The first 200 lines.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
مارگارت.
اول از همه، بیایید...
با زبان خودت بگو چه اتفاقی افتاد.
یادم نیست.
شاید این حافظهات را به کار بیندازد.
تصاویر دوربین ایستگاه اتوبوس.
این تویی.
این...
رافائل است. در ایستگاه کار میکند.
و با هم دوستیم.
شاید دیگر نباشیم.
مارگارت، به حمله متهم شدهای.
وقتی دوستت را زدی، برای بستن زخم
ده بخیه لازم شد.
نه، نه.
تصادفی بود.
داشت... به اعلامیههای جیمی دست میزد.
داشت... جیمی را دور میانداخت.
داشت بازسازی میکرد.
فقط کارش را انجام میداد.
مارگارت، میخواهم کمکت کنم.
میدانم این اتفاقها تقصیر تو نیست.
فشاری که بهخاطر موزلی و شرکا
و نگه داشتن راز گابی تحمل میکنی.
مارگارت، خودت را نگاه کن.
میتوانی آدمها را بخوانی؛ خودت را بخوان.
شانههای افتاده، مشتهای گرهکرده.
فقط با من حرف بزن.
هرچه باشد کمکت میکنم.
وثیقهات پرداخت شد.
برویم.
باشد.
این چیست؟
صبحانه در تختخواب.
خب، جابهجا شدی.
محلش مسئله نیست.
یک نفر دارد زیادهجبران میکند.
هیچچیز مثل روانکاوی وسط کار
یک حرکت عاشقانه را نمیکشد.
این درباره سِر است، نه؟
تقصیر تو نیست که کارت اعتباریام را دزدید.
لازم نیست جبرانش کنی.
ببخشید.
گابی است؟
مارگارت حالش خوب است؟
فعلاً خوب است.
اما نه، این گابی نیست.
زیک است.
مارگارت، واقعاً باید...
گابی، کافی است.
ممنون که وثیقهام را دادی، اما دیگر حرف نمیزنم.
پس باید شروع کنی به گوش دادن.
این مرد علیه تو حکم منع تماس گرفته،
یعنی حق نداری تا بیست فوتی
ایستگاه اتوبوس بروی.
نه، نه.
باید آنجا برای جیمی باشم.
چقدر؟
گفت تا چه مدت باید دور بمانم؟
نمیدانم.
گابی موزلی؟
باید دخترم را پیدا کنی.
او را از من گرفتند و تقصیر توست.
بسیار خب، آرامتر.
اول اسمت را بگو.
اسم من جوسلین موزلی است و اسم دخترم
گابی است...
گابی موزلی.
و هیو ایونز بهخاطر تو ربودش.
معلوم است که به تو زنگ زد.
باشد.
میتوانی به او بگویی دیوانه نیستم.
کسی نگفت دیوانهای.
اوه، فقط مغزم بههم ریخته؟ اما نریخته.
حافظهام سالم است.
درباره این است که یادت آمده سِر
تلفنی از کسی کمک میخواست؟ ـ صبر کن، تو میدانی؟
دیشب به من و گابی گفت.
بله، و برخلاف تو، آنها باورم کردند.
نگفتم باور نمیکنم.
اما؟
اما فکر کن چه چیزهایی کشیدهای.
از وقتی برگشتی، نمیخوابی.
شبها سرگردان میشوی.
کمخوابی روی ذهن اثر میگذارد.
توهم نمیزنم.
زیک فقط میگوید نگران تو هستیم.
باشد. میخواهید بخوابم؟
میخوابم. اما میدانم چه شنیدم.
چه مرگت است، دان؟
شاید واقعاً شنیده سِر تلفنی حرف میزند، شاید هم نه.
فقط میدانیم تا وقتی نخوابیده، نمیشود هیچ حرفش را
حقیقت قطعی دانست.
خبرنگار دقیقاً چه پرسید؟
آرتور درباره همهچیز پرسید؛ سِر که معلمم بود
و مدتی که در آن خانه روستایی بودم.
مطمئنی با نوشتن این مقاله مشکلی نداری؟
پلیس میگوید هر کاری که سِر را در مرکز توجه نگه دارد
کمک میکند، پس دستکم یک کار است.
به تو کمک کرد، نه؟
میبینمش.
گفتن حقیقت خودت رهاییبخش است.
برای تو خوشحالم. واقعاً.
اما یک لطف میخواهم.
آرتور درباره بلا تماس گرفت.
اما وقتی آماده باشد، داستان خودش است، نه من.
بلا الان در وضعیت حساسی است،
پس لازم نیست چیزی از این ماجرا بداند.
باشد؟
الیزابت شانزده ساله است.
باهوش و قوی است.
ببخشید.
الیزابت؟
فقط من هنوز اینطور صدایش میکنم.
بقیه گابی صدایش میکنند؛ اسم میانیاش است...
الیزابت گابریل موزلی.
مطمئنی ربوده شده؟
دعوا نکردید؟
شاید جایی رفته خنک شود.
نه. کاملاً مطمئنم.
امروز صبح رفتم بیدارش کنم
و دیدم پنجرههایش کاملاً باز است.
روی تختش یک بطری کلروفرم پیدا کردم.
به پلیس زنگ زدی؟
اول سراغ تو آمدم، چون به تو نیاز دارم.
تو همان گابی موزلی هستی که سِر میخواهد.
چرا اینقدر مطمئنی کار سِر است؟
دخترم گفت حس وحشتناکی دارد؛
انگار کسی زیر نظرش گرفته.
فکر کردم فقط بهخاطر
تمام خبرهای این چند هفته مضطرب است، اما...
ـ کی اسمش را عوض کرد؟ ـ حدود یک سال پیش.
تکلیف کلاسی بود.
اسمت را گوگل میکنی تا ببینی چه کسی بالا میآید.
و اسم من همهجا ظاهر شد.
شروع کرد همهچیز را درباره تو بخواند؛
چیزهایی که پشت سر گذاشتی و آدمهایی که نجات دادی.
تو الهامبخشش شدی.
کمکش میکرد.
الیزابت میترسید،
اما گابی بیباک بود.
از چه میترسید؟
زندگی برای دخترم سخت بوده.
پدرش سه سال پیش ترکمان کرد.
ـ متأسفم. ـ نباش.
رفتن پیتر بهترین کاری بود که در عمرش کرد.
از نظر عاطفی آزارش میداد.
پیتر عکاس است و حالا در وگاس زندگی میکند.
دوستانش چه؟ رابطه عاطفی؟
دخترتان کسی را میدید؟
نه.
دوستپسری نداشت.
مثل من خیلی درونگراست.
ببین، ممنونم که میخواهی
مظنونهای دیگری پیدا کنی، اما همانطور که گفتم،
میدانم چه کسی بچهام را برده.
کار سِر بود.
بسیار خب، شروع کنیم.
زیک، چه داری؟
از شبکههای اجتماعی آن گابی دیگر شروع میکنم؛
پیامک، ایمیل، تیکتاک، همهچیز.
دان، همین که کار پذیرش مارگارت تمام شد،
با جوسلین بروید خانه و اتاق الیزابت را بگردید.
کامپیوتر، تلفن، دفترچه؛ هر چیزی که کمک کند
بفهمیم چه کسی این کار را کرده.
فکر نمیکنی کار سِر باشد؟
فکر نمیکنم.
یک چیزی جور درنمیآید.
اگر مرا میخواست، سراغ خودم میآمد.
عمراً.
برای رسیدن به تو سراغ من آمد.
بله، حق با لیسی است.
اگر این کار را برای جلب توجه تو کرده باشد چه؟
اگر یک مقلد باشد چه؟
باید همه احتمالها را در نظر بگیریم.
و لیسی، پدر را پیدا کن.
کنفرانس خبری چطور؟
نه.
گابی، اگر کار سِر باشد...
نه.
فعلاً کنفرانس خبری نداریم.
حالا همان کاری را بکنید که گفتم.
خواهش میکنم.
نمیدانم اگر دختر گمشده بفهمد
قهرمانش هم آدمرباست چه فکری میکند.
واقعاً بعد از اینکه گابی از زندان بیرونت آورد
ایستادهای و قضاوتش میکنی؟
من یک لحظه از کنترل خارج شدم.
اما گابی چیزی حدود نه ماه دروغ گفت.
اینها یکی نیستند.
حتی تو هم کار درست را کردی و حقیقت را گفتی،
با اینکه سخت بود.
آها، فهمیدم.
پس هنوز به ایتن نگفتهای، درست است؟
میدانی چرا نگفتهام؟
به خودت و گابی نگاه کن.
ظاهراً حقیقت همیشه آزاد نمیکند.
دفترچه مخفی.
«به من میگویند سِر» را خوانده.
No comments yet. Be the first to leave one.