The first 200 lines.
گوشی ویبره خورد.
سعی کن همینجا نگهش داری.
و خب.
سیدی.
اوه، لعنتی!
گوشی ویبره خورد.
ولم کن!
آه!
پس با موز له شده میونهای نداری؟
سیدی!
گوشی ویبره خورد.
قیافهات داد میزنه به یه استراحت نیاز داری.
استراحت حسابیام رو ماه پیش، وقتی دندون پر کردم، داشتم.
پس حالم خوبه.
خب، برات یه سوپرایز دارم!
منو برای عصبکشی نوبت گرفتی؟
ما سه نفری داریم میریم آخر هفته مسافرت.
چی؟!
بابا!
گوشی ویبره خورد.
آخه این چه وضعیه!
کیه؟ چی میخوای؟
جِم؟
بابابزرگ جکی؟
هنوز تو همون آپارتمان کوچیک، همکف زندگی میکنی؟
آره. چرا؟
صدای در.
جما!
بابابزرگ. بابا؟
اه، مالکوم.
چاق شدی پسرم؟
خب، امم، چرا برگشتی بابا؟
بالاخره تو کاستا براوا، دیگه زنی نمونده بود که سراغش نرفته باشی؟
من از دست مافیای اسپانیا فراریام.
بعد از اینکه پام به یه دزدی کازینو باز شد.
میخواستم نتیجه خوشگلم رو ببینم!
آره، میخواستم! آره، میخواستم!
بابا، فکر کنم این جعبهها رو جابجا کنم.
آخه نمیخوام رو سیدی بیفتن، میدونی؟
اشکالی نداره برات؟
اینقدر سوسول بازی درنیار، مالکوم.
باید اینجا نگهشون دارم چون جا نیست.
تو اون دخمه کوچولوی اجارهایم.
اوه، خب، وقتی ما رفتیم، میتونی آپارتمان رو قرض بگیری. اوه.
مسافرت؟
ما فقط، امم... میدونی، فقط داریم یه کم استراحت میکنیم.
میدونی، فقط... کجا میریم؟
نه، جای زیادی نیست بابا، میدونی، پس ما فقط...
با شدت سرفه میکند.
ببخشید.
به سرفه کردن ادامه میدهد.
م-من خودم حالم خوبه.
میشه کیفم رو بدی؟
آره. قرصام رو لازم دارم.
بفرما، بابابزرگ.
ممنون.
بابا! واقعا انقدر فکر بدیه که اون با ما بیاد؟
آره، بدترین فکریه که تا حالا کردی.
باشه، باشه، خدایا، من فقط...
بهش فکر میکنم، باشه؟ باشه.
نه، اون چایی یخ کرده.
هی، بذار برات آب بیارم، بابا.
آب حال بهم زنه، مالسی.
من سالهای آخر زندگیم رو با آب خوردن هدر نمیدم.
بابابزرگ، آب حال بهم زن نیست.
هیچ مزهای نمیده. آبه.
حال بهم زن.
برای شام میمونی؟
بستگی داره کی غذا درست کنه.
خانم مالسی؟
عمرا.
هی!
بابا این روزا غذای واقعا معمولی درست میکنه.
میتونم یه اسپاناکوپیتا سر هم کنم.
من نمیدونم اون چه کوفتیه مالکوم، ولی عمراً بخورمش.
خب، این جعبهها قضیهشون چیه؟
یه کار و کاسبی جدیده.
اروپا دیگه قدیمی شده – دارم دوباره بازار بریتانیا رو بررسی میکنم.
راستش، داشتم فکر میکردم شاید دوست داشته باشی شریک شی.
تو این کار، مالسی.
همیشه فکر میکردم ما شریکای تجاری عالی میشیم.
من؟
هوم.
آره، خب، شاید... برام جالب باشه.
بابا، تو حتی نمیدونی چیه!
خب، مهم نیست، نه؟
چی هست؟
یه نوشیدنی انرژیزاست برای خانمها که اسمش...
کفش.
چرا اسمش کفشه؟
خانمها که کفش دوست دارن، نه؟
آها. ببین، تو همه این قوطیها رو از من میخری.
و عضو اصلی تیم فروش من میشی.
و دوباره اونا رو با سود میفروشی.
و من یه مقداری از پول تو رو میگیرم.
و وقتی تیم فروشت اونا رو دوباره میفروشن، اونا به تو پول میدن.
راحتتر نیست که همینجوری به یه مغازه بفروشیش؟
نه. نه، مالکوم، هرگز.
تو هیچوقت، هیچوقت نباید اونا رو به مغازه بفروشی.
اوه، باشه، آره.
تو اونا رو به یکی دیگه میفروشی
و اونا هم به یکی دیگه میفروشن
و اینجوری پول گیر ما میاد.
پس یه کلاهبرداری هرمیّه؟
هیس. دارم خامش میکنم.
خب، چقدر نیاز داری؟
بابا! نه!
و تو
اون گفت اومده سدی رو ببینه، ولی من میدونم دلیل دیگهای داره.
به نظرت اون، اِمم...
یکی رو کشته؟
نه. اون تو نیست.
احتمالا قضیه یه زنه یا یه معامله کاریه.
یا هر دو.
اوه... فکر میکنی بابت یه "پیشنهاد بیشرمانه" پولشو نداده؟
شرط میبندم بابت خوابیدن با زن یه گانگستر، ۵۰۰۰ پوند بهش بدهکاره.
کاترین نفسش بند میآید.
اوه!
هی، بگو بیاد منو ببینه.
آه، پدربزرگ همیشه محبوب من بود.
معلومه که بود. اون یه کلاهبرداره.
بهعنوان تنها مجرم دیگه خانواده،
میتونم بفهمم چرا شما دو تا خیلی با هم تفاهم دارین.
هی، ولی شرط میبندم بابا خوشحال نیست، نه؟
نه.
اون چند روز پیش دو ساعت خودشو تو دستشویی حبس کرده بود
بعد از اینکه پدربزرگ پشت شلوارش غذای بچه مالیده بود،
بعد به همسایه گفت که شلوارش رو کثیف کرده.
اوه، این خیلی خندهداره.
با این حال، بابا برامون یه سفر رزرو کرده.
واقعا شیرینه.
شرط میبندم پارک کاروانهاست!
پارک کاروانها نخواهد بود.
مرغان دریایی قارقار میکنند.
تو و کاترین وقتی بچه بودین عاشق اینجا اومدن بودین.
اومهوم.
و پدربزرگ یه بار من و جس رو آورد، آره.
با "دوستش"، لورین از بنگاه شرطبندی.
و خواهرش.
جکی ریز میخندد.
اون منظره رو ببین.
اسم یه هتل تو هر جای دنیا رو ببر
که منظرهای بهتر از اینجا داشته باشه.
نیست. هیچجا نیست.
اگه هوا خوب بود، اینجا پر از روسهای لعنتی بود.
خب، بریم یه نگاهی به اقامتگاه لوکسی که رزرو کردی بندازیم.
اوکی.
سگها پارس میکنند.
او بو میکشد.
چیزی اینجا مرده؟
اوه، فقط یکم هوا میخواد، نه؟
یه پنجره رو باز کن.
بفرما.
اوه خدای من، شاید اون یکی نه.
پس من فکر کردم، اِمم، سدی و جما میتونن اتاق خواب مستر رو داشته باشن.
ها؟ مستر؟
آره. اینجاست. ببین.
و، بابا، من و تو اینجاییم.
آره. مشکلی نیست.
آره، دنج و راحته، مگه نه؟
آه، کارت عالیه، مالکی.
تو وبسایت بزرگتر به نظر میرسید ولی، اِمم...
یک چاقو،
یک ماهیتابه،
و بدون در بازکن.
متاسفم.
اوه، نه بابا، فوقالعادهست.
سدی وِر وِر میکند.
آره، این اولین سفر سدیه!
درسته، مگه نه؟ این اولین سفرته، سدی!
اولین سفر با پدربزرگه، درسته؟
اوه... اوه، باشه.
جکی میخندد.
بدهش به من. ببخشید.
تو برو لباست رو عوض کن.
آره، اِمم، قضیه اینه که...
میدونی، جایی تو ماشین نبود
وقتی وسایل سدی رو گذاشتیم، واسه همین چمدون نبستم.
میدونی، لباس عوض کردن ندارم.
هیچی؟ حتی شورت هم نداری؟
آره، معلومه که شورت دارم!
شورت دارم، جوراب دارم.
و مسواکمو دارم – ببین.
فقط باید یادم باشه صبح لباس زیرام رو بشورم.
ولی نه با مسواک، نه؟
بابا، بس کن.
باشه، غذا رو آماده کنم؟
سلام! تخممرغ با نون تست؟
آره.
نه. تخممرغ با تخممرغ؟
اوه، ببین، یه چیزی بهت بگم، چرا ما...
چرا نریم رستوران، ها؟
آره، ببین، اینجا نوشته که، اِمم...
"اغلب غذا سرو میکند."
او با کودک نجوا میکند.
تماس چشمی برقرار نکن.
اوه، بوی خوبی میده، مگه نه؟
اینجا خیلی شلوغه.
اوه خدای من، دارن این میزا رو با چی تمیز میکنن، روبینا؟
این یکی خوبه.
No comments yet. Be the first to leave one.