لومړۍ 200 کرښې.
زيرنويس از مهدي shine021
زيرنويس از مهدي shine021
باید با این جمله شروع کنم
که چه افتخاریه با شما آشنا بشم.
همه چیز درباره بازیهات رو خوندم.
بسیار تأثیرگذار.
حیفه
که ذهنی به درخشانی ذهن شما در چنین چالهای بپوسه.
پایین!
افراد بسیار کمی هستن که چنین قدرتی دارن تا شما رو از اینجا بیرون بکشن.
من جزو یکی از همین گروهها هستم.
میتونیم طوری جلوه بدیم که انگار فرار کردی.
سالها پیش، یه سری اشیاء باارزش گم شدن.
ما اونا رو میخوایم.
به ما کمک کن تا آزاد بشی.
آیا اسمِ
تیوکسبری
برات آشناست؟
یک ســـــال بعد
یه جایی خوندم که همه داستانهای خوب با یه عروسی شروع میشن.
اون کجاست؟
این یکی قطعاً همینطوره.
او خیلی دیر کرده.
یه نفر داره نزدیک میشه.
خوبه.
بفرما.
-آه. -آه.
متأسفانه، هرچند، این عروسی فاقد یه عنصر حیاتیست.
اون منم.
نه، جدی میگم.
ببینین، عروس مورد بحث دچار تردید شده
دربارهٔ معنی تبدیل شدن به یه بانو.
به کیک زنجبیلی دست نزنین. با رودهتون بازی میکنه.
من میپذیرم.
لیدی انولا تیوکسبری.
خوب به نظر نمیاد.
نمیپذیرم!
من شش سال رو صرف این کردم که خودم رو لایق نام هولمز کنم.
حالا باید ازش دست بکشم؟
و همونطور که یه زن خردمند بهم گفت...
-خب، نه یه زن خردمند. مادرم. -دو راه پیش روت هست، انولا.
راه خودت، یا راهی که دیگران برات انتخاب میکنن.
اما اسمش تیوکسبریه.
آخ! تمومش میکنی؟
نمیتونم تنهاش بذارم.
نمیذارم.
ارابهچی اریک؟ ارابهچی اریک؟
فکر کردم فرار کردی.
شرلوک جلوتر رفته؟
دختر عزیز، همه اومدن عروسیات، غیر از خودت.
-حالا، آمادهای بریم؟ -آره، آره، برو!
-یاه، یاه! -هرچه سریعتر!
شاید وقت خوبی باشه که بگم عروسیم تو مالتاست،
اون جزیرهٔ کوچیک توی دریای مدیترانه،
به دلایلی که درکشون پیچیدهست.
-اون میاد، نگران نباش. -البته که.
یاه! یاه!
ببخشین، بانو.
برای اینکه یه کم نگرانتون کنم،
یه مردی ما رو تعقیب میکنه.
قیافهٔ خوشایندی نداره.
راهزن، ولگرد، دزد!
مالتا از اینا کم نداره.
یاه! یاه!
هوی!
سرتونو پایین بگیرین! پایین، بانو!
-اینجا جای یه بانو نیست! -من هنو بانو نشدم!
-سریعتر! -بیا، اینو بگیر!
بانو، چیکار میکنین؟!
بیاین پایین از اون بالا!
انولا! منم!
دکتر واتسون!
انولا، حالت خوبه؟
چرا ماسک زده بودی؟
آه، این یه دستماله.
گرد و خاک ریههام رو نابود میکنه.
-فکر کردی من... -میخوای منو بکشی؟
-نه. -آره، دقیقاً همین فکر رو کردم.
چرا دنبالم کرده بودی؟
دلیلش برادرته.
گم شده.
راستش، انولا، تقریباً مطمئنم که شرلوک رو دزدیدن.
ببخشین؟
میفهمم که شاید نیاز داشته باشی یه توضیحی راجع به اینکه چطور همهچیز شروع شد.
حقیقت اینه که ما زندگیمون رو دقیقاً همونجوری که میخواستیم داشتیم.
تیوکسبری همچنان قهرمان تغییر و پیشرفت بود،
و من هم بالاخره به جمع کارآگاهان بزرگ دوران ویکتوریا پیوسته بودم،
در کنار برادرم.
اون به داراها کمک میکرد، و من به نیازمندان.
و گاهی هم با هم کار میکردیم.
خوشحال بودم.
و در این نقطه، رد گم میشه.
بیشتر از این نیاین. باید صحنه رو تا جای ممکن دستنخورده نگه داریم.
یه اسب سوار شده بودن.
-و مرد از این مسیر صحنه رو ترک کرده. -پیشنهاد خوبیه.
پیشنهاد دیگهای داری؟
مرد با طناب به دام افتاده و از اینجا دار زده شده.
باقیموندهٔ طناب رو میبینی که کامل بریده نشده؟
و این خطوط اینجا، جای پاهای تقلاکننده برای گرفتن یه تکیهگاه.
شرلوک، اینجا جایی نیست که مرد ناپدید شده.
اینجا یه صحنهٔ قتله.
-اون شرلوک هولمزه؟ -کمتر از چیزی که فکر میکنی سرگرمکنندهست.
کارآگاهی هفتههام رو پر میکرد،
و آخر هفتهها هم، خب...
تیوکسبری، چیکار داری میکنی؟
یه هدیهای چیزی پیدا کردم.
-گل؟ -نه.
گیاه؟
چشاتو ببند.
باشه.
چی پیدا کردی؟
-اوه! -فقط پیداش کردم.
-پسر شیرینیایه. -باورت میشه؟
از آشناییت خوشبختم.
-باشکوه بود. -یه کم خجالتیست.
خوش گذشت.
وقتی که نه خبری از خوشی بود و نه شکوه،
وقتی فقط خودمون بودیم، اون زمانها از همه بهتر بودن.
عقب. و وقتی من میرم جلو، تو برو عقب به اون.
نه، تیوکسبری. تیوکسبری!
پس در حالی که زندگی من کاملاً بیدردسر به نظر میرسید،
لرد عزیز و دوستداشتنی من تصمیم گرفت یه دردسر کوچیک اضافه کنه.
انولا ائودوریا هولمز،
اوم، آیا منو،
ارنست آگوستوس از خاندان تیوکسبری رو...
بله.
اسم کوچیک داره. منم... منم تعجب کردم.
...به همسری میپذیری؟
همه چیز رو دربارهش بخونین!
یهو، توجه تمام لندن به ما جلب شد.
-دلانگیز. -دلربا.
خب، به غیر از یه نفر.
شرلوک هولمز.
مشهورترین کارآگاه جهان وسواس عجیبی پیدا کرده بود.
سلام، شرلوک.
همهاش نقشه و نماد بود، و چیزی که من نمیتونستم ازش سر دربیارم.
نمیفهمیدم چرا از من پنهانش میکنه.
در مورد گلها...
-دربارهٔ گل داوودی صحبت کردیم. -گل داوودی؟
آره! اونا مورد علاقهٔ منن.
بعدش چیه؟ اوه!
من یه لیست کوتاه از عزیزترین و نزدیکترینهامون آماده کردم.
بله، منم، اوم، یه لیست دارم.
میتونم خودکارت رو قرض بگیرم؟
فقط یه نفر دیگه. اون نمیتونه بیاد.
بفرما.
برای مادرت جا نیست؟ بسیار خوشآمد خواهند گفت.
از زمان تصویب قانون مواد منفجره ۱۸۸۳،
مادرم تبدیل به یه...
...فراری درجه یک شده.
پس شرکت کردن در مراسمی با این همه تبلیغات
امنیتش رو
به شدت به خطر میندازه.
ممکنه یه عمو...
-مادر. -...شما رو تا جلوی محراب همراهی کنه؟
خب، با شرلوک صحبت کردم...
تادا.
...و اون قبول کرد این کار رو بکنه.
-واقعاً؟ -بله.
تبریک میگم.
و همینطور این کار رو با بداخلاقی انجام خواهد داد،
و فاقد ظرافت و نشاط توی چشمهاش خواهد بود،
اما تنها کسیه که دارم، پس عالی میشه.
البته، همه از طرف ارنست نمیتونن بیان.
اون خیلی دوستداشتنیه، اما...
با توجه به سابقهٔ خانواده، حدس میزنم عروسی تو مالتا باشه؟
مالتا.
مالتا؟
این دیگه از کجا اومد؟
خب، داشتم با خانمها چای میخوردم،
و البته که عروسی سوژهٔ اصلی گفتوگو بود.
وقتی بحث به موضوع محل برگزاری کشید،
یکی از خانمها پرسید که من و پیتر کجا ازدواج کردیم،
و من فکر کردم عالیه.
مالتا.
چه راهی بهتر از این برای گرامیداشت پدرت؟
-متأسفم. -این باعث خوشحالی همسرم بود.
دوران سربازیش اونجا بود، ما اونجا با هم آشنا شدیم،
اونجا ازدواج کردیم.
و ارنست عمیقاً تابستونهای کودکیاش رو اونجا دوست داشت.
دوست داشتم.
البته، اگر جایی دیگه میخواین، این اختیار عروسه.
عروسیم تو مالتا؟
انقدر سؤال داشتم.
آدم برای عروسی مالتایی چی میپوشه؟
کسی تو مالتا میشناسم؟
شاید این شنبه آزاد باشی. این شنبه آزادی؟
وانمود کن مادربزرگِ مادربزرگمی.
مهمتر از اون، چطور شرلوک قبل از من میدونست؟
و چرا اینقدر نگران بود؟
دقت کن، انولا.
این چیزیه که مادرم بهم یاد داد.
با اینکه فقط یه نقطه توی دریای مدیترانهست،
مالتا مورد هجوم فنیقیها،
رومیها، و حتی ناپلئون قرار گرفته،
به خاطر اهمیت استراتژیکش.
از سال ۱۸۱۴،
این جزیره تحت کنترل نظامی امپراتوری بریتانیا بوده.
آه، سلام.
آه، ببخشین، خانم.
No comments yet. Be the first to leave one.