The first 200 lines.
واحد ۸-۲! موقعیتتون کجاست؟
وارد موقعیت شدیم.
نوار غزه - اسرائیل.
الظاهریه - جنوب شهر الخلیل. منطقه حکومت خودگردان فلسطین
ابو فادی
السلام علیکم و رحمت الله.
السلام علیکم و رحمت الله.
الله اکبر.
اهدنا الصراه المستقیم.
صراه الذین انعمت علیهم...
غیر المغضوب علیهم...
ولا الضالین.
آمین.
امشب میای جلسه؟ آره؟
یه مهمونی خانوادگیه. به من احتیاجی ندارین.
بهت احتیاج داریم بابا! من بهت احتیاج دارم.
درباره اش فکر میکنم.
- سلام علیکم ابو فادی. - سلام علیکم و رحمته الله.
گوش کن بشار. به عنوان یه پدر میتونم بهت بگم...
هرچند خیلی وقته تو رو ندیده ولی عاشقته.
تو پسرش هستی! اگه به اندازه تو هیجان زده نباشه، کمتر از تو نیست.
بیا بریم.
- در مورد صفا بهش بگم؟ - بذار یه خرده بگذره...
لازم نیست همین اول بهش بگی عاشق یه زن ایلیاتی شدی.
- تو که نمیخوای اون بیچاره سکته کنه؟ - خدا نکنه!
- امروز میخوام بزنم حالتو بگیرم! - نه بابا! راست میگی؟
برو تا نشونت بدم.
هر چیزی که لازم داشتی برات آوردن.
-فقط نیم ساعت وقت داری. -خیلی ممنون.
"ایتزیک" اون ملاقه رو بهم میدی؟
دستت درد نکنه.
شکر رو باهاش مخلوط کن و آبش کن.
آفرین جهاد!
دستورش رو از بابام یاد گرفتم. یه راز خانوادگیه.
حاضری ایزتیک؟
مواظب باش! خیلی داغه.
به به! دستت درست جهاد!
خیلی ممنون ایزتیک.
- به به! به به! - بالاخره رسید!
- بوش که آدمو گیج میکنه! - ببین چه کرده!
بچه ها میز رو خالی کنین. احمد، برو یه قهوه درست کن.
آقایون بفرمایید. این هم شیرینی خداحافظی.
به افتخار همه تون.
من حتی قبل از اینکه اینجا بیام...
درباره جهاد حمدان شنیده بودم که میگفتن برای زندانی ها مثل پدر میمونه.
مردی که در سال ۱۹۹۰ اعتصاب غذاشو نشکست...
تا بالاخره مجبور شدن تو حق ملاقات تجدید نظر کنن. برای همه، فتح، حماس...همه.
مردی که همیشه به آدم مشورت میده، خوب میدونه کی باید کمک کنه...
و کی باید عقب بشینه و هیچ کاری نکنه.
ابو بشار! دیدن شما برای من افتخار بزرگی بود.
من مطمئن هستم شما شجاعانه و کما فی السابق به مبارزه خودتون...
به خاطر فلسطین...
و برای مقاومت و زندانیهای دیگه، ادامه میدین.
- انشاالله. - انشاالله.
خوبه!
مواظب باش! از خودت دفاع کن!
دو هفته دیگه مبارزه داری! چطوری میخوای برنده بشی؟
یادته بعد از مبارزه تو رام الله بهت چی گفتم؟
نباید عجله کنی! میفهمی؟ بذار رقیبت خودشو خسته کنه...
بذار اون حمله کنه و فکر کنه داره تو رو میزنه، بذار خسته بشه...
بعد یهو با یه ضربه کارشو بساز!
اون موقع نمیفهمه از کجا خورده. گرفتی چی میگم رفیق؟
مبارزه ات باید هوشمندانه باشه. یالا شروع کن!
آفرین قهرمان. همینجوری ادامه بده. به هرچی که ابو فادی میگه گوش کن.
بشار! برو دستکشهات رو در بیار!
- اما عمو جان! من تازه گرم شدم! - راست میگه. برو. خیلی تمرکز نداری.
- دمت گرم ابو فادی. - قربون تو.
امشب میای جلسه حزب؟
ابو فوضی! به بشار گفتم. امشب جلسه خونوادگیه.
خب که چی؟ تو هم عضو همین خونواده هستی دیگه!
از اینکه تموم شب تنها خونه بشینی که بهتره. میخوای فوتبال نگاه کنی؟
بیا و برادرم رو ببین. خیلی تعریفت رو شنیده. میخواد تو رو ببینه.
انشاالله. میام.
پسرم هم داره دنبالت میگرده. گرفتی؟
کجا داری میری؟
زود برمیگردم.
تو رو خدا بگو کجا داری میری. من هم میخوام باهات بیام.
بشار! برو تمرینت رو بکن.
بذار من هم بیام دیگه. مواظبت هستم.
برو اون ۱۵۰ ضربه هوکی که بهم طلبکاری رو تمرین کن. برو پسر خوب!
فوضی کجاست؟
فکر میکردم دارم میام اونو ببینم.
موبایلت رو بده به من.
- جنسها کجاست؟ - اینا کی هستن؟
سوال نکن ابو فادی. جنسها کجاست؟
تو صندوق عقب ماشین.
تو دست نزن!
بازش کن.
مواد منهدم کننده.
صبر کن ببینم! اول پول!
به فوضی بگو هر چی که خواست به خودم زنگ بزنه.
زیاد!
موبایلم رو بده!
مراقب باش!
استیو داری اونا رو میبینی؟
بله دارم میبینم.
-ساگی...آویخای! -داریم تعقیبشون میکنیم.
همینقدر باهاشون فاصله داشته باشی خوبه.
مواظب باشین گمشون نکنین! بالاخره داریم به اون فوضی حرومزاده نزدیک میشیم.
هر روزی که این عوضی آزاد باشه فاجعه اس.
رفتن تو یه کارواش.
همونجا باش و نگهبانی بده. شاید فوضی هم بیاد اونجا.
- رفتن تو. دیگه نمیتونم ببینمشون. -هر چی دیدی بهم خبر بده.
-ساگ و آویخای! شما هم همینطور. -مفهومه.
از ۲۰ سال پیش که باهاش ازدواج کردم، یه روز هم نیست که فکرش نباشم.
اما اون...
الله اعلم. شاید این ۲۰ سال برای اون زمان زیادی باشه.
مدت خیلی زیادیه.
باید بهش فرصت بدی. خودش میفهمه چطوری باید برگشتنت رو قبول کنه.
به خدا عین بچه ها شدم. قلبم داره از جا کنده میشه.
پاشو بیا رفیق. بیا تا ماشین نرفته.
چرا داری اینو میپوشی؟
یونیفرم خدمه زندان.
درش بیار بابا!
ترک عادت موجب مرض است. آره؟
آزادیت رو تبریک میگم.
هیچوقت فراموشتون نمیکنم.
- خداحافظ ابوثمره. - به سلامت.
الف: اینجانب، جهاد حمدان، بدینوسیله اقرار میکنم، مرتکب جرائمی که...
قبلا آنها را مرتکب شدم، نخواهم شد.
ب: به هیچ یک از گروههای تروریستی یا گروهکهای غیر قانونی ملحق نخواهم شد.
به سلامت جهاد!
ای پدر زندانیان!
مبارکت باشه داداش!
در شماره ۷ رو باز کن.
ممنونم ایزتیک.
- خدا به همراهت باشه جهاد. - خیلی ممنون دوست من.
- خدانگهدار. - به سلامت.
فوضی حمدان.
خبری نشد؟
نه. گمونم وانتشون واقعا یه کارواش میخواست.
الی، اینا خیلی وقته رفتن تو کارواش.
لعنتی! پس این حرومزاده کجاست؟
تصویر رو بزرگش کن.
وانت داره میاد بیرون.
فوضی تو وانت نیست. مفهومه؟ تکرار میکنم. فوضی تو وانت نیست.
قبل از اینکه برن تو پشت وانت روکش نبود.
پشت وانت رو با روکش پوشوندن.
با احتیاط برو نزدیکش ببین زیر اون پوشش چیه.
الی، داریم میرسیم به یه چهارراه. الان فرصت خوبیه.
چشماتون رو خوب باز کنین! خیلی مشکوک میزنن!
تصویر رو بزرگش کن.
- وانت پر از مواد منفجره اس. -چی دیدی؟
دو تا کپسول گاز که با سیم به هم وصل شده. مثل یه ماده منفجره خیلی قوی میمونه.
رفته بودن تو کارواش تا تو ماشین تله انفجاری بذارن.
-فوضی چی؟ -فوضی همراهشون نیست.
-میخوام قسمت دوم نقشه رو شروع کنم. -فوضی هنوز نیومده...
ما هنوز نمیدونم اینا میخوان کجا برن، یا چکار میخوان بکنن.
وقتی از روستا رفتن بیرون دستگیرشون کن.
گابی! تو اون ماشین مواد منجره اس. هر لحظه میتونه منفجر بشه.
خیلی خب...
یه کاری کن برن سمت یه محوطه باز، بعدش کاری کن که یه تصادف به نظر بیاد.
- مرحله دوم عملیات رو آغاز کنین. -شنیدیم.
تصویر رو بزرگترش کن.
-تو این تصویر که قشنگ همه چیز واضحه. -میدونم.
این دیگه چیه اینجا؟
آروم باش حمدی...آروم باش.
صبح به خیر.
وسط جاده یه چاله درست شده. از یه راه دیگه برین.
نگران نباش. با احتیاط رانندگی میکنم. برو!
- چی گفتی؟ - گفتم اینجا چاله چوله نداره.
مگه کَری؟
نمیفهمی چی میگم؟ گفتم از یه طرف دیگه برو وگرنه زنگ میزنم پلیس.
- باشه، باشه بابا! مشکلی نیست. - حرکت کن.
انجام شد. از جاده اصلی رفتن بیرون.
وایسا! وایسا!
از ماشین بیا بیرون ابراهیم!
خیلی خب. از منطقه خارج بشین. تمام.
-من فوضی رو میخوام. عملیات هنوز تموم نشده. -انجامش میدم.
میخوام یه ارزیابی مجدد از موقعیت دورون تو منطقه انجام بشه.
گوش کن!
اگه تیمهای امارات متحده عربی به مسابقات عمان بیان...
- شانس خیلی بزرگی میاری. - جدی داری میگی؟
دارم جدی میگم. اگه به تمریناتت ادامه بدی، یه مدال دیگه میگیری.
حتی شاید بتونی خانواده ات رو هم ببری دوبی.
صفا رو هم با خودم میبرم.
صبر کن بچه! به اون هم میرسی.
اما باید هوشیار باشی. نباید بذاری کس دیگه ای برات خط مشی تعیین کنه.
میدونی آخرین باری که بچه هام رو دیدم کی بود؟
همه اش هم به خاطر اینکه همسر سابقم قاضی رو متقاعد کرده که من خطرناکم.
اما اونا بچه هات هستن!
نگران نباش. زن سابقم که رییس من نیست. نه اون، نه هیچ دادگاهی رییس من نیست.
من سر بچه هام هیچوقت کوتاه نمیام.
- بفرمایید. - خدا خیرتون بده.
بدش به من حیفا.
یه خرده استراحت کن ابو فادی. خیلی کار کردی.
حالا حالا ها کار داریم.
انگار گرسنه هستی. میخوای یه چیزی بیارم بخوری؟
یعنی میگی من چاقم؟ نکنه میخوای منو بکشی؟
نه بابا این حرفا چیه.
نسبت به سنی که دارین خیلی خوب موندین...
ام بشار! بشین یه خرده استراحت کن.
نمیتونم. خیلی هیجان زده ام. ساعت چنده حیفا؟
- میخواین یه خرده زودتر بریم؟ - نیم ساعت دیگه میریم مامان.
- بفرمایین بشینین. - چاره ای نیست. میشینم.
خیلی ممنون ابو فادی.
- عجب استقبال گرمی بشه. - همه اش به خاطر خوش قلبی شماست.
- ببخشید! این تلفن رو باید جواب بدم. - بفرمایید.
- بله؟ - میتونی صحبت کنی؟
- آره. چه خبر؟ - خبر خاصی نیست.
No comments yet. Be the first to leave one.