The first 200 lines.
این برنامه از همان ابتدا حاوی الفاظ بسیار رکیک است
و در طول آن، و شوخیهای بزرگسالانه است.
خب، کلهگنده
آقای اونیْل. بفرمایید تو، بنشینید.
ایشون ابیگله، دستیار پزشک عمومیه. امروز اینجاست که ببینه کار چطور پیش میره.
مگر اینکه شما، اِم... مگر اینکه اعتراضی داشته باشید.
نه، نه، اعتراضی ندارم.
به هر حال، هدف اینه که ما دقیقاً مثل همیشه رفتار کنیم.
تا ابیگل ببینه که اینجا چطور کار میکنه.
خب، وینسنت، امروز چی کار میتونیم برات بکنیم؟
اِم... (فینفین کردن)
منم دیگه.
دو قطبی. آره، همون دو قطبی منه.
فقط نگران مقدار... اِر... دارویی هستم که مصرف میکنم.
فقط اینکه میل جنسی ندارم.
و اون رواندرمانی که با فیونا فرانک ترتیب دادیم، داره کمک میکنه؟
عالیه. خیلی کمک میکنه.
عزیزم، دستمال کاغذی میخوای؟
من اینجا نیستم. چرا هستی! شدی مثل باب فلمینگ اونجا.
مطمئنی دستمال کاغذی نمیخوای؟ خوبم.
باشه، باب. عالی، خب، اِم... نکته حیاتی در مورد دو قطبی
اینه که ما با مشکلات روانی... (فینفین کردن)... و جسمی سروکار داریم، اِر...
آره، ببخشید. ببخشید، کریس، که حرفت رو قطع کردم.
دلیل اصلی اینکه اینجام اینه که من
سوراخ کونم ترک خورده و خجالت میکشم. احساس نمیکنم میتونم در موردش صحبت کنم.
جلوی یه نفر جدید، واسه همین... باشه، عالیه، مشکلی نیست.
ابیگل... ممنون. خواهش میکنم.
فقط اینکه، کریس رو میشناسم، میدونی. (فینفین کردن)
فقط، شاید بینیت رو هم بگیری.
کیرم توش. اون ویپ لعنتی رو بده.
سه ساعته اینجام با اینی که مثل "کادلز میمون" فینفین میکنه.
"من اینجا نیستم." کاش نبودی.
بینیت رو بگیر... ما که همه نمیخوایمش.
در مورد چی میخوای صحبت کنی؟
خیانت.
خیانت؟ آره.
بگو.
# بهترین چیزهای زندگی مجانی هستند
پیامکهایی که به گوشیم اومد، درست بعد از شب ناپدید شدنش.
پیامکهایی که "مکدانا"های لعنتی رو مقصر ناپدید شدنش میدونست.
تنها تأیید لعنتیای که داریم
که دیلن اون شب فرار کرده، از "مانولیتو"ی کثافت بود.
من نجاتش دادم، از صندوق عقبشون آزادش کردم و بهش گفتم فرار کنه.
وینسنت، اونا میخواستن بکشنش.
پس، اگه "مکدانا"ها گرفتش، خب،
و "مانولیتو"ی لعنتی نجاتش داده و بهش گفته بره،
میفهمی چی میگم؟ چرا کس پدرش باید این کار رو بکنه؟
"مانولیتو" چطور گوشیش رو گرفته؟
"مانولیتو" بلایی سر دیلن آورده؟
اگه این کار رو کرده باشه، قادره همین کار رو با ما هم بکنه.
این گوشی لعنتی توی این کشوی قفل شده،
همه چیز رو که باید بدونیم بهمون میگه.
همین الان بهت میگم، کس ننه، "مانولیتو"ه.
اون کسیه که پیامکها رو میفرستاده.
اون کسیه که وانمود میکرده دیلنه. کاری کرد ما باور کنیم
"مکدانا"ها یه ربطی بهش داشتن.
بازم میگم که... چرا کس پدرش باید این کار رو بکنه؟
چون میخواد قهرمان بشه، مگه نه؟ اما چرا؟
"مانولیتو" مواد ما رو میخواد، خب. میدونه که ما بهترینیم.
اون میخواد از شر "مکدانا"ها خلاص بشه. تفرقه بنداز و حکومت کن.
پس، اگه تو فکر کنی بری و دیوی از شر دیلن خلاص شدن،
اون وقت دیگه باهاشون کار نمیکنی و حق با اونه. نکردهای.
مثل اینکه واقعاً همینطوره، یعنی، اون یه کثافت بیرحمه.
کارول حق داره، اون خطرناکه.
بهت میگم، اون گوشی لعنتی که بیشتر در موردِ
ناپدید شدن دیلن بهمون میگه تا "مکدانا"های لعنتی.
چطور میتونیم بفهمیم چه بلایی سر دیلن اومده؟
نمیدونم... باید فقط عادی رفتار کنیم.
عادی رفتار کنیم، و به یه طریقی انتقاممون رو برنامهریزی میکنیم، مگه نه؟
انتقام؟ چـچـچه جور انتقامی؟
عکسهای منحرفانه. میدونی چی میگم؟ عکسهای منحرفانه؟
من... من چیزی رو از قلم انداختم؟ اِم. وقتی "مکدانا"ها رو زدیم،
ما چند تا عکس افشاگرانه از "مانولیتو" به دست آوردیم.
حالا بری، بری اون عکسا رو توی کلود (فضای ابری) ذخیره کرده بود، خب؟
پس بریم ازشون کپی بگیریم، اونا رو میذاریم توی خونه "مانولیتو".
به پلیس لعنتی زنگ میزنیم و گیرش میندازیم، دقیقاً به خاطر کاری که کرده.
اما... اون وقت باید به "مکدانا"ها بگیم.
میتونیم بهشون اعتماد کنیم؟
خب، چه انتخاب لعنتیای داریم؟
نه، من بعداً کلاس فرزندپروری دارم.
متنفرم وقتی خودم تنها میرم. زنهای دیگه با ترحم بهم نگاه میکنن.
آره. اینم از خواهر و برادری!
میدونم، و مدام میگم آخ، دوستپسرم رفته سفر کاری.
اما دارن میفهمن که تنهام گذاشته. من باهات میام.
چی، و وانمود کنم که پدرم؟ آره، آره.
من یه مرد همجنسگرا هستم. شاید دیگه همچین فرصتی بهم دست نده.
انجام میدی؟ آره.
وای خدای من، آره.
چه مرگشه این؟ باید برینه!
من فقط، اوه، اینجوریه که... دارم میمیرم از فشار دسشویی، داداش.
برو یه پیپی کن. برو خودتو خالی کن.
(صداهایی از خانه بغلی)
استیکی ویکی
اوه خدای من.
کاردی؟! کاردی، چه گوهیه این؟
چه خبره اینجا؟ جیمه... گوش کن!
اوه خدایا... این جیمه؟
جیم کسکش. هی، بیا اینور. جیم داره با یه زن واقعی سکس میکنه.
گوش کن ببین چه کصشریه... نه!
چی کار کنم؟ گیر کردم تو توالت.
کاردی، نمیتونی از همون راهی که رفتی تو بیای بیرون؟
بذار ببینم.
در نیمهبازه... و کونمو پاک نکردم.
کاردی، عزیزم. کاردی، به من گوش کن.
باید کونتو پاک کنی و چهار دست و پا بری. باشه. اوکی، آره، باشه.
سلام! جیم!
جیم، اشکالی نداره، کاردیه.
این چه گوهیه... م-من نیاز به دفع داشتم.
چ-چرا هنوز بزرگه، مرد؟ ویاگرا.
اوف... گمشو از خونهام بیرون کسکش!
یالا. برو عقب نمیخوام نزدیکش باشم.
و گمشو!
مواظب باش.
ایناهاش... (خنده و سوت)
خوشتیپ شدی، جیم.
اینجا چه کصشری داشت اتفاق میافتاد؟ خب، به نظرت چیه؟
برای خودم یه رفیق دختر پیدا کردم.
و اون فقط باهوش و مهربون نیست، عین یه قطار بخار کسکش تند و تیزه.
آه، جیم. به نظرم که خیلی قشنگه. چند وقته که جریان داره؟
چند هفته پیش تو یه عروسی دیدمش.
اصلاً فکر نکردی به ما کسکشها بگی؟
نه، نکردم، چون به کصکشای شما ربطی نداره.
این روزا... حتی نمیشه یه گوهی خورد بدون اینکه تبدیلش کنی
به یه گیف و بذاریش تو تیکتواتِ کونی.
کسکش حق باهاشه. آه، خوش به حالت.
امیدوارم تو و استیکی ویکی خیلی خوشبخت بشین. آره.
استیکی ویکی. این یه اسم لوس و کصشریه.
استیکی ویکی. به خاطر جایی که کار میکنه.
چرا، کجا کار میکنه؟ تو موسسهی لاوری.
اوه، لا دی دا... و بذار بهت بگم
چیزایی هست که درباره اون کونیِ نقاشِ کبریتی نمیدونی.
احتمالاً هست. مثل چی؟
همه کار معروفش رو میدونن، خیابونای خاکستری دلگیر،
کارخونههای سالفورد که دود ازشون بیرون میزنه،
بچههای کبریتیِ گوهیِ کوچولو که با سگها پرسه میزنن،
با سه تا پا... یکی از بزرگترین هنرمندای بریتانیا، جیم.
پایین، تو زیرزمین گالری،
اونجاست که چیزای خوبش هست... ضربه به بینی.
اینجوریه که میفهمی، مگه نه؟ کیر، کس، گوشت.
صبر کن. لاوری نقاشی برهنه نمیکشید. اینجا نوشته.
چیزی که اونا میخوان تو فکر کنی.
اونا به هیچکس نشون نمیدن، نمیخوان تصویرشو خراب کنن.
اونا رو فقط کارشناسای هنر میبینن.
دیدیشون؟ نه.
میگه اونا قایم شدن، توی یه اتاق کثیف پایین، متروک.
باشه، پس چرا داری این داستانو به ما میگی؟
چون... لاوری کسکش... نقاشی کس میکشید.
اون باید چیزی باشه که تو بخوای ببینی.
نمیتونم صبر کنم! آره. آره.
میتونی، میتونی ما رو ببری تو، یا چی؟
فکر کنم... اون هر کاری برای من میکنه.
بعداً میبینمت، بری.
ببین.
اوه، اون کثافت هنوز اونجاست.
بهت گفتم، مگه نه، وینسنت؟
ناپدید شدن دیلن ربطی به من و بری نداشت.
آره. گفتی. ولی باورم نکردی، مگه نه؟
با وجود اینکه غیبت من به خاطر برداشتن بیضهی چپم بود. آره.
و... و گوش... حالا گوش کن، راستش
دیوی، بابت اون متاسفم... اما اگه بخوایم منصف باشیم،
تو و برادرت بری. خدا روح کصکشیش رو شاد کنه.
یعنی، خدای بزرگ. اون... اون الان با بیضهی توئه.
خفه شو! تو و برادرت بری محتملترین نامزدها بودین
که بلایی سر دیلن آورده باشین.
حقیقت داره. فقط به خاطر اینکه چندین بار تک تک ما رو تهدید کردی.
تو جعبهی کبوتر مردهشو تکون دادی.
میخواستی بذاریش تو مخلوطکن و از این جور حرفا. ولی ما میبخشیمت.
مگه نه، دیوی؟ همینجوری؟
با کمال احترام، دونا،
من به یک عذرخواهی رسمی نیاز دارم.
دیوی، یالا، اون عذرخواهی کرد! خیلی غیررسمیه، عزیزم.
کسکش نباش، دیوی. من کسکش نیستم، دیوی.
ولی دوست ندارم به ناحق متهم بشم. میدونم، رفیق.
به من گوش کن، یه دقیقه به من نگاه کن.
من در حق تو بدی کردم، هیچی بدتر از این نیست، این بیعدالتیه.
کسکش متاسفم. واقعاً جدی میگم مرد. متاسفم، کیرم دهنت!
به این میگی عذرخواهی؟ آره.
جدی میگی؟ دارم تلاش میکنم، آره!
اونو داری میمکی. چرا اونجا متوقف شدی، وینسنت؟
چرا یه پای گوشت خوک نمیخوری یا ناخنهای پاتو نمیکنی... دیوی!
نه، دونا، حق حقه.
وینسنت منو متهم کرد که به یکی از دوستاش آسیب رسوندم.
و ماهها به خاطرش منو سرزنش کرد.
و تمام این مدت، مردی بود که اون به جای ما انتخاب کرده بود.
ولی حالا وینسنت حقیقت رو میدونه و همونطور که خودش میگه
این یه فرصت فراهم میکنه
که برای همیشه از صحنه خارجش کنیم.
کسکش، آره، رفیق. یالا، مرد.
ولی یه مشکل هست.
عکسا تو فضای ابری گم شدن. این چه کصشریه؟ منظورت چیه؟
خب، بری اونا رو ذخیره کرده بود و ما نمیتونیم به فایلای کثیفش دسترسی پیدا کنیم.
رمز عبورا با خودش مردن... اوه، چقدر کصشعر!
و یه احمق کونی لپتاپ و هارد اکسترنال منو دزدیده.
پس ما کپیها رو نداریم.
کی؟ ما. صبر کن پس.
بیشتر ما از یه رمز عبور استفاده میکنیم.
اسم حیوون خونگی، اسم بچه... اون نه حیوون داشت، نه بچه.
باشه، پس فرض کنیم نمیتونیم به عکسها دسترسی پیدا کنیم.
باید یه راه دیگه پیدا کنیم که حال اون دروغگوی نامردِ دو رویِ
هنر دوستِ خلوضع رو بگیریم و واسه مدت طولانی بندازیمش زندان.
No comments yet. Be the first to leave one.