Pierwsze 200 wierszy.
mrs.flopy ترجمه از
*آنچه گذشت*
*قسمت سیزدهم*
!وکیل پارک،لطفا در و باز کنید
باید در رو به زور باز کنیم و بریم داخل
هیچ راهی برای باز کردن در نیست وقتی از داخل قفل میشه
!وکیل پارک
!لطفا در رو باز کنید،وکیل پارک
!وکیل پارک
وکیل پارک- فردا می بینمتون-
بابا،من میترسم
بهت اعتماد دارم ، بابا
من بیشتر از هر کس دیگه ای بهت اعتماد دارم
هیچ نظری نداری که چه اتفاقی براش افتاده؟
هرچی نباشه تو باهاش بودی
نمی دونم
وسط صحبت هامون،اون یهو رفت دفتر رئیس لی
منشی سونگ گفته که اونو تو دفتر دیده
کجا بوده؟
خب،اون دیده که از دفتر ریئس لی اومده بیرون
...مجرم
باید دوست هیون ووک باشه
چقدر احمق بودم
وکیل پارک
...دیگه
عقلم نمیرسه
چی شده؟
...ریئس لی
پسر داره؟- بله-
چند سالشه؟
اون اواخر 20 یا تازه 30 سالش شده
چرا میپرسی؟
وکیل جونگ؟
!وکیل پارک
!وکیل پارک
...چیزهایی که اشتباه شده
رو میشه درست کرد
یادت نمی یاد چی بهم گفتی؟
..چیزی که اهمیت داره
از الان شروع میشه
هنوز دیر نیست
نیست
...چیزی که اهمیت داره
...الان
شروع میشه
...ته سوک
...حتما با از دست دادن دونگ وو
بیشتر از اونچه که فکر میکردم آسیب دیده
هر وقت علائمی نشون میده
همیشه با دونگ ووعه
*پارک ته سوک*
...من اینجام چون
چیزی هست که باید بهتون بگم
بزار داخل صحبت کنیم،بیا تو
...من
آدم وحشتناکی هستم
همونطور که گفتی من یه آشغال به تمام معنام
...ندیدن دونگ وو برام غیرقابل تحمل بود
و چون فکر میکردم همه چیز تقصیر منه
خیلی ترسیده بودم
بخاطر همینه که فرار کردم
نمی تونستم با درد روبه رو بشم
پس هر چی که تونستم دورتر فرار کردم
...اگرچه ،نمی دونستم
جایی که دارم میرم از همه جا غیرقابل تحمل تره
من توی سیستم فاسدی وارد شدم
برای پول و قدرتی که بهم پیشنهاد شده بود
مثل یه آدم بی همه چیز زندگی کردم
ته سوک
من خیلی احمق بودم
هر بار بهم فرصتی داده می شد که صادق باشم
اما هر بار اون فرصت رو از دست دادم
بجاش،بیشتر تو گناه غرق شدم
من داشتم مثل اونا زندگی میکردم
منظورت از اونا کیه؟
برای اینکه پرونده ی بزن در رویی رو پنهان کنن
...اونا کارای زیادی کردن
اما دیگه نمی تونن بیشتر از این به عقب برگردن
...منظورت اینه که
میدونی مجرم کیه!؟
میدونی،درسته؟
مطمئنم که کیه
اما هیچ مدرکی ندارم
کیه!؟
قبل از اینکه بیام اینجا خیلی فکر کردم
که حقیقت رو پنهان کنم
اونا حتی اقدام به قتل کردن
...می ترسیدم که تو هم
در خطر بیفتی
ته سوک
هنوز
تو مادر دونگ وو یی
...تو بیشتر از همه
...حقیقت رو بدونی
بیشتر از هر کسی از جمله من
بنابراین،فکر کردم که بهتره تو بدونی
بهم بگو کیه
نیازی نیست نگران چیزی باشی
حتی اگه وکیل پارک شک هم کرده باشه
هیچ مدرکی نداره که ثابت کنه
لطفا دیگه از این قضیه دور بمون
از این به بعد خودم مراقب اوضاع هستم
اگه دیگه هیچ راهی برای برگشت نیست پس تنها راهی که داریم حرکت به جلوعه
این همون چیزی نیست که شما می خواستی،مادر؟
بنظر میاد که از من عصبانی هستی
انتظار داری که ازت تشکر کنم؟
همه ی این کارها رو بخاطر تو کردم
سونگ هو هم حتما باید همین احساس رو داشته باشه
دیگه میرم
...اول بهم قول بده
..که زیاد عصبانی نمی شی
و هیچ کار خطرناکی انجام نمی دی
بهم قول بده
اون سون- ولم کن-
آروم باش
به مدرک نیاز ندارم
!می کشمش،انتقام مرگ دونگ وو رو میگیرم
...من بیشتر از هر کسی
میدنم که چه احساسی داری
!بزار برم
منم همین احساس رو دارم می خوام همین حالا ازش انتقام بگیرم
!دونگ وو!بزار برم
لطفا،اینجوری نباش
بهت قول میدم
بخاطر دونگ وو
به عنوان پدرش
هر کاری که در توانم باشه انجام میدم
مهم نیست چی بشه
مهم نیست چه اتفاقی بیفته
من تسلیم نمی شم
بهت قول میدم
...میدونم که نمی تونی منو ببخشی
یا حتی بهم اعتماد کنی
منم نمیتونم خودم رو ببخشم
پس چطور آدم های دیگه می تونن منو ببخشن؟
کار سختی خواهد بود
اما به من اعتماد کن و بسپرش به من
این کاریه که خودم باید انجام بدم
اینجوری
...به عنوان یه پدر
وقتی دوباره دونگ وو رو دیدم کمتر خجالت زده میشم
چرا نفهمیدم؟
تو هم به اندازه ی من داشتی درد می کشیدی
چرا نفهمیدم؟
ما هر دو درد می کشیدیم
فقط راه های متفاوتی برای تحملش انتحاب کرده بودیم
...من
فکر میکردم که تنها کسی هستم که داره درد می کشه
تو شجاع بودی
و من نامرد بودم
این شجاعت نبود
فقط نمی تونستم ازش فرار کنم
و نامردی هم نبود
تو هم داشتی همون درد رو می کشیدی
نیازی نیست نگران من باشی
هیچ کاری رو دیگه از روی بی فکری انجام نمی دم
دیگه میرم
ته سوک
مطمئنی می تونی تا آخرش خوب باشی؟
از زنت دربارش شنیدم
...فهمیدم
سعی نکن که همه چیز رو بندازی رو دوشت خودت
کارهایی هست که منم باید انجام بدم
نگران نباش
حتی اگه مخم نتونه تحمل کنه
مطمئنم که قلبم می تونه
"اونا اشک هایی بود که بخاطر خوبی ریخته بود"
"چون هیچ وقت کسی نمی خواست اشک های اونا رو جمع کنه"
"...بجاش،مردم"
"سعی میکردن که اونا رو فراموش کنن"
"شب فرا رسید"
"...لی لی چشم هایش رو باز کرد"
"...و درد رها شدن رو دور انداخت"
"با اشک های شوری که همش به اقیانوس می ریخت"
"...اشک هایی که مردم دور می ریزن"
"جمع آوری می شدن به عنوان خوشحالی برای همه ی مردم"
"اشک ها خوشحالی رو اوردن"
کی اومدی؟
خیلی خسته ای
امروز یکم خسته ام
پس بیا بریم داخل،فردا می تونیم قدم بزنیم
با تو قدم زدن برام استراحته،تازه ورزش هم هست
برام سخته که میبینم یهو اینقدر باهام خوب شدی
پس باید بهش عادت کنی
چون تصمیم دارم که بیشترهم باهات خوب باشم
الان داری زمان سختی رو میگذرونی؟
نه زیاد،فقط یکم
اما هنوز هم ازش ممنونم
برای چی؟
اگه مریض نمی شدم
هنوز توی غرور خودم شناور بودم و باهاش می مردم
باید بخودت افتخار کنی
واقعا باید بکنی
عزیزم
...فکر کنم که ممکنه خیلی زودتر
از اونچه که فکر میکردم از کارم استعفا بدم
سر کار برات مشکلی پیش اومده؟
نه،اون نیست
فکر نمی کنم که اونجا جای من باشه
اتفاق بدی افتاده؟
No comments yet. Be the first to leave one.