The first 200 lines.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
میدونی، اگه میتونستم زمان رو
یه سال برگردونم، درست قبل از مرگ پدرم،
همهچیز رو جور دیگهای انجام میدادم.
گابریل، وقتشه.
هر کاری از دستم برمیاومد کردم تا خانوادهات در موزلی و شرکا رو سر و سامون بدم.
حالا میتونی ترکشون کنی و جایگاه برحقت رو کنار من بگیری.
ترنت.
اون حرومزاده رو بزن.
نه.
نه! نه، گابی.
اینجام.
اینجام.
خوبی؟
خوبم.
ایونز!
چه کوفتی شد؟
سِر داشت با یکی درگیر میشد.
اگه از ما نبود، پس تنها نبوده.
فکر نکنم با میل خودش رفته باشه.
اگه اسلحه پشتی روی مچ پام همراهم نبود،
فردا باید یه مأمور رو خاک میکردید.
ولی حالا اسلحهت دست اونه.
متأسفانه، دست سِره.
ـ خوبم، زیک. ـ یه کم شوکهم، ولی خوبم.
دان چی؟
زیک، باید بعداً بهت زنگ بزنم.
ببخشید مزاحم میشم، ولی میتونی برای بیمارستان
ـ محافظ پلیس بفرستی؟ ـ دان...؟
زندهست.
عمل رو پشت سر گذاشت، ولی هنوز به هوش نیومده.
ـ و... ـ آسیبپذیره.
کل تیمم همینطوره.
خودم میرفتم، ولی بهتره نرم.
چند مأمور میفرستم.
ممنون.
میبرمت خونه.
ترنت، خوبم.
گابی، یه دیوونه اون بیرونه که
تنها هدفش رسیدن به توئه.
مگه کی نبوده؟
باشه.
بیرون منتظرت میمونم.
حق با تو بود.
درباره چی؟
گابی موزلی جلوی لیسی کویین رو گرفت که هیو ایونز رو نکشه.
توی اون باجه تلفن باهاش حرف زد
حداقل دو بار که ما خبر داریم.
و همین چند روز پیش با اون توی سالن ورزش مدرسه حبس شده.
باز هم اون فرار میکنه، خودش سالم میمونه،
و هیچ تماسی هم برای کمک با پلیس دیسی نمیگیره.
در خوشبینانهترین حالت، آدمرباییه که از این بازی با اون لذت میبره.
در بدترین حالت، باهاش همدسته.
با کمال احترام...
حکم بازداشت رو صادر میکنم.
گفتید اعترافش کافی نیست.
شرایط عوض شده.
هیو ایونز اسلحه تو رو داره.
میدونی باهاش چه خسارتی میتونه به بار بیاره؟
گابی موزلی به اون وصله.
اون رو بندازیم زندان، اون یکی هم میافته زندان.
هیچ مدرکی نداری.
پس چه خوب که همزمان داریم
درخواست حکم تفتیش هم میدیم.
هشدارت داده بودم.
وقتی سوار این قطار بشی، دیگه توقفی در کار نیست.
تو این رو به جریان انداختی.
بیستوچهار ساعت وقت داره.
واقعاً، واقعاً متأسفم که سِر اینطوری حریم خونهت رو شکست.
همین که مطمئن بشم دان خوبه،
تمام انرژیم رو میذارم برای پیدا کردن سِر و کریستین.
همدست حتماً اونه.
تا وقتی هر دو حرومزاده پشت میله نباشن آرام نمیگیرم.
من هم نمیگیرم.
میدونم اینکه نمیتونی بری
دان رو ببینی داره نابودت میکنه.
نمیتونم برم اونجا، ترنت.
نمیتونم.
میدونم.
میدونم.
ببین، میتونی به من تکیه کنی، گابی.
الان نمیتونم از هم بپاشم.
چی شده؟
مالوری داره حکم تفتیش خونهت رو اجرا میکنه.
قراره بازداشت بشی.
ببخشید، گابی.
وقتی اول اعتراف کردی، خیلی زخمی شده بودم.
یه چیزی رو به جریان انداختم که دیگه نمیتونم پسش بگیرم.
باور کن تلاش کردم.
باید فرار کنی.
نمیتونم.
تو هیچوقت خودت رو نمیبخشیدی که راهم دادی.
من هیچوقت خودم رو برای همه اینها نمیبخشم.
باید تاوان جرمهام رو بدم.
چقدر وقت دارم؟
بیستوچهار ساعت.
شاید کمتر.
الو؟
هی، گابی.
دارم میام پایین.
میام.
برو.
بیستوچهار ساعت، گابی.
حرومش نکن.
هی، چی کار میکنی؟
دکتر گفت عمل موفق بوده.
گلوله به هیچ عضو حیاتی نخورده.
مرد خوب رو نمیشه زمینگیر کرد.
امیدوارم یکی دو روز دیگه مرخصم کنن.
حوصلهم سر رفته.
بهتره برم.
لازم نیست.
راستش از دان خواستم بهت زنگ بزنه.
یه پرونده احتمالی داریم.
میشه یه دقیقه باهات حرف بزنم؟
گوش کن، سِر امروز صبح به خونه ترنت زد.
نزدیک بود من و ترنت رو گیر بندازه.
هر دومون میدونیم اگه دان بفهمه،
هیچ راهی نیست اینجا نگهش داریم.
لطفاً از اخبار دور نگهش دار.
و بهش نگو.
متأسفم بابت جهنمی که سِر
همچنان به سرت میاره.
ولی نگرانی بابت دان رو بسپار به من.
این پرونده مربوط به یه دانشجوی نوجوان گمشدهست.
یکی از دوستهام استاد بازنشسته کالج رنانه،
همونجایی که این اتفاق افتاده.
ـ باشه، هیس، هیس. ـ صدا رو بیارید پایین.
صدا رو بیارید پایین.
خدای من.
اون یه پسره؟
واقعاً همجنسگرایی؟
مرد جوونی که توی این ویدئو تحقیر میشه
جراد پرایسه.
از هشت ساعت پیش که طی مراسم آزار ورودیها بردنش،
دیده نشده.
تمام داوطلبهای دیگه برگشتن سر کلاس، جز
جراد که حالا گم شده.
ببخشید.
قرار نیست درباره اتفاقی که
همین الان با سِر افتاد حرف بزنیم؟
میدونم این پرونده مهمه،
ولی الان توی دانشگاه هفته جهنمیه، نه؟
و فقط هشت ساعت گذشته.
شاید فقط یه گوشه خوابش برده تا حالش جا بیاد.
پلیس دیسی با تمام قوا دنبال سِره،
و زیک هم رد خریدهای تازه خانه سیار رو میگیره.
فعلاً هیچ کار بیشتری درباره سِر از دستمون برنمیاد.
یه چیز دیگه هست که نمیگی.
لطفاً کاری رو که بهتر از همه بلدیم انجام بدیم و جراد رو پیدا کنیم.
ممکنه با جرم ناشی از نفرت طرف باشیم.
ایتن هیچوقت چیز زیادی ازم نخواسته.
این رو بهش بدهکارم.
گوشیش خاموشه.
به اتاق خوابگاهش برنگشته،
و هماتاقیش هم ازش خبری نداره.
به نظرم همجنسگرا بودن جراد بدون رضایتش افشا شده.
حالت صورتش رو نگاه کن.
واکنش چهرهش نشون میده تحقیر شده و شوکهست.
طبق شبکههای اجتماعی این پسر،
توی یه خانواده محافظهکار و کارگری
حدود یک ساعت بیرون دیسی بزرگ شده.
دهها پست مثل این هست.
واقعاً به پدر و مادرش نزدیک به نظر میرسه.
اون هم برادر بزرگترشه، جیکوب.
شش سال پیش یه راننده مسابقه درگ کشتش.
میدونیم جراد با بورسیه تحصیلی
توی کالج رنان درس میخونه.
رشتهش معماریه.
رنان دانشگاه خیلی معتبریه.
خیلی از فارغالتحصیلهاش سناتور
یا وکیلهای قدرتمند میشن.
سایت یا شبکههای اجتماعی کالج
اطلاعات زیادی نداره.
«سلام، من گرگوری بنوا، رئیس دانشگاه هستم.
اولویت اول ما ایجاد محیطی امنه
که جوونها در اون آزاد باشن رشد کنن و به
رهبران فردای جهان تبدیل بشن.»
چرا انگار از توی
فیلم «جمجمهها» دراومده؟
وقتی برسیم دانشگاه بیشتر میفهمیم.
لیسی با من میاد.
زیک، اگه این کالج
چیزی برای پنهان کردن داشته باشه...
پیداش میکنم.
سعی میکنم پدر و مادرش رو پیدا کنم و بیارم اینجا.
لازم نیست.
ظاهراً همین الان دارن جلوی دفتر نگه میدارن.
میدونم استاد جراد گفت بیایم اینجا،
ولی نباید به پلیس زنگ بزنیم؟
عزیزم، هفته جهنمیه.
احتمالاً چیزی برای نگرانی نیست.
جراد همه دنیای ماست.
رفتنش به اون دانشگاه تحقق یه رؤیاست.
زندگیش رو عوض میکنه.
با این تغییر چطور کنار اومد؟
راحت دوست پیدا کرد؟
با کسی رابطه داشت؟
نه، جراد خیلی روی درس متمرکز بود،
درست مثل...
No comments yet. Be the first to leave one.