ആദ്യത്തെ 200 വരികൾ.
آیا تو نزدیکی خونه مزرعه دفن شده؟
برای گفتن حقیقت آماده ای؟
خب، فکر کنم معناش اینه که نمیخوای وعدههای غذاییت
.به زمان عادی خودش برگرده
نمیخوای زنجیرت طولانیتر بشه تا بتونی
تمرینات معمولی خودتو بهتر انجام بدی؟
،چون اگه بخوای
.بهم میگی که واقعا با آنی چیکار کردی
فکر میکردم دیگه از دادن غذا بهم خودداری نمیکنی، ها؟
این چیزی نیست که قبلا بهم گفتی؟
که مثل من هیولا نیستی؟-
.بر خلاف میلم مجبورم کردی-
.پس منو مجبور نکن
.یا چی؟ تو اینجا قدرت نداری
پس به خاطر خودت هم که شده .حقیقت آنی رو بهم بگو
.نمیدونم چند بار باید بهت بگم
.من آنی رو نکشتم
.باشه، بازم بهم بگو چی شد
.و این بار، از آخر شروع کن و به عقب برگرد
.خوب بهت آموزش دادم
دروغگوها نمیتونن .داستانی رو به عقب تعریف کنن
دروغگوها برای تعریف، زمان کم میارن خودم اینو یاد گرفتم
.باشه، خوبه
یه روبان قرمز خریدم .مثل همون روبانی که آنی پوشیده بود
و اونو بهت نشون دادم به این منظور که اونو کشتم
.تا تو رو تحت کنترل خودم نگه دارم
.و بخوبی جواب داد
،آره، من عروسک گردان ماهریام
.ولی قاتل نیستم
،مگه اینکه اون فرد رو بعنوان تهدیدی
.برای من و تو ببینی، مثل لیسی
.مثل آنی
،بهم بگو، اگه اونو نکشتی
چرا بخاطر من برنگشت؟
هر آدم شایستهای .با پلیس تماس میگیره
و این اشتباه توئه که فکر میکنی .آنی آدم شایستهایه
.حقیقت اینه که اون مریضه
آنی فقط به آنی اهمیت میده .به خواسته هاش، به آرزوهاش
همه حرفهایی که زدی .انگار خصوصیات خودتو گفتی
میرم تا حقیقت ماجرای آنی رو بفهمم ،و وقتی حقیقت رو فهمیدم
مجبورت میکنم بخاطر کاری که .در حق من و آنی کردی بهاش رو بپردازی
.ترنت، هی، به کمکت نیاز دارم
،یه پرونده راکد هست .به اسم استفانی "آنی" لوپز
!!!سال بعد میبینمت .استفانی
.خیلخب
سال 2002، روز اول، 372 روز مونده به فرار
،حالا، یادت باشه،تحت هرشرایطی
.چشماتو... باز... نکن
الان میتونم باز کنم؟
.باز کن
خب، نظرت چیه؟
مطمئنی میتونم هر کتابی که بخوام قرض بگیرم؟
بله، به همین دلیل اومدیم اینجا، مگه نه؟
،اوه، خدای من، متشکرم، آقای ایوانز
.قابلی نداشت راستی، دقیقاً کجاییم؟
.در حین رانندگی کمی سرم گیج رفت
پیدا کردنش آسون نیست، مگه نه؟
اینجا حس تنهایی نمیکنی؟
.اینجا بودم دیوونه میشدم
اوه، یادت باشه، باید با .پدرت تماس بگیری
نمیخوام نگران بشه ...بهتره که
.اوه، نگران نباشین
میدونم که قرار نیست بدون اجازه .سفرهای علمی بریم
.شما رو تو دردسر نمیاندازم
.هی بابا منم
میشه شام رو بندازیم یه ساعت دیگه؟
.تو یه کتابفروشی قدیمی باحالم
.فقط یه سری کتاب برای مطالعه تابستون
.باشه، چه باحال
.تو بهترینی
کتابفروشی قدیمی؟-
واسه من کافیه،درضمن خودش میدونه .که چقدر کتاب دوست دارم
گابریلا، امیدوارم بدونی .که چه دختر استثنایی هستی
بدون شک باهوش ترین .دانش آموزی که تا به حال داشتم
.ممنون آقای ایوانز
.هرچند اخیراً متوجه تغییری شدم
یه تغییر، چطور؟
کمتر به آموزشهای من توجه کردی
.و بیشترِ حواست به یه پسر خاصـه
.جاستین
.من و جاستین فقط دوستیم-
،از شنیدنش خوشحالم، با این وصف کوتاهی کردم اگه شایعات در مورد جاستین رو
باهات در میون نذاشتم، کارهایی که ،با چند تا از همکلاسیهات کرده
.بذار اسمش رو نذاریم آزادی
،آقای ایوانز، جسارت نباشه
ولی دوستای من واقعاً .نباید به شما ربطی داشته باشه
درضمن، حرفهایی که در مورد .جاستین زدین، درست نیست
.یادت باشه چی بهت یاد دادم
.تو قهرمان داستان خودتی
...ولی باز هم با یه قدم اشتباه، یه تاثیر اشتباه
.میدونی، احتمالا باید راه بیفتیم
...بابام، اون... اون الان
.اگه برای شام دیر برسم، خیلی نگران میشه
.من... حواست رو دارم پرت میکنم
هنوز خیلی کتابهای دیگه هست
.که میدونم عاشقشون میشی
.لطفا
.بزودی میریم
:گبی باید برگردیم دفتر
.خیلی متاسفم
میدونم که ترجیح میدی .بذارمش کنار، ولی از محل کاره
نه، نه، اشکالی نداره .کاری که انجام میدی مهمه
بعلاوه ، جلسهمون .تقریباً داره تموم میشه
.آه... داشتم فراموش میکردم
از زمانی که یه ساعت دیرتر از حد معمول
رفتم ایستگاه اتوبوس، پس فردا
.یه هفته کامل میشه
.تبریک میگم
.این پیشرفت قابل توجهیـه، مارگارت
.متشکرم
اوم، ولی من احساس میکنم که ،قراره یه چیزی گفته بشه
،فکر میکنم زمان مرحله بعدی فرا رسیده
.یه شب کامل دور از ایستگاه اتوبوس
چطور؟ . من... فکر نمیکنم از پس این یه کار بربیام
تا حالا اسم روش "اییامدیآر" به گوشت خورده؟
حساسیت زدایی و پردازش مجدد با حرکات چشم؟
،مارگارت، آسیبی که تو متحمل شدی
وقتی پسرت رو از دست دادی .شدتش کمتر از چاقو خوردن نیست
و تو 13 سال گذشته ،هر شب که میری ایستگاه اتوبوس
.تو این زخم چاقو رو انتخاب کردی
فکر میکنم با مرور مجدد اون روز
میتونیم سنگینی گناهی رو .که به دوش میکشی، از بین ببریم
خب، من باید برم سر کار .ولی، اینا رو درنظر میگیرم
.و دوست دارم کمی تحقیق هم بکنم
.البته
.ببخشید دیر کردم
راسل، ساوانا، ایشون همکارمون، مارگارت
اون بهمون کمک میکنه .تا پسرت رو پیدا کنیم
برندون دیویس 25 ساله و .دو روزه که ناپدید شده
،با نگاه کردن به عکس هرگز باور نمیکنین
ولی تو کل دوران دبیرستان .برندون یه پسری با اندامی کوچیک بود
.هر روز اذیتش میکردن
ولی حالا یه پرستاره و .سرباز ذخیره نیروی دریایی
.باید خیلی بهش افتخار کنین
تو آخرین باری که اونو دیدین، چیزی هست که بخواین در مورد وضعیت روحیش بهمون بگین؟
.نمیدونم، ماه گذشته کمی متفاوت بود
متفاوت، چطور؟
،نمیدونم هیچکدومتون مادر هستین یا نه
ولی وقتی یه جای کار .مشکل داره، متوجه میشین
،دو روز و نیم پیش .برندون به تماسهامون جواب نداد
اولش احمقانه به نظر میرسید ،خب برندون 25 سالشه
،و میتونه از خودش مراقبت کنه
.ولی بعد که برای دیدنش رفتم، اونجا نبود
.و ماشینش هم گم شده بود- دوستاش، همکاراش؟-
،به همه کسانی که میشناختیم زنگ زدیم
ولی هیشکی نمیدونست .کجا میتونه باشه
.برای همین رفتیم پیش پلیس
،بذارین حدس بزنم یه مرد سیاهپوست 25 سالهی گم شده
.دقیقا واسهشون اولویت بالایی نیست
راستش، کارآگاهی که .باهاش حرف زدیم، آدم با ملاحظهای بود
.ولی بعدش انگار یه مرتبه تغییر کرد
.دیگه به تماسهامون جواب نمیداد
اون موقع بود که فهمیدم ...باید موضوعی درکار باشه
.یه چیزی که پلیس نمیخواست بدونیم
کارآگاهی که برای پرونده پسرت تعیین شده بود کی بود؟
.مارک ترنت
.اوه، باهات تماس میگیرم
...هی، اگه در مورد پرونده راکد اومدی
.اوه، بخاطر پرونده آنی نیومدم
اومدم اینجا و دعا میکنم توضیح خوبی
برای چیزی که درمورد پرونده .برندون دیویس میگذره، داشته باشی
.ظاهرا با راسل و ساوانا حرف زدی
.خب، برندون 25 سالشه ...اون گم شده-
.حقایقی رو که نمیدونم باید بهم بگی
.خب، این لپ تاپ برندون بوده
امیدوار بودیم که بتونیم .ازش برای ردیابی گوشیش استفاده کنیم
.متأسفانه در این مورد به جایی نرسیدیم
...ولی دو مورد اینجا هست که
.بهتره بهت نشون بدم
.این ویدیو رو از فضای ابریش برداشتم
داره از فاصله دور فیلم میگیره و ...بعد زوم میکنه
.مثل یه تعقیب کننده اون کیه؟
.آلیسون بورکهارت، 24 ساله
.اون دستیار وکیل دادگستریه که اونم گم شده
،حالا، اون چه نسبتی با برندون داره
اینجاست که .همه چی کمی مبهم میشه
این پیام از آلیسون .به تلفن برندون ارسال شده
"نزدیک من نشو" "هرگز نمیخوام ببینمت"
تو سابقه پیامهاش، برندون جوابی نداده؟
نه، شاید از سرویس پیام رسانی دیگهای استفاده کرده که
.تو فضای ابری ذخیره نشده
نکتهاش اینه که این پیام تو همون روزی ارسال شده
.که برندون و آلیسون هر دو ناپدید شدن
خب که چی؟
فرض شما اینه که برندون اونو دزدیده؟
نه، در واقع سعی میکنم .هیچ فرضیهای نداشته باشم
به همین دلیله که ،تا اطلاعات بیشتری بدست نیارم
.با خونواده برندون یا آلیسون حرفی نمیزنم
نباید بذارم هیچکدوم از .خونوادهها آتیش رو شعلهورتر کنن
.اوه، خیلی دیر شده
اینه؟
...دو روزه که سکوت کردم-
.ورونیکا بورکهارت. مادر آلیسون
.در حالی که پلیس هیچ کاری نکرده
.خب، من صبرم تموم شده
.دخترم آلیسون توسط این مرد ربوده شده
.اسمش برندون دیویسـه
.و دخترم اونو اصلا نمیشناسه
.دخترمو دزدیده
از عموم مردم میخوام که لطفا
No comments yet. Be the first to leave one.