بار خیلی طول بکشه.
هو هو هو، هو هو هو هو هو!
وای!
وای!
اوه!
اون سبد رو نگاه کن.
عجب! - قطعاً بالای هشتاد تاست!
باورنکردنیه که این خرچنگها چقدر بزرگن.
مطمئنم میانگین ده پوندی خواهیم داشت.
ها ها ها
آره بابا. چرا که نه؟
باشه.
روی این قایق، ما یه رسم داریم.
عینک ایمنیم رو زدم.
باشه، عقب وایسا.
اوه! - مرد موشکی!
ووو! ها ها، یکی دیگه.
باشه.
کپسول آتشنشانی.
اوه، عالیه.
...تو خونه.
باشه، همین الان باید با هر سرعتی که این قایق میتونه بره، بریم.
تمام مسیر تا تحویل لعنتی.
۲۱ ساعت و ۴۵ دقیقه. لب مرزه.
باشه نیل. فقط یه چرت کوچیک لازم دارم، رفیق.
خیلی وقته بیدارم، داداش.
ممنون. ممنون.
منتظرتم، داداش. - هی!
جانی!
این دیگه چه وضعشه، مرد.
مجبورم کردن برگردم. الان دیگه دیرتر میرسم.
گارد ساحلی میخواد همه مجوزامو چک کنه.
میان و یه بازرسی ایمنی کامل روی قایقت انجام میدن.
اینجان که ما رو ایمن نگه دارن ولی...
اینا دو، سه یا چهار ساعت اینجا وقت تلف میکنن.
درست وقتی که فکر میکردم سر وقت میرسم، حالا دیگه نه.
چراغها روشنه.
یا خدا!
این... این خوب نیست.
اصلاً خوب نیست.
چهار، چهار، چهار، چهار...
سه تا حرکت کن، آماده باش، آماده باش.
مرز مسخرگیه.
همین بود، مجوزام همینجاست.
گفتم: "مطمئنید الان باید این کارو بکنید؟"
اونا گفتن: "بله، ما... قطعاً باید، باید..."
همین الان انجامش بدیم، پس.
حالا فقط یه تأخیر داریم، پس.
برای تحویلم دیر میرسم.
بلا، لا، لا، لا، لا.
باشه، واسه شماها جمعش کنید.
باشه، کاپیتان. - بله.
ما فقط وسایلمون رو برمیداریم، و بعد ما...
راهمون رو میریم اون پایین. - شما رو با ایمنی پیاده میکنیم.
ممنون.
سه، سه، چهار، چهار.
بهم بگو
دو فوت بیا، دو فوت...
بپر، بپر، بپر.
یکی دیگه. چهار فوت.
فقط سربالایی بوده.
داریم فصل خیلی خوبی رو سپری میکنیم،
با همچین حال و روزی تموم بشه.
چهار ساعت دیر به کارخونه میرسیم.
مگه اینکه بتونم زمان رو در راه رسیدن به شهر جبران کنم،
شاید بتونیم هشت و نیم رو برسونیم.
با باد پشت سرمون.
دارید چیکار میکنید؟
برگردید.
باشه.
نیل مکگایور.
انگار که دارن...
انگار دارن بادبان بالا میبرن یا یه همچین چیزی.
واو!
قبلاً اینو ندیده بودم.
...حتی یه هشتم گره هم کمک میکنه،
کمک میکنه یه ساعت صرفهجویی کنیم.
هیچ وقت معلوم نیست.
نیلِ معامله رو نهایی کن،
هیچ وقت بدون نیلِ معامله رو نهایی کن جایی نرو.
مفهوم شد!
هر کاری که پیرمرد میکرد همش به سمت غرب بود.
بعضی از این نقاط پرصید رو یادمه،
ولی دقیقاً نمیدونم...
ولی اون همه چیز رو اینجا علامتگذاری کرده بود.
چند تا دره میبینم که میخوام امتحانشون کنم.
یعنی، وقتی نگاه میکنی...
خیلی...
یعنی، داره باهام حرف میزنه.
قطعاً، قطعاً داره اشاره میکنه...
...و، قراره چند تا رو بندازیم.
مفهوم شد!
و در همین حین،
امیدوارم ریک یه چیزی پیدا کنه.
پدربزرگم لی، من اینجام چون داشتم باهاش حرف میزدم،
و فکر میکنه بعضی از نقشههای قدیمی و دفترچههای ثبتش رو داره.
نمیتونم فرق بین این مکانها رو تشخیص بدم.
هی، مادربزرگ، چطورید؟
پدربزرگ چطوره؟ الان میتونه حرف بزنه؟
من اینجا تو آداک هستم.
هی، پدربزرگ لی.
No comments yet. Be the first to leave one.