The first 200 lines.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
اسمش لارنس جانسونه
وقتی سیونه سال پیش گم شد، پنج سالش بود
بهترین دوستش برادرش، آدام، بود
مادرش بدون اینکه به جواب برسه، از این کشور رفت
میخوای حدس بزنی کارآگاه اصلی پرونده کی بود؟
پدرت
این بچهها پدرت رو نابود میکنن
و میراث تو رو هم همینطور
خوبی؟ غرق فکر بودی
میخوای دربارهش حرف بزنی؟
اوه. نه، چیزی نیست
پس دربارهی سِره
باشه، اصرار نمیکنم
خودم هم باید برگردم سر یه پروندهی جدید
دفاعیه خودش ساخته نمیشه
فقط بدون من هستم
هر وقت خواستی حرف بزنی، باشه؟ برنامهم رو خالی حساب کن
ممنون
ولی خوابش رو هم نمیبینم برنامهت رو بههم بزنم
عجب
اگه بهتر نمیشناختمت
میگفتم زنهای جاهطلب تحریکت میکنن
نه، منظورم... منظورم این نبود
شوخی کردم
ولی برگردیم به سِر
راستش یه چیزی بود که میخواستم دربارهش باهات حرف بزنم
گوش میدم
اول تو
اِم...
هر دومون باید برگردیم سر کار
شاید فردا
هی، وایسا، وایسا. یه لحظه
خمیازه ممنوع
نیروی کمکی رسید
وای
باشه
فکر میکردم هنوز درگیر تنظیم پهپاد قدیمیتی
خب، از همین میفهمم به این خوراک نیاز داری
تا تمرکزت بیشتر بشه
داستان پهپاد مال دو ساعت پیش بود
خدای من، زیک، چرا نخوابیدی؟
چون برای دوامآوردن توی شب طولانی درسخوندن
به غذای مغز نیاز داری
ممنون
اِم...
ببخشید. خواب تو رو بههم میزنم
واقعاً... لازم نبود
نه لیس، بیخیال. فقط یه میانوعدهست
آره، اِم...
ولی فقط یه میانوعده نیست، میدونی؟
جدی میگم، زیک
من هنوز توی خونهی تو چیکار میکنم؟
ضربهی مغزیم خوب شده
سِر زندانه، کریستین مرده
خونهای که مامانم برام پیدا کرده منتظرمه
و من اینجا حسابی حالوهوای تو رو خراب کردم
لازم نیست نگران حالوهوای من باشی
بیخیال
اگه من اینجا نبودم، تو و دوستت شلی...
من و شلی چیزی بینمون نیست
حرفم اینه که بابت
همهی کارهایی که کردی ممنونم
ولی شاید وقتشه دیگه جا اشغال نکنم
فقط...
فکر کردم میتونم فراموش کنم، میدونی؟
ولی من...
نمیتونم اون هفت بچهی گمشده رو از ذهنم بیرون کنم
دههها گذشته، ترنت
اگه اون بچهها هنوز زنده و بزرگسال بودن
تا حالا خودشون پیداشون میشد
حتی اگه مرده باشن، گابی، خانوادههاشون حق دارن به جواب برسن
خودم هم به جواب نیاز دارم
اگه پدرم خطایی کرده، باید تاوان بده
ولی تنهایی از پسش برنمیام، گابی
میدونی اگه اداره بفهمه
دارم دربارهی یکی از خودشون تحقیق میکنم، چه بلایی سرم میارن؟
دو شرط
اول، قانون قطع ارتباط من با سِر سر جاش میمونه
معلومه
و دوم، شفافیت کامل
نه فقط با من، با تمام اعضای تیمم
فهمیدم
باشه
از حالا خودت رو موکل ما بدون
- ممنون - تشکر نکن
اگه سِر راست گفته باشه، چیزی که پیدا میکنیم همهچی رو عوض میکنه
نه فقط برای تو؛ برای خانوادهت و پلیس دیسی هم
باید بفهمم
باشه. بیگل، شیرینی، قهوه
اعلامیهها هم چاپ شدن
مارگارت، دستمالها کجان؟
- مارگارت - چی؟
دستمالها؟
من... نمیدونم
آمادهای؟
این چیه؟ فهرست داوطلبها؟
نه، صبر کن، صبر کن
مارگارت، این...
هلنا، جنت، رابرت؟
پدر و مادر من؟
خب، همهشون به کلید خونه دسترسی داشتن
فقط حرفم رو بشنو، باشه؟
قطار موردعلاقهی جیمی بعد از ربودهشدنش ناپدید شد
یعنی آدمرباها حتماً کلید داشتن
نه، این رو نمیدونیم
ممکنه دخترها برداشته و گمش کرده باشن
یا خود جیمی برداشته باشه و تو یادت رفته
توی سوگ همیشه چیزها رو درست به یاد نمیاریم
میدونم که توی اتاقش دیدمش!
مارگارت، فقط یه لطفی کن و این رو پنهان کن
نصف آدمهای این فهرست
همین الان دارن برای داوطلبشدن میان اینجا
همهمون داریم دنبال جیمی میگردیم
اونا دشمن نیستن
اِ... نمیخواستم یواشکی غافلگیرت کنم
فقط... میخواستم مطمئن بشم راحتی
پرونده حساسه
منطقهی امن مخصوص جیمی؟
- خوبم - باشه
پس... یه کم دیگه میبینمت
واقعاً نمیتونی جلوی فضولیکردنت رو بگیری، نه؟
میدونی چیه؟
باشه
اوه
این رو تو کشیدی؟
چی؟ خیلی... خیلی قشنگه
واقعاً استعداد داری
خب، فکر کنم توی سیزده سال میشه خیلی چیزها یاد گرفت
فهمیدم. پس یکی این کار رو بهت یاد داده؟
- خب... - مارگارت، بهت نیاز داریم
وقتشه
از همهتون ممنون که این کار رو میکنید
و ممنون که محرمانه نگهش میدارید
برای اینکه در جریان باشید، هفت...
عکسِ سمت چپ
لارنس جانسون پنجسالهست
همون بچهای که توی مقالهی ارسالی سِر به گابی بود
گابی بلافاصله بعد از اینکه از سِر شنید
ازمون خواست بررسی اولیه رو شروع کنیم
باشه، فکر کنم این شمایید
که باید من رو در جریان بذارید
لارنس تنها بچهای بود که اسمش رو داشتیم
مادرش، دنیل، کمی بعد از گمشدنش
به هائیتی اخراج شد
متأسفانه سال ۱۹۸۷ مرد
بیاینکه هیچوقت بفهمه چه بلایی سر پسرش اومد
صبر کن، یه برادر به اسم آدام داشت. از اون خبری هست؟
تا الان نه
طبق حرف سِر، همهی این بچهها
سال ۱۹۸۴ از جنوبشرقی دیسی ربوده شدن
سالنامهی همهی مدرسههای
اون منطقه در اون سال رو گرفتیم
و تونستیم یه بچهی دیگه رو شناسایی کنیم
انریکو تئودورو، معروف به تدی
وقتی ده سالش بود ربوده شد
و هممدرسهای لارنس بود
دربارهی بقیه هم
هنوز کوهی از سالنامه دارم که باید بررسی کنم
باشه، همه دستبهکار بشید
تا توی بررسی سالنامهها به زیک کمک کنید
ترنت، با من بیا
باید خبرنگاری رو پیدا کنیم
که چهل سال پیش مقالهی اصلی رو نوشته
جنت تایسون
هشتادویک سالشه و توی خانه سالمندان مریلند زندگی میکنه
اوه! ممنون
خیلی قویه، میدونید
خوشقیافه هم هست
بله. بله، هست
البته به خوشقیافگی شوهر مرحومم نیست
اون خیلی شیکپوش بود
حالا دربارهی کی سؤال دارید؟
یه پسربچه
لارنس جانسون
یادتونه؟
هیچوقت صورت شیرینش رو فراموش نمیکنم
وقتی گم شد، دربارهش مقاله نوشتم
معمولاً دربارهی سیاست مینوشتم
ولی وقتی مادر لارنس اومد سراغم
میدونستم اگه من اون مقاله رو ننویسم
هیچکس دیگهای نمینویسه
خانم تایسون، موقع نوشتن مقاله
با پلیس تماس گرفتید؟
معلومه. با بازپرس اصلیشون حرف زدم
اسمش چی بود؟
- جیمز ترنت - درست گفتید
حاضر نشد رسماً مصاحبه کنه
ولی تلویحاً گفت بچههای دیگهای هم گم شدن
من هم همین رو توی مقاله نوشتم
اما سردبیرم حذفش کرد
و حاضر نشد مقالهی بعدیم رو چاپ کنه
مقالهی بعدی دربارهی چی بود؟
برادر لارنس، آدام
اِم...
صبر کنید، چی؟ آدام هم گم شد؟
آره. این خودشه
و سردبیرم مطمئن بود
مادرش برای فرار از اخراج دروغ میگه
اما من باهاش حرف زدم
No comments yet. Be the first to leave one.