De eerste 200 regels.
این برنامه شامل زبان بسیار تند، محتوای بزرگسالان
و صحنههایی است که ممکن است برای بعضی بینندگان ناراحتکننده باشد.
پول
بهترین چیزای زندگی مفتن
ولی میتونی بدی به کبوتر و زنبورا
من پول میخوام همین و میخوام
همین و میخوام همین و میخوام
همین و میخوام همین و میخوام...
آهای، تو... چرا کوفتی کار نمیکنی؟!
چه گوهی میخوری؟
این ساختمون یه لجندونیه! یخ زدیم کلاً.
یخ بنده. کی اینجوری شد؟
وسط تابستون، اون چیز داره شعله میکشه، نمیتونم اینجا نفس بکشم.
همین که هوا اینجوری میشه دیگه هیچی نیست!
هیچی بیرون نمیاد. از اون کوفتی هم هیچی! گند زده.
چرا نمیدونی کی سرد شد؟
من پنج روزه تو یه انبار علف بودم، دنبال نون درآوردن.
لعنتی. پنج روز؟
آره. کجا گوه میخوردی؟
بیخیال که کجا گوه میخورم.
اومدم داروی کوفتیمو تمدید کنم.
چند روزیه بدون دارو بودم. خنده، همون چیزیه که لازمه.
بهترین داروست، وینسنت.
خنده. موافقم، ولی باید...
دور آدمایی باشم که رو اعصابم راه نمیرن، مگه نه؟
یه جوک خوب دارم برات. اوه!
آمادهای؟ آره.
یه زن همجنسگرای ایرلندی میره دکتر. همین الانش هم نامناسبه.
چرا؟ بیخیال، ادامه بده.
تنها آدمایی که الان میتونی مسخره کنی، آدمایی مثل منن!
چی؟ کوسکشای پیزوری با کلههای گنده و قرمز؟
یه ورزشکار زن طبقهی متوسط میره دکتر، میگه:
"آقای دکتر، خیلی نگرانم. فکر کنم دارم یه آلت تناسلی در میارم."
"فکر کنم به خاطر استروئیدهاست."
دکتر میگه: "استروئید آنابولیک؟" اون میگه: "نه، فقط آلت تناسلی."
دیدی!
اوه لعنتی. دیدی؟ همین و لازم داری.
به قرص نیاز نداری. هنوز هم گستاخانه است.
ببین، زود باش رفیق. یه نسخهی تمدیدی برام بنویس، باشه؟
باید برم یه جلسه صلح بین دو تا روانی لعنتی رو ترتیب بدم.
همین الان بهت میگم، وینسنت.
من هیچ جایی که اون انتخاب کنه باهاش قرار نمیذارم.
من به اون مرد اعتماد ندارم، اگه اصلاً بشه بهش گفت مرد.
هر محلی که اون انتخاب کنه احتمالاً یه جور تله است.
ببین، میفهمم. حرفتو متوجه میشم.
ولی بعد از یه چت طولانی، از طریق پیامک کوفتی،
اونم اصلاً راضی نیست تو هر جایی که تو انتخاب کنی قرار بذاره.
چطور گه کوفتی میخوایم یه صلح برقرار کنیم اگه نتونیم سر یه جا توافق کنیم؟
میفهمی چی میگم؟ بهش زنگ بزن.
بهش بگو تنها گزینهی قابل قبول،
یه مقصد بیطرفه که یه نفر سوم انتخاب کرده باشه.
نفر سوم کی؟ کی؟! میدونی... ببخشید.
هوا سرده بیرون، هوم.
میرییم رستوران کاروِری.
همه یه کاروِری دوست دارن.
یه جای خودمونی، با سقفهای چوبی و شومینهی روشن.
هوم؟ و اگه اصولاً موافقت کنه، اون وقت ما...
یه مقصد رو تصادفی از اینترنت انتخاب میکنیم.
کاروِری دوست داری؟ هوم.
من به هویج وحشی کبابی خیلی علاقه دارم.
ولی همه جا که درست نمیکنن، نه؟
پودینگ یورکشایر، سوسیس پیچیده تو بیکن، سس پیاز، اوه!
حرف نداره!
منو یاد بابام میندازه، میدونی، کاروِری بعد از اینکه مامانم گورش رو گم کرد.
چه بامزه. منو میفرستاد به "ویتشیف".
هرچی میتونستم میدزدیدم.
بعد مینشستیم رو پلههای کلیسا و میخوردیمش. هوم.
صمیمیت. بابای من با اون سر سگک کمربند میزدتم.
بهم میگفت پسرک کیک پری.
اون کاروِری رو دوست داشت.
به کیتنز زنگ میزنم.
خب.
خداروشکر یه محل پیدا کردیم.
ها؟ پس کجاست؟
"هایویمن" - اونورای رمپتون. یه کم بالاس تو کوهها.
مخصوصاً با این هوا، ولی ظاهراً یه کاروِری خیلی خوب داره.
ببخشید، جوی کیتنز کی کوفتیه و چرا دیوی باهاش مشکل داره؟
طولانیه.
طولانیه، مگه نه؟ خلاصه بگم؟ هوم.
بگو. باشه.
خلاصه اینکه،
یه خلأ به وجود اومد.
با مرگ نابهنگام یه گانگستر محلی.
همونی که اولش با دزدیدن اسب پونی دخترش باهاش درگیر شدیم.
درسته اشلی؟ آره.
چه گوهی؟ ضربهی مغزی.
چه روزگاری. شروع کردیم به فروختن و کشت علف به نمایندگی از اون.
بعد، در نهایت، بهش خیانت کردیم و زندانیش کردیم.
با جا گذاشتن سر قطع شدهی...
کارمند ناراضیش تو کمدش.
خب، خب، خب. این اینجا چیکار میکنه؟
کاری که آدم معمولاً میکنه. آره.
بعدش دو نفر وارد این خلأ شدن.
یکی جوزف کیتنز و یکی دیوی مکدونا که، امم...
وارد یه نزاع شدید سر قلمرو شدن.
نزاعی که، جرأت میکنم بگم...
به خوبی تموم نمیشه.
خیلی خوب توضیح دادی. ممنون.
فقط خلاصه بود، میدونی چی میگم؟
کاروِری، رفیق من لعنتی عاشق کاروِریم.
اوه! بوی آب گوشت رو حس میکنی، نه؟ آب گوشت...
ولی گوش کن، هی. مهم اینه که یه جای لعنتی پیدا کردیم.
که دیوی مکدوناگ و جوزف "بچهگربه"ها...
بالاخره همدیگه رو میبینن. لعنتی!
کاروری؟
معلومه که کاروری دوست دارم، کی کاروری دوست نداره؟
سس سیب، سیبزمینیهای کرهای... هوم.
سیبزمینی کبابی. اسپاگتی. آره... نه.
اون که اون تو نیست. کی میری؟
فردا، ساعت دو بعدازظهر.
عالیه، یه ناهار دیروقت و چند تا گینس مشتی.
اوه، گینس! چه روزای خوبی، منم هستم. نه!
تو دعوت نیستی، مایکل، تو قورباغه شاد و لعنتی!
باشه، این منم که دنبال دعوتم.
تو هم لعنتی نمیری! نه. نه. نه، اگه قراره کسی بره...
من میرم. مطمئن باش، من با کاروری بزرگ شدم.
تصفیه شد و ریختنش تو شیشه شیر نوزادیم.
و منم فقط ازش میخوردم. چرا باید همچین کاری کنی؟
پر از مواد مغذیه. خفه شو. بس کن این چرت و پرتا رو.
تو دعوت نیستی، این یه آتشبس بین دو تا بیمار روانی خشمه.
باشه؟ ما که دسته جمعی نمیریم اونجا. میتونی گورتو گم کنی!
کلهخرابا!
# چرا-ا-ا-ا
# خداوندا
# خون
این چیز لعنتی!
# آه، ها
# اوه، خداوندا
# در رگهای تو
# اوه
# گفتم چرا-ا-ا-ا
# خداوندا
# خون
# آب روان آه، ها
# اوه، خداوندا. #
وو-هو-هو!
لعنتی یخ زدم.
خب آمادهاید؟ آخ!
بهت میگم، باید حتماً اون تو باشه.
خدایا!
شلوارم خیسه.
# هیچکس حرف نزن #
اوه! لعنتی!
ببخشید بابت اون – اون نژادپرسته.
خب، این کنایهآمیزه، با توجه به اینکه سگه سیاهه.
تو یه سگ نژادپرست داری؟ منو سرزنش نکن، عزیزم.
من زنهای تیره پوست دوست دارم. ریانا، ووپی گلدبرگ...
فانتزی سه نفرهام.
باشه پس. از آشناییت خوشبختم پس.
از شدت خیس بودن دارم از دست میرم. میدونم، عزیزم. باید این جینها رو دربیارم. عوض میکنی؟
لعنتی، نه، من با تو عوض نمیکنم دیوونه! با من عوض کن.
چی؟ میخوای لگینگهای منو بپوشی؟ چی؟
خب، من زیرش لگینگ پوشیدم چون بیرون لعنتی سرده. من ایرادی ندارم.
نه، اونها لگینگ زنونهن. من اونا رو نمیپوشم.
برو اون لگینگهای لعنتی رو بپوش. باشه. لبهات آبی شده.
لعنتی. عوضی.
آقای او'نیل.
اوه، اوه، اوه.
ما کامل اومدیم.
درست مثل شام آخر.
ولی کدومتون یهودا اسخریوطی هستید؟
هوم؟
شام آخر کاروری بود؟ و این دار و دسته چیه؟
اونا یه کاروری لعنتی میخواستن، مگه نه؟
و حق هم دارن، وینسنت، حق هم دارن.
استیون الان اون پشته داره آمادهاش میکنه، تا آرنج تو پوست سیبزمینیه.
مگه نه، پائولا... اوه، پائولا صاحبخانه موقته.
کاترین و جرمی چند روزی رفتن.
ونیزی، سفر کوتاه. هوم. اوه، عالیه.
خوبه. یه لحظه صبر کن. یعنی...
کاروری به خوبی همیشه نمیشه؟ نه.
کث و جز همه مواد رو گذاشتن.
و دستورالعملهای خیلی دقیق.
استیون من تو آشپزخونه ماهره. هوم.
چطور شده که با این صاحبخانه انقدر صمیمی هستی؟
من زودتر اومدم، وینسنت، تا اعصابم رو آروم کنم.
و پائولا و استیون خوشمشربترین میزبانان بودن.
هی، بیاین. همه بشینید.
مشکلی نیست میزها رو بچسبونیم به هم، مگه نه پائولا؟
به نظر نمیرسه خیلی شلوغ بشه.
خودتون بردارید. کس دیگه ای کاروری میخوره؟
من میخوام... من لطفاً.
ژامبون و بوقلمون. دارم از گرسنگی میمیرم.
هی. هی. اون یارو تو گوشه...
کپی برابر اصل لایونل ریچیه. اوه خدای من، فکر کنم خودشه! متأسفم...
که اینو بهت بگم ولی بعیده...
که خواننده گروه آمریکایی کامودورز...
اونجا داره دومینو بازی میکنه...
تو گوشه یه پاتوق دورافتاده شمالی...
وسط یه طوفان برفی لعنتی.
میفهمی چی میگم؟ شاید اون یه کاروری پیشنهاد داده.
اوه، گورتو گم کن، مایکل.
چی؟ ممکنه.
الو؟
حالشون خوبه؟
آره، خوبن. فقط یکم تنگن.
خب، یعنی... یکم کوتاه هستن؟
اون نیست. اون نیست.
ببین، نمیخوای بدونی چی این توئه.
اوه، بیا، نمیتونه انقدر بد باشه. بذار یه... نه، نه، نه.
No comments yet. Be the first to leave one.